دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان عاشقانه مافیایی آخرین گلوله اثر نیلوفر سامانی

رمان آخرین گلوله (نسخه آفلاین)

  • زبان فارسی
  • 34.4K 👁
  • 453 ❤️
  • 245 💬

خلاصه رمان عاشقانه آخرین گلوله (نسخه آفلاین)

میدانی دوراهی یعنی چه؟ دوراهی یعنی تقدیری که من گرفتارش شدم! منی که از مرگ بیزارم و محکوم به یک انتخاب بی‌رحمانه‌‌ام.انتخابی که با تنها گلوله باقی‌مانده شکل میگیرد و منتهی می‌شود به نجات جان یک نفر.آری! دوراهی یعنی؛ با آخرین گلوله خشابت انتخاب کنی که جان چه کسی را نجات بدهی.جان کسی که قلب مرده‌‌ات را با عشق زنده کرد؟ یا جان کسی که پس از سال‌ها آمد و تورا از بند نجات داد؟ بردیا محمدی سرگرد جوانی است که خواهرش توسط یکی از اعضای باند مافیایی ربوده می‌شود‌.طی این حادثه،پرده از رازی بزرگ کنار زده می‌شود.رازی به قدمت سی‌سال! رازی که زندگی‌شان را دستخوش اتفاقات تلخ و شیرینی می‌کند و درنهایت،منجر به رقم زدن سرنوشتی می‌شود ‌که فراسوی انتظار است!

قسمتی از متن رمان آخرین گلوله (نسخه آفلاین)

_مثل مادر خودم مراقب‌اش هستم .
به بمب نگاه کردم.یک دقیقه و سی ثانیه مانده بود. حسین برای آخرین بار به ارسلان نگاه کرد
_به شرف‌ام قسم نمیذارم خون‌ت پایمال بشه!
زمان حکم کرد که باید آنجا را ترک کنیم. حسین که دید رمقی برای حرکت ندارم ،دست مرا گرفت و به دنبال خود کشاند.ارسلان نیز برای آخرین بار ادای احترام کردم.جلوی چشم‌هایم فقط آن دو چشم مظلوم ارسلان بود.نگاهی که دیگر هیچ وقت قرار نبود ببینم.انقدر این غم برایم سنگین بود که متوجه نشده‌ام چطور از کشتی به دریا پرت شدم.به زیر آب فرو رفتم و هیچ تقلایی برای بالا آمدن نمی‌کردم.دنیای آن زیر مانند دنیای من سیاه و تاریک بود.حسین مرا به روی آب آورد و سمت کشتی خودمان برد.ناخدا با سرعت کشتی را حرکت داد که صدای منفجر شدن در گوش‌هایم پیچید.پلنگ‌سیاه در آتش داشت می‌سوخت و قطره‌ای از خلیج فارس برای خاموش کردن اش کافی نبود.چه پارادوکس عجیبی ! با دیدن شعله‌های آتش چشم‌هایم را بستم.قطرات اشک بر روی صورت‌ام سرازیر شد ولی آن‌ها دیگر اشک نبودند.خونی بودند که جلوی چشم‌هایم را گرفته بود.
نم‌نم‌های صبح بود که به کلانتری رسیدیم.راه اتاق‌ام را پیش گرفتم و گزارش دادن به پدر ام را به بعد موکول کردم.خود را روی صندلی پرت کردم و به انگشتر ارسلان خیره شدم.دلم می‌خواست تمام دنیا را وجب به وجب بگردم تا امیرسام را پیدا کنم.مرگ را برایش کم می‌دانستم و در ذهن‌ام او را به بدترین مجازات‌ها محکوم می‌کردم.با صدای باز شدن در ، رشته افکارم گسسته شد.سرهنگ محمدی بود.از جایم بلند شدم و ادای احترام کردم.
نزدیک ام آمد و آغوش پدرانه‌اش را برایم باز کرد‌.
_پسرم تسلیت میگم.
در آن لحظه سعی کردم مانند خودش استوار و محکم باشم بنابراین به اشک‌هایم اجازه جاری شدن ندادم.وقتی سکوت مرا دید ادامه داد
_ظهر به سمت تهران برمی‌گردیم.از این جا به بعد دیگه با ما نیست.
_منظورت چیه؟
_پرونده امیرسام انتقال داده شد.حسین فلش ارسلان رو به بچه‌ها تحویل داد.
کلافی دستی به موهای آشفته‌ام کشیدم
_یعنی منو از پرونده کنار زدی؟
سکوت کرد و از سکوت‌اش می‌توانستم همه چیز را متوجه بشوم.سوییشرتی که در دست‌اش بود را بهم داد.
_سوئیشرتت رو خانم مهری داد.
سرم را به نشانه تشکر تکان دادم که از اتاق خارج شد.سوییشرت را بر تن کردم که عطر گرمی بینی‌ام را لمس کرد.مشخصا عطر من نبود پس این رایحه متعلق به دل‌آرا بود.
دست ام را در جیب‌ام فرو بردم که متوجه تکه کاغذی شدم.کاغذ مچاله شده را بیرون کشیدم .رویش نوشته بود:
بابت لباس ممنون.
امیدوارم موفق شده باشی امیرسام رو دستگیر کنی.
از طرف دل‌آرا
پوزخندی تلخی بر لب‌هایم نشست.از اتاق بیرون رفتم.گوشی موبایل ام را برداشتم و شماره حسین را گرفتم.با بوق اول جواب داد
_بله؟
_هر چی داخل فلش بود برای منم بیار
_ولی...
قبل از اینکه ادامه بدهد،قطع کردم.
راوی:
آسمان با طلوع خورشید جانی دوباره گرفته بود.مرغ‌ های دریایی مهاجر که توسط مردم بومی شهر شالو نامیده می‌شدند ،برفراز آب های بی‌کران خلیج فارس پرواز می‌کردند. امیرسام که توانسته بود در مقابل نیروهای پلیس کمر خم نکند ، نگاه رضایت‌مند‌اش را به کشتی P530 دوخته بود.P530 درحال دور شدن از ساحل بود.اگر دیر‌تر از این متوجه جاسوس می‌شد الان نه جنسی برای تحویل بود و نه دختری ! احتمالا خودش هم در راه زندان بود.خوشبختانه کشتی ثامر در بندر بود و به کمک او توانست اجناس رو به کشتی دیگری منتقل کند‌.با صدای تق‌تق پاشنه کفشی به عقب چرخید.با دیدن فرد مقابل‌اش خنده بر لب هایش نقش بست.
_گل‌ام خوش اومدی!کلانتری خوش گذشت ؟
دل‌آرا نزدیک اش آمد و مشتی مهمان سینه‌اش کرد که امیرسام آخ خفیفی گفت.
_من به‌خاطرت پام به کلانتری هم باز شد.فکر نمیکنم ثامر از این ماجرا استقبال کنه.
امیرسام موهای دل‌آرا را پشت گوش اش انداخت
_فک میکنم بتونی این راز رو بین خودمون نگه‌داری !
دل‌آرا گوش چشمی نازک کرد
_قطعا برات خرج داره جناب محترم !
امیرسام پوزخندی زد و گفت
_کافیه لب تر کنی.اگه تو نبودی ،نمیتونستم سرگرد رو راهی دریا کنم و الان پشت میله‌ها بودم.شرط می‌بندم که تو هم از دلتنگی دیوونه می‌شدی.
دل‌آرا لب‌هایش را گزید و با شیطنت تمام گفت
_مطمعن باش اگه می‌گرفتت من کل شهر رو شام میدادم.
امیرسام دست‌هایش را در جیب اش فرو برد و متفکرانه به دختری که تا شانه‌هایش بود نگاه کرد
_حیف شد . مردم شهر قراره گشنه بخوابن!
سپس چشمکی نثار اش کرد و به سمت ماشین‌اش حرکت کرد.دل‌آرا نیز به سمت ماشین حرکت کرد و عکسی که در کیف‌اش بود را بیرون آورد
_ولی خودمونیم این بردیا خیلی جذابه!
امیرسام در حالی که دست‌اش به در ماشین بود ،یک تای ابرویش را بالا داد
_یک ساعت هم طرف رو ندیدی .چطور به این نتیجه رسیدی؟
_برای من یک دقیقه هم کافیه تا تشخیص بدم.
دخترک خواست سوار ماشین بشود که امیرسام محکم در را کوبید .
_دیگه دوست ندارم همچین حرفی ازت بشنوم.هرچند این اولین و آخرین باری بود که می‌دیدیش.
دلآرا که متوجه حسادت بی دلیل امیر شده بود خنده ای کرد و گفت
_اطاعت پسرِ بدِ جذاب !قطعا هیچ‌کسی جذاب تر از شما نیست.
امیرسام گره‌اخم هایش را باز کرد و بدون هیچ حرفی سوار ماشین شد.دل‌آرا نیز در صندلی کمک راننده نشست .خواست عکس را از پنجره به بیرون پرت کند که امیر مانع‌اش شد.
_عکس سرگرد رو برای چی گرفتی؟
_عکس تو جیب سوئیشرت‌اش بود.کنجکاو شدم ببینم دختر کنارش کیه؟
امیرسام به دختر کنار بردیا نگاه کرد.
_به زودی میفهمیم.
یک هفته‌ بعد :
اواسط پائیز بود و به‌حکم آبان،دومین پسر پائیز خیابان‌های تهران را برگ‌ریزان کرده‌بودند.عطر نارنگی ،پرتقال و خرما‌لو در بازار تجریش هر‌کس را مست خود می‌کرد.اگر مسیر‌ت به انقلاب ختم می‌شد ، رایحه قهوه از میان کتاب‌های خوش آب و رنگ عبور می‌کرد تا قلب‌ات را تسخیر کند و هنگامی که در گنج ‌دلت غرق خواندن کتاب هستی ،گوارای وجودت ‌می شد.هر‌کس که از هفت‌خان عشق عبور می‌کرد با دلدار اش راهی جمشیدیه می‌شدند.پارکی که به واسطه‌ی صدای خش‌خش برگ‌ها ،نجمه بوسه‌های عشاق را در خود پنهان کرده است. اما مقصد ما نه تجریش است و نه انقلاب و جمشیدیه!مقصد ما به یکی از محلات لواسانات ختم می‌شود.به عمارت ثامر ولی زاده ! عمارتی که توسط سنگ مرمر سفید جلا پیدا کرده بود و در وسط باغی بزرگ پنهان شده بود.بادیگارد‌ها ،ندیمه ها و آدم‌های ثامر در کنار فواره سنگی مقابل عمارت صف کشیده بودند.دل‌آرا در تراس ویلا ایستاده بود و نسیم پائیز مو‌های طلائی رنگ‌اش را نوازش می‌کرد.نگاه‌اش را به درب سیاه‌رنگ عمارت دوخته‌بود.به محض باز شدن درب و دیدن مرسدس بنز مشکی رنگ خنده بر لب‌هایش خوش نشست.خود را به اتاق امیرسام رساند و با دست‌های نحیف‌اش بر در کوبید اما جوابی دریافت نکرد.دستگیره در را پائین داد و وارد اتاق شد.بوی تند الکل که در فضا پیچیده بود ،خم به ابروی دخترک آورد.به سمت پنجره رفت و پرد‌های مشکی رنگ را کنار زد تا نور خورشید اجازه ورود به اتاق را پیدا کند.پنجره را گشود و هوای تازه را به فضای داخل دعوت کرد.برخلاف بیرون عمارت ،اتاق امیرسام با سنگ مرمر مشکی ساخته‌شده بود و تابلو هایی با عکس موتور و ماشین‌های اسپرت توجه هر کس را جلب می‌کرد. نور خورشید مسیر اش را به سمت چشم‌های بسته امیرسام پیدا کرد.امیرسام یک چشم‌اش را باز کرد و دست اش را در مقابل نور قرار داد
_دختر پرده رو چرا کشیدی اخه؟
دل‌آرا نزدیک تخت‌اش شد و پتو را از رویش کنار کرد
_نزدیک ظهر شده ولی تو هنوز خوابی!مثل اینکه دیشب خیلی بهت خوش گذشته!


بیشتر بخوانید
نظرات رمان آخرین گلوله (نسخه آفلاین)
  • Stormy

    0

    وایی نیلوفر جون ینی دمت گرم با نوشتن این رمانت واقعا از خوندنش در هر لحظه لذت بردم وای چه شخصیت هایی مخصوصا امیرسام 😍 ولی کاش میشید عکس شخصیت امیرسام و بهارم میزاشتین🥲

    ۱ هفته پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    سلام.ممنونم عزیزم💛💛خوشحالم که از خوندن آخرین گلوله لذت بردید💛😍امیدوارم تو جلد دوم هم همراه من باشید💛✨️ عکس کاراکترارو می‌تونید از نسخه‌ی آنلاین آخرین گلوله ببینید.یکی از پارت‌ها رو باز کنید.پایینش عکس کاراکترا قرار داره💛🌼

    ۱ هفته پیش
  • لیلا

    0

    فقط تو جلد دوم امیرسام از زندان میاد یان حذف میشه

    ۴ هفته پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    امیرسام حضور مختصری در جلد دوم خواهد داشت❤️ اما تصمیم دارم براش یه رمان مستقل بنویسم.می‌تونید عضو کانال‌تلگرام و یا بله بشید تا در جریان اطلاعیه‌ها قرار بگبرید گلم❤️آیدی‌بله‌و‌تلگرام@Niloofar_samsni

    ۴ هفته پیش
  • لیلا

    1

    دمت گرم نیلوفر جون رمان واقعا عالی بود من چند ساله رمان میخونم بعد رمان گناهکار دیگه رمانی بود که اینجوری باشه واقعا انگار داشتم فیلم ترکی میدیدم واقعا عالی بود

    ۴ هفته پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    سلام.ممنونم لیلا جان❤️❤️ خوشحالم که از خوندنش لذت بردید✨️❤️ امیدوارم تو جلد دوم هم همراه من باشید✨️

    ۴ هفته پیش
  • مائده

    1

    سلام خدمت نویسنده محترم رمان خیلی خیلی خوبی بود و خیلی قشنگ بود از خوندنش خیلی لذت بردم ی خسته نباشید ویژه میگم امیداورمم همیشه موفق باشینن🎀♥❤🤍💜

    ۱ ماه پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    سلام ممنونم مائده جان❤️✨️ خوشحالم که از خوندنش لذت برید❤️ امیدوارم تو جلد دوم هم همراه من باشید✨️

    ۴ هفته پیش
  • فهیمه

    1

    سلام به نویسنده عزیز..واقعا خسته نباشی بابت وقتی که برای رمان زیبا گذاشتی خیلی قلم قوی داشت..۲۰ ساله رمان میخونم به حق خیلی قشنگ بود نه ابکی بود نه عشق تو خالی شخصیتا همه قشنگ..مخصوصا امیر سام🥲امیدوارم با خوندن جلد دوم حق به حق دار برسه🥹

    ۱ ماه پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    سلام عزیزم.ممنون بابت پیام قشنگ و دلنشینت❤️ از خوندنش خیلی خوشحال شدم❤️❤️ امیدوارم تو جلد دوم هم همراه من باشید✨️✨️

    ۴ هفته پیش
  • بنیامین

    1

    خانم سامانی عزیز جان هرکی دوس داری این بازگشت گلوله رو زودتر تموم کن والله روانی شدم از بس رمانهای جدید زدم و تو لیست نبود

    ۲ ماه پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    سلام.بازگشت‌گلوله رو می‌تونید از بخش آنلاین بخونید دوست عزیز.پارت‌های زیادی ازش آپلود شده.وارد رمان‌های آنلاین بشید و نام بازگشت گلوله رو سرچ کنید.براتون میاره❤️

    ۲ ماه پیش
  • بنیامین

    1

    تو رمانهای آنلاین سرچ زدم بازگشت گلوله زدم نیومد

    ۲ ماه پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    به پایین کامنت‌های همین رمان برید.یه قسمتی هست نوشته سایر رمان‌های نویسنده.بازگشت گلوله اونجا هم قرار داره❤️

    ۲ ماه پیش
  • Pa iyan

    0

    برای بار چهارم این رمان رو خوندم خیلی قشنگه خیلی :) ولی کاش بهار و امیر پایان بهتری داشتن خیللللی بهتررر نیلوفر جونم به فکر جلد سه باااااش خواهش میکنم

    ۲ ماه پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    ای خدااا😍 عزیزدلمی و باعث خوشحالیمه که تا این حد رمان رو دوست داشتید و ازش استقبال کردید❤️✨️😍

    ۲ ماه پیش
  • مریم

    0

    سلام من می خوام شروع کنم این رمان و ولی دیدم یه آنلاین هم هست به همین اسم این دوتا با هم فرق دارن؟ یا کدوم و اول باید خوند چون فصل دوم این رمان هم هست

    ۲ ماه پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    سلام عزیزم.هر دو یکی هستن.با این تفاوت که تو نسخه آنلاین شما می‌تونید عکس کاراکترا رو ببینید و بعضی از پارت‌ها موسیقی دارن.اما تو نسخه آفلاین فقط متن خود رمان هست💜

    ۲ ماه پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    رمان دو جلد داره.جلد اول آخرین گلوله‌ست و جلد دوم اسمش بازگشت‌گلوله‌ست که تو بخش آنلاین درحال پارت‌گذاریه💜

    ۲ ماه پیش
  • شیدا

    0

    عاشقانه نداره!؟ می خوام شروعش کنم برای همین می خوام بدونم توش عاشقانه هم هست یا نه!!؟

    ۳ ماه پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    بله تا حدی داره❤️

    ۲ ماه پیش
  • نجمه

    2

    خیلیییی قشنگ بود قلم نویسنده عالی بود شخصیت پردازی خوب و احساسات رو خوب به نمایش گذاشته بود یجاهای بغض کردم خیلی جاها خندیدم عاشق شخصیت امیر سام شدم

    ۳ ماه پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    باعث خوشحالیمه❤️✨️ جلد دومش رو میتونید تو بخش آنلاین بخونید.امیدوارم اونجاهم همراه من باشید❤️

    ۲ ماه پیش
  • فن امیرسام

    1

    خیلیی قشنگ بود این اخراش فقط گریه کردم حقشون نبود حق بردیا نبود امید وارم فصل دوم امیرسام و بهار هم برن نیویورک پیششون

    ۳ ماه پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    خوش بشینه به نگاهتون❤️❤️❤️

    ۲ ماه پیش
  • امیرک

    2

    واییییییییییی نویسنده کاش این امیرسام کاراکتر نبود واقعی بود ای خدا بمیرم برای بردیا بچم آیییی مگررر دستم بهتتتت نرسهههه آهیییییر موش کور عررررررررر وایییی خدا خوشحالم واقعا آخرش به مراد دلم تموم شد داشتم از گریه پس میفتادم دوستان توسیه میکنم این رمان و با آهنگ مرتضی پاشایی « به خدا زوده » بخونید💔

    ۳ ماه پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    ای خدا عزیزدلم🥺🥺 مرسی از لطف و مبحتت😍❤️

    ۲ ماه پیش
  • امیرک

    0

    وایی الان میرم قسمت آخر بخونم بعد میرم فصل دو اومیدوارم آخرش خوب باشه مرسی نویسنده ی گل دوستانه که اومدن به نظرات نگاه کنن بنظرم برید زود دان کنید بخونید عالیه

    ۳ ماه پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    امیدوارم تا انتها از خوندنش لذت ببرید❤️❤️

    ۲ ماه پیش
  • SaSy

    0

    نظرات دوستانو دیدم منم راغب شدم حتما بخونمش دست مریزاد دارین حتما رمان قوی هستش 😊✌🏻

    ۲ ماه پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    امیدوارم تا انتها از خوندنش لذت ببرید❤️❤️

    ۲ ماه پیش
  • فریبا سرآبادانی

    1

    سلام . خسته نباشید . بنظر من خیلی داستان ناب و جالبی بود . اصلا تکراری نبود . از خواندنش بی نهایت لذت بردم . خسته نباشید .

    ۲ ماه پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    سلام ممنونم دوست عزیز.باعث خوشحالیمه❤️ جلد دومش رو می‌تونید از بخش آنلاین بخونید.امیدوارم اونجا هم همراه ما باشید❤️

    ۲ ماه پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!