دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان عاشقانه تا ابد اثر نسترن قلی زاده

رمان تا ابد

  • زبان فارسی
  • 81.4K 👁
  • 238 ❤️
  • 800 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان عاشقانه تا ابد

رها نویسنده‌ای موفق است که بعد از خیانت مردی که قرار بود همسرش باشد، به یک باور قطعی رسید. مردها عاشق خودِ واقعی زن‌ها نمی‌شوند. آن‌ها عاشق تصویری میشوند که از آنها در ذهنشان می‌سازند و وقتی آن تصویر ترک بردارد، می‌روند. مدتی بود که ذهن و قلمش خشک شده بود، مثل قلبش. تا اینکه تصمیم گرفت برای رمان جدیدش دست به آزمایش بزند؛ ثابت کند هیچ مردی برای «خودِ یک زن» نمی‌ماند. برای این آزمایش به سوژه‌ای واقعی نیاز داشت و آراد همان مرد شد. رها تصمیم گرفت با او داستانی بنویسد که نظریه‌اش را به اثبات برساند. او سعی کرد خودش را به کامل‌ترین نسخه‌اش تبدیل کند. و مردی پیدا شد که دقیقاً همان‌طور محو تماشایش شد که پیش‌بینی کرده بود. رابطه‌شان برخلاف تصور رها خیلی سریع شکل گرفت و از این بابت خیلی خوشحال بود. او مطمئن بود که آراد هم مثل دیگر مردهایی که می‌شناسد مجذوب تصویر شده است. اما رها قرار نبود بی‌نقص بماند. کم‌کم و عامدانه، نسخه‌ی دیگری از خودش را نشان می‌دهد تا آراد را از خود براند غافل از آنکه...

پارت اول

از ماشین که پیاده شدم، سرمای ملایم عصرگاهی صورتم رو لمس کرد؛ از اون سرماهایی که آزاردهنده نیست.
در رو آروم بستم و برای لحظه‌ای ایستادم. به سمت چپ و راست خیابون نگاه کردم؛ خلوت بود و خاموش، انگار که شهر نفسش رو تو سینه حبس کرده باشه.
صدای دور موتور ماشینی که تو پیچ انتهای کوچه گم شد، آخرین صدایی بود که شنیدم.
با احتیاط از عرض خیابون گذشتم. صدای تق‌تق پاشنه کفشم روی آسفالت تو سکوت کش می‌اومد و هر قدمم رو واضح‌تر از همیشه به گوشم میرسوند.
هنوز به نیمه راه نرسیده بودم که صدای نوتیفیکیشن موبایلم تو جیب پالتوم پیچید؛ کوتاه، تیز و مزاحم.
اخمی نامحسوس بین ابروهام نشست، کنجکاوی مثل خوره به جونم افتاده بود اما بی‌توجه ادامه دادم.
به کافه که رسیدم، گرمای مطبوع فضا مثل آغوشی ناگهانی دورم پیچید. بوی قهوه تازه‌دم، شیرینی دارچینی و همهمه آروم، حال و هوای دلنشینی ساخته بود.
نگام میون چهره‌ها چرخید تا اینکه خانم حیدری رو دیدم؛ پشت میزی کنار پنجره نشسته بود و با دیدنم دست تکون داد.
نور کمرنگ خورشید از پشت شیشه روی صورتش افتاده بود.
لبخند زدم و با قدمایی آروم به سمتش رفتم. بعد از سلام و احوال‌پرسی کوتاه، روبه‌روش نشستم و موهیتو سفارش دادم.
وقتی لیوان بلند و خنکش مقابلم قرار گرفت، قطره‌های آب روی دیواره شیشه لغزیدن. جرعه‌ای نوشیدم؛ خنکی نعنا تو گلوم پخش شد و برای لحظه‌ای ذهنم رو سبک کرد.
دست تو کیفم بردم و فلش مموری رو بیرون آرودم. کوچیک و ساده بود، اما تموم شبای بی‌خوابیم رو تو خودش جا داده بود. اون رو روی میز گذاشتم و گفتم:
– توی این فلش، فایل دو تا از رمان‌هامه. لطف می‌کنید هر دو رو ویرایش کنین؟
فلش رو برداشت، با دقت نگاهش کرد و تو کیفش گذاشت.
– مطمئنم این یکی هم مثل قبلی‌ها می‌درخشه عزیزم.
– اگه بدرخشه، همه‌ش به خاطر دستای شماست که کلماتم رو صیقل می‌دن.
نگاهش مهربون شد و همراه با لبخندی گفت:
– ممنون از لطفت رها جون.
دوباره همون صدای «دینگ» نوتیفیکیشن بلند شد. این بار واضح‌تر تو گوشم پیچید، انگار اصرار داشت دیده بشه.
موبایلم رو بیرون آوردم. شماره‌ای ناشناس یه تصویر ارسال کرده بود.
انگشتم لحظه‌ای روی صفحه مکث کرد، بعد لمسش کردم تا دانلود بشه.
نوار باریک دانلود آروم می‌چرخید، اما ما از جا بلند شدیم.
بیرون کافه، هوا کمی سرد و تاریک‌تر شده بود. چراغ‌های خیابون یکی‌یکی روشن می‌شدن و نور زردشون روی آسفالت خیس‌خورده برق می‌زد.
– رها جان، موفق باشی.
– صبر کنید، می‌رسونمتون.
– نه عزیزم، خونه مادرم دو کوچه بالاتره خودم میرم مزاحمت نمیشم.
– چه مزاحمتی میرسونمتون اینقدر تعارف نکنید.
اصرار کردم و بالاخره قبول کرد که تا سر کوچه همراهیش کنم.
در حالی که موبایلم هنوز تو دستم بود، از خیابون گذشتم و سوار ماشین شدم.
عینک آفتابی رو از داخل جعبه داشبورد بیرون آوردم و روی چشم‌هام گذاشتم، بدون اینکه واقعاً آفتابی در کار باشه.
شاید فقط می‌خواستم خودم رو پشت شیشه‌های تیره‌اش پنهون کنم.
باز هم صدای نوتیف.
– ای بابا… این کیه؟
دومین تصویر هم اومده بود، اما هیچ‌کدوم کامل دانلود نشده بودن. اینترنت کند، یا شاید زمان، لج کرده بود، نمی‌دونم.
زیر لب غر زدم و گوشی رو روی پام گذاشتم. حس مبهمی تو دلم می‌چرخید؛ چیزی میون ترس و اضطراب.
خانم حیدری رو رسوندم. تو مسیر خونه چند بار با فرهاد تماس گرفتم. هر بار بوق ممتد میزد و جواب نمی‌داد.
ماشین رو تو پارکینگ پارک کردم. وارد آسانسور شدم. در که بسته شد، سکوت محض مثل دیواری دورم کشیده شد و صدای نفس‌هام رو میشنیدم.
موبایلم رو بیرون آوردم. صفحه چت ناشناس هنوز باز بود. انگار اون دوتا تصویر منتظر نگاه من مونده بودن.
پیامی فرستاده بود با این مضمون:
«بهشون اعتماد نکن.»
دستام بی‌اختیار لرزید. قلبم تند می‌زد؛ اونقدر که ضربانش رو تو گلوم حس می‌کردم.
روی عکس اول کلیک کردم. چند ثانیه طول کشید تا واضح بشه.
تصویر که شکل گرفت، جهان اطرافم انگار عقب رفت.
صدای گویای آسانسور که طبقه رو اعلام کرد محو شد. نور سقفی سردتر از قبل به نظر می‌رسید. نفس تو سینه‌ام گیر کرد. بی اختیار اسمش رو زیر لب زمزمه کردم.
– فرهاد!

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

آخرین اطلاعیه‌ی رمان تا ابد

نسترن قلی زاده : ۳ روز پیش

سلام به همه‌ی عزیزای دلم 🤍**توی این اطلاعیه می‌خوام برنده‌ی مسابقه‌ای رو که چند روز پیش برگزار کرده بودم اعلام کنم. منتظر بودم هدیه‌شون ارسال بشه و بعد اسم برنده رو اعلام کنم. برنده از بین کسانی انتخاب شده که نزدیک‌ترین حدس رو درباره‌ی آراد زده بودن.**برنده‌ی این مسابقه: خانم فاطمه بهمن‌پور💕کامنتشون رو هم ریپلای و استوری کردم. فقط یه نکته رو در نظر داشته باشید؛ با خوندن کامنت ایشون، رمان براتون اسپویل نمی‌شه. برنده بر اساس نزدیک‌ترین حدس انتخاب شده، نه لزوماً دقیق‌ترین یا کامل‌ترین حدس. پس با خیال راحت می‌تونید کامنتشون رو بخونید و نگران لو رفتن داستان نباشید. ممنونم از همه‌ی شما که با ذوق و حوصله توی مسابقه شرکت کردید و کنارم هستید.🌷

نظرات رمان تا ابد
  • نیلوفر آبی

    در پارت 360

    رها خیلی بی رحمه اصلا رفتارش با آراد درست نیست لعنت به فرهاد چرانمیفهمه این فرهاد نیست پس چه فرقی با فرهاد داره اون نامردی کرد بارها رها داره با آراد انجام میده طفلی آراد ممنون خسته نباشید عالی بود

    ۸ ساعت پیش
  • نیلوفر آبی

    در پارت 340

    عالی بود ممنون خسته نباشید واقعا زیبا بود این پارت

    ۹ ساعت پیش
  • نیلوفر آبی

    در پارت 330

    تشکر فراوان خسته نباشید واقعا زیبا بود این پارت عالیه

    ۱۳ ساعت پیش
  • نیلوفر آبی

    در پارت 320

    عالی بود ممنون خسته نباشید هر پارت زیباتر از پارت قبلی تشکر بخاطر رمانی که نوشتید عالیه

    ۱۳ ساعت پیش
  • نیلوفر آبی

    در پارت 310

    رها نباید با آراد اینارو بکنه آراد حتما مریضه 😪😪طفلی آراد بی گناه هرکسی باید خودش تاوان کارشو بده این خیلی بی رحمانه ست بخوای از *** دیگه ای انتقام بگیری

    ۱۳ ساعت پیش
  • نیلوفر آبی

    در پارت 300

    محشره ممنون خسته نباشید عالی هستید

    ۱۳ ساعت پیش
  • نیلوفر آبی

    در پارت 290

    عالی بود ممنون خسته نباشید واقعا زیبا بود این پارت هم عالی

    ۱۴ ساعت پیش
  • نیلوفر آبی

    در پارت 280

    کار رها درست نیست آراد گناه داره همه که مثل هم نیستند ممنون از شما عالی بود خسته نباشید

    ۱۴ ساعت پیش
  • نیلوفر آبی

    در پارت 270

    آخ گفتی حال کردم بدتر از اینا حقش بود مردک نفهم

    ۱۴ ساعت پیش
  • نیلوفر آبی

    در پارت 270

    عجب آدم عوضیه فرهاد چرا رها نمیگه نمیزاره هرکسی نصیحت کنه ممنون خسته نباشید

    ۱۴ ساعت پیش
  • نیلوفر آبی

    در پارت 250

    امیدوارم هیچ دختری مثل رها نشه واگیر مردی مثل فرها نیافته ممنون خانم نویسنده عزیز خیلی زیاد عالی بود خسته نباشید

    ۱۴ ساعت پیش
  • نیلوفر آبی

    در پارت 240

    ممنون هر پارت قشنگتر از پارت قبیله مشتاق پارت های بعدشم ممنون عالی بود خسته نباشید

    ۱۴ ساعت پیش
  • نیلوفر آبی

    در پارت 230

    بینظیره ممنون خسته نباشید خدا قوت این پارت هم عالی بود

    ۱۵ ساعت پیش
  • نیلوفر آبی

    در پارت 220

    عالی بود ممنون خسته نباشید عزیزم

    ۱۵ ساعت پیش
  • نیلوفر ابی

    در پارت 210

    رها نباید آراد اذیت کنه کارش تایید نمیکنم خب اینجوری چه فرقی با فرهاد داره خسته نباشید

    دیروز
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟