دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان عاشقانه تا ابد اثر نسترن قلی زاده

رمان تا ابد

  • زبان فارسی
  • 83.7K 👁
  • 243 ❤️
  • 859 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان عاشقانه تا ابد

رها نویسنده‌ای موفق است که بعد از خیانت مردی که قرار بود همسرش باشد، به یک باور قطعی رسید. مردها عاشق خودِ واقعی زن‌ها نمی‌شوند. آن‌ها عاشق تصویری میشوند که از آنها در ذهنشان می‌سازند و وقتی آن تصویر ترک بردارد، می‌روند. مدتی بود که ذهن و قلمش خشک شده بود، مثل قلبش. تا اینکه تصمیم گرفت برای رمان جدیدش دست به آزمایش بزند؛ ثابت کند هیچ مردی برای «خودِ یک زن» نمی‌ماند. برای این آزمایش به سوژه‌ای واقعی نیاز داشت و آراد همان مرد شد. رها تصمیم گرفت با او داستانی بنویسد که نظریه‌اش را به اثبات برساند. او سعی کرد خودش را به کامل‌ترین نسخه‌اش تبدیل کند. و مردی پیدا شد که دقیقاً همان‌طور محو تماشایش شد که پیش‌بینی کرده بود. رابطه‌شان برخلاف تصور رها خیلی سریع شکل گرفت و از این بابت خیلی خوشحال بود. او مطمئن بود که آراد هم مثل دیگر مردهایی که می‌شناسد مجذوب تصویر شده است. اما رها قرار نبود بی‌نقص بماند. کم‌کم و عامدانه، نسخه‌ی دیگری از خودش را نشان می‌دهد تا آراد را از خود براند غافل از آنکه...

پارت اول

از ماشین که پیاده شدم، سرمای ملایم عصرگاهی صورتم رو لمس کرد؛ از اون سرماهایی که آزاردهنده نیست.
در رو آروم بستم و برای لحظه‌ای ایستادم. به سمت چپ و راست خیابون نگاه کردم؛ خلوت بود و خاموش، انگار که شهر نفسش رو تو سینه حبس کرده باشه.
صدای دور موتور ماشینی که تو پیچ انتهای کوچه گم شد، آخرین صدایی بود که شنیدم.
با احتیاط از عرض خیابون گذشتم. صدای تق‌تق پاشنه کفشم روی آسفالت تو سکوت کش می‌اومد و هر قدمم رو واضح‌تر از همیشه به گوشم میرسوند.
هنوز به نیمه راه نرسیده بودم که صدای نوتیفیکیشن موبایلم تو جیب پالتوم پیچید؛ کوتاه، تیز و مزاحم.
اخمی نامحسوس بین ابروهام نشست، کنجکاوی مثل خوره به جونم افتاده بود اما بی‌توجه ادامه دادم.
به کافه که رسیدم، گرمای مطبوع فضا مثل آغوشی ناگهانی دورم پیچید. بوی قهوه تازه‌دم، شیرینی دارچینی و همهمه آروم، حال و هوای دلنشینی ساخته بود.
نگام میون چهره‌ها چرخید تا اینکه خانم حیدری رو دیدم؛ پشت میزی کنار پنجره نشسته بود و با دیدنم دست تکون داد.
نور کمرنگ خورشید از پشت شیشه روی صورتش افتاده بود.
لبخند زدم و با قدمایی آروم به سمتش رفتم. بعد از سلام و احوال‌پرسی کوتاه، روبه‌روش نشستم و موهیتو سفارش دادم.
وقتی لیوان بلند و خنکش مقابلم قرار گرفت، قطره‌های آب روی دیواره شیشه لغزیدن. جرعه‌ای نوشیدم؛ خنکی نعنا تو گلوم پخش شد و برای لحظه‌ای ذهنم رو سبک کرد.
دست تو کیفم بردم و فلش مموری رو بیرون آرودم. کوچیک و ساده بود، اما تموم شبای بی‌خوابیم رو تو خودش جا داده بود. اون رو روی میز گذاشتم و گفتم:
– توی این فلش، فایل دو تا از رمان‌هامه. لطف می‌کنید هر دو رو ویرایش کنین؟
فلش رو برداشت، با دقت نگاهش کرد و تو کیفش گذاشت.
– مطمئنم این یکی هم مثل قبلی‌ها می‌درخشه عزیزم.
– اگه بدرخشه، همه‌ش به خاطر دستای شماست که کلماتم رو صیقل می‌دن.
نگاهش مهربون شد و همراه با لبخندی گفت:
– ممنون از لطفت رها جون.
دوباره همون صدای «دینگ» نوتیفیکیشن بلند شد. این بار واضح‌تر تو گوشم پیچید، انگار اصرار داشت دیده بشه.
موبایلم رو بیرون آوردم. شماره‌ای ناشناس یه تصویر ارسال کرده بود.
انگشتم لحظه‌ای روی صفحه مکث کرد، بعد لمسش کردم تا دانلود بشه.
نوار باریک دانلود آروم می‌چرخید، اما ما از جا بلند شدیم.
بیرون کافه، هوا کمی سرد و تاریک‌تر شده بود. چراغ‌های خیابون یکی‌یکی روشن می‌شدن و نور زردشون روی آسفالت خیس‌خورده برق می‌زد.
– رها جان، موفق باشی.
– صبر کنید، می‌رسونمتون.
– نه عزیزم، خونه مادرم دو کوچه بالاتره خودم میرم مزاحمت نمیشم.
– چه مزاحمتی میرسونمتون اینقدر تعارف نکنید.
اصرار کردم و بالاخره قبول کرد که تا سر کوچه همراهیش کنم.
در حالی که موبایلم هنوز تو دستم بود، از خیابون گذشتم و سوار ماشین شدم.
عینک آفتابی رو از داخل جعبه داشبورد بیرون آوردم و روی چشم‌هام گذاشتم، بدون اینکه واقعاً آفتابی در کار باشه.
شاید فقط می‌خواستم خودم رو پشت شیشه‌های تیره‌اش پنهون کنم.
باز هم صدای نوتیف.
– ای بابا… این کیه؟
دومین تصویر هم اومده بود، اما هیچ‌کدوم کامل دانلود نشده بودن. اینترنت کند، یا شاید زمان، لج کرده بود، نمی‌دونم.
زیر لب غر زدم و گوشی رو روی پام گذاشتم. حس مبهمی تو دلم می‌چرخید؛ چیزی میون ترس و اضطراب.
خانم حیدری رو رسوندم. تو مسیر خونه چند بار با فرهاد تماس گرفتم. هر بار بوق ممتد میزد و جواب نمی‌داد.
ماشین رو تو پارکینگ پارک کردم. وارد آسانسور شدم. در که بسته شد، سکوت محض مثل دیواری دورم کشیده شد و صدای نفس‌هام رو میشنیدم.
موبایلم رو بیرون آوردم. صفحه چت ناشناس هنوز باز بود. انگار اون دوتا تصویر منتظر نگاه من مونده بودن.
پیامی فرستاده بود با این مضمون:
«بهشون اعتماد نکن.»
دستام بی‌اختیار لرزید. قلبم تند می‌زد؛ اونقدر که ضربانش رو تو گلوم حس می‌کردم.
روی عکس اول کلیک کردم. چند ثانیه طول کشید تا واضح بشه.
تصویر که شکل گرفت، جهان اطرافم انگار عقب رفت.
صدای گویای آسانسور که طبقه رو اعلام کرد محو شد. نور سقفی سردتر از قبل به نظر می‌رسید. نفس تو سینه‌ام گیر کرد. بی اختیار اسمش رو زیر لب زمزمه کردم.
– فرهاد!

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

آخرین اطلاعیه‌ی رمان تا ابد

نسترن قلی زاده : ۲ هفته پیش

بالاخره «تا ابد» هم به پایان رسید. رمانی که ماه‌ها با شخصیت‌هاش زندگی کردم و تک‌ تک لحظه‌هاش رو با عشق نوشتم. از صمیم قلب از همه‌ی شما که در تموم این مسیر همراه تا ابد بودید، پارت به پارت اون رو خوندید، با نظرات، نقدها و دلگرمی‌هاتون کنارم موندید، تشکر می‌کنم. هر کامنت، هر پیام و هر همراهی شما، انگیزه‌ای بود تا این داستان رو با عشق ادامه بدم و به پایان برسونم. امیدوارم تا ابد فقط یه رمان نبوده باشه؛ امیدوارم گوشه‌ای از قلبتون بمونه و همون طور که همیشه گوشه‌ای از قلب من میمونه. به مناسبت به پایان رسیدن رمان، یه تخفیف قرار میدم برای عزیزانی که تا الان رمان رو به هردلیلی مطالعه نکردن.**دوست دار شما نسترن 🌷

نظرات رمان تا ابد
  • ارزو

    در پارت 490

    مطالب رمان جالب واموزنده در مورد زندگی بود لذت بردم ممنون از نویسنده عزیز

    ۲ روز پیش
  • نسترن قلی زاده | نویسنده رمان

    ممنونم عزیز دلم خوشحالم که رمان رو دوست داشتید❤️

    ۲۲ ساعت پیش
  • سحر

    0

    سلام نویسنده عزیز، قلمتون مانا

    ۱ هفته پیش
  • نسترن قلی زاده | نویسنده رمان

    سلام عزیزم قربونت برم❤️

    ۱ هفته پیش
  • نیلوفر آبی

    در پارت 490

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • نسترن قلی زاده | نویسنده رمان

    قربونت عزیز دلم ممنون از نظرات ارزشمندت❤️

    ۱ هفته پیش
  • نیلوفر آبی

    در پارت 480

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • نیلوفر آبی

    در پارت 470

    😭😭بیچاره آراد ممنون خسته نباشید این پارت هم عالی مثل همیشه

    ۱ هفته پیش
  • نیلوفر آبی

    در پارت 440

    عالی بود ممنون خسته نباشید واقعا زیبا بود این پارت

    ۱ هفته پیش
  • ندا

    در پارت 490

    عالی بود عزیزم قامت مانا

    ۲ هفته پیش
  • نسترن قلی زاده | نویسنده رمان

    ممنون از همراهیت عزیز دلم💕

    ۲ هفته پیش
  • زیبا

    در پارت 490

    چقدر لذت بردم از این رمان فوق العاده زیبا محشر بود باهاش همزاد پنداری کردم ماشالله به این قلم پرتوان و زیبا براتون از صمیم قلبم بهترینهارو آرزومندم نور باشه سهم قلبتون😍😍✨️💖💋💋✨️💖

    ۲ هفته پیش
  • نسترن قلی زاده | نویسنده رمان

    قربونت عزیز دلم. بهترین ها سهم قلب مهربونت❤️

    ۲ هفته پیش
  • فرشته

    در پارت 490

    بی نهایت ازتون ممنونم بانو جانم بابت خلق این رمان شاهکار🙏🏻❤️ خدا قوت عزیزم، قلمت جاودان و درخشان، هزاران ماشاءالله به هنر زیبا و بی نظیرت✨❤️ ان شاءالله این رمان شاهکار رو بینِ رمان ها و فیلم های پرفروش و مشهور ببینیم😍 با آرزوی بهترین ها برای شما بانوی هنرمند❤️

    ۲ هفته پیش
  • نسترن قلی زاده | نویسنده رمان

    قربونت برم عزیزم ممنون از اینکه از همون ابتدا انرژی مثبت دادی و باعث دلگرمی بودی❤️😘

    ۲ هفته پیش
  • فرشته

    در پارت 490

    فدای شما بانو جانم😍😘❤️

    ۲ هفته پیش
  • نسترن قلی زاده | نویسنده رمان

    خدانکنه عزیزم🥹❤️

    ۲ هفته پیش
  • فرشته

    در پارت 480

    رمانی که میخکوبم کرد، واقعا حتی یه لحظه هم احتمال چنین چیزی رو نمی دادم. غافلگیر و شوکه شدم! آراد😭 رها😢

    ۲ هفته پیش
  • نسترن قلی زاده | نویسنده رمان

    عزییییز دلم ❤️😘

    ۲ هفته پیش
  • فاطی

    در پارت 490

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • نسترن قلی زاده | نویسنده رمان

    قربونت فاطمه عزیزم ممنون از همراهیت و توجهت 💝🌷

    ۲ هفته پیش
  • فرشته

    در پارت 490

    هم بی صبرانه منتظر پایان قشنگ این رمان بودم، هم ناراحتم که تموم شد.. چیکار کنم من؟ بانو جانم، دلمون رو بردی خب❤️

    ۲ هفته پیش
  • فرشته

    در پارت 490

    رمانی شاهکار که دلم رو برد و من رو عاشقِ خودش کرد.. این رمان مثلِ اسمِ قشنگش، تا ابد توی قلب و ذهنم می مونه❤️

    ۲ هفته پیش
  • فرشته

    در پارت 470

    وای خدای من، نه نه نه😭😭

    ۲ هفته پیش
  • فرشته

    در پارت 460

    رها🥺💔 آراد، آخه چرا؟ نباید عشق شون از دست بره، نباید!

    ۲ هفته پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟