دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان عاشقانه تا ابد اثر نسترن قلی زاده

رمان تا ابد

  • زبان فارسی
  • 77.9K 👁
  • 231 ❤️
  • 675 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان عاشقانه تا ابد

رها نویسنده‌ای موفق است که بعد از خیانت مردی که قرار بود همسرش باشد، به یک باور قطعی رسید. مردها عاشق خودِ واقعی زن‌ها نمی‌شوند. آن‌ها عاشق تصویری میشوند که از آنها در ذهنشان می‌سازند و وقتی آن تصویر ترک بردارد، می‌روند. مدتی بود که ذهن و قلمش خشک شده بود، مثل قلبش. تا اینکه تصمیم گرفت برای رمان جدیدش دست به آزمایش بزند؛ ثابت کند هیچ مردی برای «خودِ یک زن» نمی‌ماند. برای این آزمایش به سوژه‌ای واقعی نیاز داشت و آراد همان مرد شد. رها تصمیم گرفت با او داستانی بنویسد که نظریه‌اش را به اثبات برساند. او سعی کرد خودش را به کامل‌ترین نسخه‌اش تبدیل کند. و مردی پیدا شد که دقیقاً همان‌طور محو تماشایش شد که پیش‌بینی کرده بود. رابطه‌شان برخلاف تصور رها خیلی سریع شکل گرفت و از این بابت خیلی خوشحال بود. او مطمئن بود که آراد هم مثل دیگر مردهایی که می‌شناسد مجذوب تصویر شده است. اما رها قرار نبود بی‌نقص بماند. کم‌کم و عامدانه، نسخه‌ی دیگری از خودش را نشان می‌دهد تا آراد را از خود براند غافل از آنکه...

پارت اول

از ماشین که پیاده شدم، سرمای ملایم عصرگاهی صورتم رو لمس کرد؛ از اون سرماهایی که آزاردهنده نیست.
در رو آروم بستم و برای لحظه‌ای ایستادم. به سمت چپ و راست خیابون نگاه کردم؛ خلوت بود و خاموش، انگار که شهر نفسش رو تو سینه حبس کرده باشه.
صدای دور موتور ماشینی که تو پیچ انتهای کوچه گم شد، آخرین صدایی بود که شنیدم.
با احتیاط از عرض خیابون گذشتم. صدای تق‌تق پاشنه کفشم روی آسفالت تو سکوت کش می‌اومد و هر قدمم رو واضح‌تر از همیشه به گوشم میرسوند.
هنوز به نیمه راه نرسیده بودم که صدای نوتیفیکیشن موبایلم تو جیب پالتوم پیچید؛ کوتاه، تیز و مزاحم.
اخمی نامحسوس بین ابروهام نشست، کنجکاوی مثل خوره به جونم افتاده بود اما بی‌توجه ادامه دادم.
به کافه که رسیدم، گرمای مطبوع فضا مثل آغوشی ناگهانی دورم پیچید. بوی قهوه تازه‌دم، شیرینی دارچینی و همهمه آروم، حال و هوای دلنشینی ساخته بود.
نگام میون چهره‌ها چرخید تا اینکه خانم حیدری رو دیدم؛ پشت میزی کنار پنجره نشسته بود و با دیدنم دست تکون داد.
نور کمرنگ خورشید از پشت شیشه روی صورتش افتاده بود.
لبخند زدم و با قدمایی آروم به سمتش رفتم. بعد از سلام و احوال‌پرسی کوتاه، روبه‌روش نشستم و موهیتو سفارش دادم.
وقتی لیوان بلند و خنکش مقابلم قرار گرفت، قطره‌های آب روی دیواره شیشه لغزیدن. جرعه‌ای نوشیدم؛ خنکی نعنا تو گلوم پخش شد و برای لحظه‌ای ذهنم رو سبک کرد.
دست تو کیفم بردم و فلش مموری رو بیرون آرودم. کوچیک و ساده بود، اما تموم شبای بی‌خوابیم رو تو خودش جا داده بود. اون رو روی میز گذاشتم و گفتم:
– توی این فلش، فایل دو تا از رمان‌هامه. لطف می‌کنید هر دو رو ویرایش کنین؟
فلش رو برداشت، با دقت نگاهش کرد و تو کیفش گذاشت.
– مطمئنم این یکی هم مثل قبلی‌ها می‌درخشه عزیزم.
– اگه بدرخشه، همه‌ش به خاطر دستای شماست که کلماتم رو صیقل می‌دن.
نگاهش مهربون شد و همراه با لبخندی گفت:
– ممنون از لطفت رها جون.
دوباره همون صدای «دینگ» نوتیفیکیشن بلند شد. این بار واضح‌تر تو گوشم پیچید، انگار اصرار داشت دیده بشه.
موبایلم رو بیرون آوردم. شماره‌ای ناشناس یه تصویر ارسال کرده بود.
انگشتم لحظه‌ای روی صفحه مکث کرد، بعد لمسش کردم تا دانلود بشه.
نوار باریک دانلود آروم می‌چرخید، اما ما از جا بلند شدیم.
بیرون کافه، هوا کمی سرد و تاریک‌تر شده بود. چراغ‌های خیابون یکی‌یکی روشن می‌شدن و نور زردشون روی آسفالت خیس‌خورده برق می‌زد.
– رها جان، موفق باشی.
– صبر کنید، می‌رسونمتون.
– نه عزیزم، خونه مادرم دو کوچه بالاتره خودم میرم مزاحمت نمیشم.
– چه مزاحمتی میرسونمتون اینقدر تعارف نکنید.
اصرار کردم و بالاخره قبول کرد که تا سر کوچه همراهیش کنم.
در حالی که موبایلم هنوز تو دستم بود، از خیابون گذشتم و سوار ماشین شدم.
عینک آفتابی رو از داخل جعبه داشبورد بیرون آوردم و روی چشم‌هام گذاشتم، بدون اینکه واقعاً آفتابی در کار باشه.
شاید فقط می‌خواستم خودم رو پشت شیشه‌های تیره‌اش پنهون کنم.
باز هم صدای نوتیف.
– ای بابا… این کیه؟
دومین تصویر هم اومده بود، اما هیچ‌کدوم کامل دانلود نشده بودن. اینترنت کند، یا شاید زمان، لج کرده بود، نمی‌دونم.
زیر لب غر زدم و گوشی رو روی پام گذاشتم. حس مبهمی تو دلم می‌چرخید؛ چیزی میون ترس و اضطراب.
خانم حیدری رو رسوندم. تو مسیر خونه چند بار با فرهاد تماس گرفتم. هر بار بوق ممتد میزد و جواب نمی‌داد.
ماشین رو تو پارکینگ پارک کردم. وارد آسانسور شدم. در که بسته شد، سکوت محض مثل دیواری دورم کشیده شد و صدای نفس‌هام رو میشنیدم.
موبایلم رو بیرون آوردم. صفحه چت ناشناس هنوز باز بود. انگار اون دوتا تصویر منتظر نگاه من مونده بودن.
پیامی فرستاده بود با این مضمون:
«بهشون اعتماد نکن.»
دستام بی‌اختیار لرزید. قلبم تند می‌زد؛ اونقدر که ضربانش رو تو گلوم حس می‌کردم.
روی عکس اول کلیک کردم. چند ثانیه طول کشید تا واضح بشه.
تصویر که شکل گرفت، جهان اطرافم انگار عقب رفت.
صدای گویای آسانسور که طبقه رو اعلام کرد محو شد. نور سقفی سردتر از قبل به نظر می‌رسید. نفس تو سینه‌ام گیر کرد. بی اختیار اسمش رو زیر لب زمزمه کردم.
– فرهاد!

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

نظرات رمان تا ابد
  • فرشته

    در پارت 370

    خیلی دلم واسه رها می سوزه... ولی می دونم که آراد، با عشقش، رها رو خوب می کنه و دردش رو درمون... بی صبرانه منتظر ادامه ی این رمان شاهکار هستم😍❤️ خیلی ممنونم بانو جانم... خدا قوت عزیزم... قلمت جاودان و درخشان✨❤️

    ۳ روز پیش
  • مینا

    در پارت 370

    اخه این چع نتیجه گیری هست همه رو با یه چوب زدن هرچند بی اعتماد شدی ولی باید از یه مشاور کمک میگرفتی اخه این بدبخت چه گناهی داره

    ۶ روز پیش
  • فرشته

    در پارت 360

    بی صبرانه منتظر ادامه ی این رمان شاهکار هستم❤️

    ۷ روز پیش
  • فرشته

    در پارت 360

    از همین الان داری دل می بازی رها!

    ۷ روز پیش
  • فرشته

    در پارت 360

    ایول به آراد که خودش رو کنترل کرد. مطمئنم آخرش رهاست که کم میاره😊😉❤️

    ۷ روز پیش
  • فرشته

    در پارت 360

    درسته که رها می خواد آراد رو امتحان کنه، ولی خب این کار دیگه خیلی فراتر از یه امتحانه! رها حداقل باید انسانیت خودش رو حفظ کنه دیگه... هیچ زنی دیگه چنین کاری نمی کنه که... به نظر من رها داره به جای فرهاد از آراد انتقام می گیره انگار!

    ۷ روز پیش
  • فرشته

    در پارت 360

    رمانی دلبر و جذاب😍❤️

    ۷ روز پیش
  • مینا

    در پارت 360

    ای بابا من نمیگم رها خیلی زود اعتماد کنه یا فیلم بیاد وخود واقعیش نباشه ولی دیگه اینجوری هم نا مردیه هرچند اراد هم انگار روراست نیست خیلی کاش رها عینک بدبینی رو برداره

    ۱ هفته پیش
  • مهسا

    در پارت 350

    من به آراد به شدت مشکوکم آخه به طرز ترسناکی مثبته.... تهش روانی از آب درنیاد صلوات

    ۱ هفته پیش
  • فرشته

    در پارت 350

    بهترین رمانه😍❤️ چه قدر جذاب و دلبر و غیر قابل پیش بینی😍❤️

    ۱ هفته پیش
  • فرشته

    در پارت 340

    واقعا رفتارهای آراد عجیبه! یعنی چیکار می کرد که شب تا صبح پلک رو هم نذاشت؟ اصلا فکرشم نمی کردم رها یهو خوابش ببره و خونه آراد بمونه، باحال بود!😄❤️

    ۲ هفته پیش
  • نسترن قلی زاده | نویسنده رمان

    ممنون از اینکه همیشه نظرت رو مینویسی عزیزم❤️😘

    ۲ هفته پیش
  • فرشته

    در پارت 340

    فدای شما عزیز دل، خواهش می کنم بانو جانم، من عاشق رمان شمام❤️

    ۱ هفته پیش
  • جیز

    در پارت 350

    اره واقعا از اول جو بین شون خیلی اروم بوده، همین برام یه وایب عجیبی میده. منتظر پارتای بعدی هستم. مرسی ازت❤️

    ۱ هفته پیش
  • جیز

    در پارت 350

    جدی با این رمان فهمیدم دعوا نمک رابطه ست😂😂😂

    ۲ هفته پیش
  • نسترن قلی زاده | نویسنده رمان

    باید دید تو ادامه چه اتفاقی بینشون می افته. اما من سعی کردم شخصیت هام شبیه کلیشه های همیشگی نباشن و هرکدوم مدل خودشون رو برای دوست داشتن و حل کردن مسائل داشته باشن. راستش من از قهر و آشتی های مداوم بین دو تا آدم بالغ سر هر موضوعی که با حرف حل میشه،خوشم نمیاد؛ چه تو واقعیت، چه تو رمان 😂

    ۲ هفته پیش
  • نسترن قلی زاده | نویسنده رمان

    به نظرم اختلاف‌نظر طبیعیه و می‌تونه تو مسیر علاقه قشنگ باشه، اما دعوا بیشتر از اینکه نمک رابطه باشه، نشونه‌ی تفاوت آدم‌ها و ناتوانی‌شون تو درک همدیگه‌ست. ممنون از نظرت❤️✨

    ۲ هفته پیش
  • جیز

    در پارت 350

    اره دعوای زیادی که واقعا نرمال نیست ولی رفتار ادما توی دعوا و بحثا نشون میده طرفت چقدر برات ارزش قائله نه وقتی همه چی اوکیه! وگرنه صمیمت فیک به چه دردی میخوره؟ بخاطر این میگم نمک رابطه ست که میتونی واقعیت رو ببینی.

    ۱ هفته پیش
  • مینا

    در پارت 350

    اخی چقدر مظلوم کاش رها واقعا به صداقت اراد پی ببره

    ۲ هفته پیش
  • نسترن قلی زاده | نویسنده رمان

    ❤️🥹

    ۲ هفته پیش
  • سمیرا

    0

    من خیلی از این رمان خوشم اومده واقعا دستتون درد نکنه

    ۲ هفته پیش
  • نسترن قلی زاده | نویسنده رمان

    ممنون از نظر ارزشمندت عزیزم❤️

    ۲ هفته پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟