دوست داشتی؟
رمان بازگشت گلوله اثری عاشقانه مافیایی از نیلوفر سامانی، نسخه کامل و رایگان، کاور اصلی

رمان بازگشت گلوله | نسخه آفلاین

  • زبان فارسی
  • 615.9K 👁
  • 4K ❤️
  • 12.5K 💬

خلاصه رمان :

رمان بازگشت گلوله اثر نیلوفر سامانی، جلدی تازه از داستان برسام ولی‌زاده، مردی مرموز و خطرناک است که گذشته پنهانش دوباره سر راهش قرار می‌گیرد. با آشکار شدن رازی مدفون در دل نیویورک، برسام وارد مسیری پرخطر می‌شود که هویت واقعی و زندگی‌اش را تحت تأثیر قرار خواهد داد. --- "گلوله‌ای که روزی روح کسی را گرفته‌است، دوباره بازخواهد گشت تا به انسانی زندگی ببخشد." چه می‌شود اگر کسی بیاید و خاکِ گذشته را شخم بزند تا راز مدفون‌شده در زیر یکی از برج‌های آسمان‌خراش نیویورک را بیرون بکشد؟ بدون شک، گرد و غبار حاصل از آن راز به بلندترین طبقه برج خواهد رفت تا گریبان‌گیر مردی شود! مردی که قصه‌اش را می‌دانید. او برای ما برسام ولی‌زاده است و برای آن‌ور آبی‌ها، حکم ناقوس مرگ را دارد! در سیاهی شب، تن به جرم و جنایت می‌دهد و در روشنایی روز، میان هیاهوی نیویورک گم می‌شود! حال با آمدن آن گرد و غبار، باید به دنبال هویت واقعیش بگردد و پا به جاده پرپیچ و خمی بگذارد که از خطراتش بی‌خبر است. توجه: این رمان روایت‌کننده زندگی برسام ولی‌زاده است و ماجراهای جدیدی را به دنبال دارد. با این وجود حتماً توصیه می‌شود که قبل از خواندن این رمان، جلد اول《آخرین گلوله》را مطالعه فرمایید.

تصویر شخصیت های رمان


قسمتی از متن رمان بازگشت گلوله | نسخه آفلاین

برای چندمین‌بار بلند شد و پایش را روی سنگِ سردِ زمین گذاشت.کشو پاتختی را بیرون کشید و موبایل را برداشت.آلارم را خاموش کرد و به اعداد روی صفحه نگریست! هفت و نیم صبح بود و در شب گذشته تنها دوساعت خوابیده بود! تیشرتش را در آورد و تقی به درِ حمام زد.
-زود بیا بیرون! میخوام دوش بگیرم! باید بریم!
به صندلی گرم و نرم ماشین تکیه‌ داده‌بود.پلک‌هایش را روی هم انداخت تا کمی از درد سرش کاسته شود.دوست‌داشت هرچه سریع‌تر به شرکت برسد تا خودش را مهمان یک فنجان قهوه داغ کند.بلکه شاید سردردش هم خوب شود! روی صندلی کمی جابه‌جا شد.دکمه‌های پالتویش را باز کرد تا اندکی احساس راحتی کند.به‌خاطر کت و دامنی جذبی که برتن داشت، به اندازه کافی موذب بود! پوستش زیر آن لباسِ رسمی داشت خفه می‌شد و اگر ناچار نبود، به هیچ عنوان تن به پوشیدنش نمی‌داد.پلک‌هایش را آرام بالا داد.دستی روی شیشه سرد و بخار کرده کشید تا دیدی به خیابان‌ داشته باشد.عابران با احتیاط قدم برمی‌داشتند تا مبادا پایشان روی برف‌های آب شده بلغزد و لیز بخورند.عده‌ای منتظر سبز شدن چراغ بودند تا از خیابان عبور کنند و عده دیگر نیز عجله داشتند تا هرچه سریع‌تر خودشان را به محل کارشان برسانند.هرکسی مقصد و هدفی داشت و رز در آن ثانیه دوست داشت جای تک‌تک آن‌ها باشد تا مجبور نباشد نقشی را بازی کند که هیچ شباهتی با خودِ واقعیش ندارد!
نگاهی به پرونده‌های کنار دستش انداخت.با حرص نفسش را به بیرون فوت کرد.هرطور که شده بود،باید قرارداد را می‌بستن.وگرنه کلاهشان با خاج درهم می‌رفت.خاج برای پنهان کردن هویتش، دستی نیز به کارهای ساخت و ساز برده‌بود.علاوه بر آن می‌توانست از طریق ساخت‌وساز پولشویی کند و پول هنگفتی به جیب بزند.با توقف ماشین، رز از هزاری توی افکارش بیرون آمد.راننده از ماشین پیاده شد و در را به روی رز باز کرد.
سرمایِ وجود دختر با سرمای هوای بیرون آمیخته شد.رز سرش را بالا گرفت و به ساختمان سی طبقه مقابلش نگریست.هر روز صبح،با طلوع آفتاب،باید در قالب انسانی دیگر ظاهر می‌شد و به عنوان مدیرعامل پا به آن شرکت می‌گذاشت.از خودرو پیاده شد و دل به سرمایِ بیرون سپرد.با بی‌میلی سوی شرکت قدم برداشت که بوی تلخ ادکلنی زیر شامه‌اش پیچید.بدون‌آنکه به پشت سرش نگاه کند،پرونده‌ها را سوی فرد گرفت و گفت:
-مدیر پروژه یا سهامدار؟
برسام پرونده‌ها را از او گرفت و شانه به شانه رز، سوی ساختمان قدم برداشت.
-مدیر پروژه! پونزده درصد سهم شرکت مال منه، بعد منو به عنوان مدیر پروژه فرستاده‌.مثل اینکه دانشگاه رفتنمون فقط اینجا کاربرد داشته!
-باز خوبه! من که دخترشم فقط ده درصد سهام دارم.
رز از گوشه چشم تیپ او را نظاره کرد.برسام زیر آن کتِ بلند و نوک‌مدادی، کت و شلوار مشکی برتن کرده‌بود.پیراهن سفیدش باعث شده بود کراوات به خوبی خودش را نشان بدهد.هرچند برای برسام حکمِ طناب دار را داشت تا یک کراوات شیک و رسمی! رز اندکی از رژلبش را خورد و گفت:
-این لباس اصلاً بهت نمیاد! استایل خودت رو بیشتر دوست دارم.
برسام پوزخند زد.
-باور کن منم هیچ علاقه‌ای به شنیدن صدای تق‌تق کفشای پاشنه بلندت ندارم! ولی چاره چیه؟!
حالِ برسام دستِ کمی از رز نداشت! او نیز به اجبار تن به این کار داده بود! بارها و بارها سعی کرد، خاج را قانع کند تا چنین مسئولیتی به او واگذار نکند. منتها مرد برایِ شرکتش به چشم و گوش نیاز داشت و دخترش و برسام بهترین گزینه بودند!
رز لبخند تلخی به لب آورد.سرش را نزدیک گوش برسام برد و آرام زمزمه کرد:
-واقعا چاره چیه؟! شبا خلاف می کنیم.صبحا مثل آدم‌های متمدن میایم شرکت و پشت میز میشینیم!
زندگی برسام و رز حول همچین داستانی می‌گذشت.خاج برای پنهان کردن هویتش و انجام کارهای غیرقانونی،سهام‌دار و مالک چندین شرکت بود و در حوزه ساخت و ساز فعالیت می‌کرد.برسام و رز نیز جزء سهام داران بودند و مدیریت یکی از شرکت‌ها به رز واگذار شده‌بود! منتها شب که فرا می‌رسد، داستان به کلی عوض می‌شد! آن هم در کلان‌شهر بزرگی مثل نیویورک که خاموشی برایش معنایی ندارد! خاج و اعضای باندش در تولید و صادر کردن ماری‌جوآنا و متامفتامین نقش بسزایی داشتند! خاج جزء یکی از قدرت‌مندترین و بانفوذترین مافیایی‌های نیویورک و ایالت متحده حساب می‌شد! علاوه بر آن، چندین قمارخانه بزرگ هم در نیویورک تاسیس کرده بود که مدیریت سه‌تا از آنها را به برسام سپرده بود! منتها این تمامِ ماجرا نیست...!
برسام به یکی از پرونده‌ها نگاه کرد و گفت:
-میدونی که من شبا رو بیشتر دوس دارم ولی امروز باید قال قضیعه رو بکنیم! این معامله برای خاج خیلی مهمه!
رز نگاه پر از کینه‌اش را به برسام دوخت و زیر لب گفت:
-بره به جهنم!
هر دو از گیت ورودی عبور کردند.به محض ورودشان، با صدایِ همهمه کارمندان مواجه شدند.مخلوطی از رایحه‌های مختلف زیر شامه هر دویشان پیچید.از بوی قهوهِ صبحگاهی و عطر پرسنل گرفته تا بویِ مواد شوینده که به خاطر نظافت‌کاری در محوطه پیچیده بود! فضای داخلی شرکت توسط چند طراح خبره،به‌طور مدرن و مینیمالیستی طراحی شده‌بود! سقف گنبدی شکلش را تماماً از شیشه ساخته‌بودند و به همین‌خاطر ،نور خورشید می‌توانست به داخل ورود کند تا محیط به صورت پویا و سرزنده به نظر برسد.برسام و رز کارت مخصوص‌ را مقابل گیت دوم قرار دادند و سوی آسانسور رفتند.در همان سمت آبنما بزرگی قرار داده‌بودند و صدای شرشر آب،حس آرامش را به سایرین منتقل می‌کرد. منتظر پائین آمدن آسانسور مانده بودند که برسام سری چرخاند و به اطراف نگاه کرد.چند نفر سرگرم فعالیت با لب‌تاب‌هایشان بودند و آن‌قدر مشغول کار بودند که ابداً متوجه نگاه‌های برسام نشدند.برخی دیگر نیز در شرکت سرگردان بودند و برسام با همان نگاهِ اول متوجه شد که کارآموز‌هایِ تازه وارد هستند.هر دو سوار آسانسور شدند.تا خودِ طبقه بیست و هشت هیچ سخنی بین‌شان رد و بدل نشد! رز مسیر دفترش را در پیش گرفت و برسام نیز به دنبال او قدم برمی‌داشت.منشی که دختر جوانی به نام لارا بود، به استقبال آنها آمد و گزارشی از جلسه را به رز ارائه داد.رز وارد دفترش شد.پالتویش را به چوب لباسی آویزان کرد و پشت میز کارش نشست.اتاق با دیوارهای سفید و مبلمان مدرن تزئین شده بود. یک میز بزرگ شیشه‌ای در وسط اتاق قرار داشت و چند صندلی راحتی دور آن چیده شده بود.برسام کنار پنجره ایستاد و به تردد خودرو‌ها چشم‌ دوخت.
-به نظرت قبول می‌کنه؟
رز دست به سینه شد و به صندلیش تکیه‌داد.به نقطه نامشخصی زل زد و پاسخ‌داد:
-باید قبول کنه! معامله امروز برگه برنده ماست! فقط باید باهاشون متحد بشیم تا ارزش سهام بره بالا! اینجوری پروژه فردا مال خودمون میشه!
رز سراغِ مدارک رفت تا مروری بر جزئیات جلسه داشته باشد‌.همان موقع فردی به درِ اتاق ضربه زد و با اجازه رز وارد شد.به آرامی سلام کرد.صدایش برای رز و برسام آشنا نبود! هر دو نگاهشان را به او قرض دادند.
در وهله‌اول، توجه رز سوی چشمانِ درشت و مشکیِ دختر رفت که از پشت عینک طبی برق می‌زدند.موهایِ سیاه و براقش را
در بالای سرش دم‌اسبی بسته بود.شومیز سفید و شلوار جینِ آبی،باعث شده‌بود در نظر رز حسابی آراسته و مرتب به‌نظر برسد.رز در همان ثانیه اول سرتاپای او را بررسی کرد.برخلاف رز،برسام به یک نگاه گذرا اکتفا کرد و مجدد چشمانش را به خیابان دوخت.
رز سرش را کج کرد و پرسشگرانه به او نگاه کرد.
-Who are you working with?
(با کی کار داری؟)
برسام دستش را در جیبش فرو برد و از دختر پیشی گرفت.
-کارآموز جدیده!
دختر با ورودش به اتاق،موجی از استرس را نیز همراه خود آورده‌بود.و برسام با همان نگاهِ اول، متوجه لپ‌های گل انداخته‌اش و کارتِ دورِ گردنش شد‌.لبخندی به لب آورد و پاسخ رز را داد.
-Good morning, Miss martino.l am the new intern.
(صبح بخیر دوشیزه مارتینو.من کارآموز جدید هستم)
رز از سر اجبار خنده‌ای تحویل او داد و زیر لب خطاب به برسام غر زد.
-امروز چه وقت کارآموز فرستادن بود؟
برسام با بی‌تفاوتی شانه‌هایش را بالا انداخت.
-از پدرِ گرامیت بپرس دوشیزه مارتینو!
《دوشیزه مارتینو》 را با لحنِ خاص و طعنه‌آمیزی گفت.چند هفته‌ای می‌شد که رفتار برسام با رز تغییر کرده‌بود و دختر علتش را نمی‌دانست! برسام کم‌تر از قبل حرف می‌زد و بیشتر وقت‌ها رفتار سرد و خشکی با او داشت! یک جایِ کار می لنگید و رز دوست داشت علتش را پیدا کند.رز از دختر نامش را پرسید که مجدد برسام از او پیشی گرفت و گفت:
-Emily Johnson.
سپس خمیازه‌ای کشید و ادامه‌داد:
-رو کارتش نوشته!
رز لب زیرینش را گزید و نگاهِ تندی به برسام انداخت.برخلافِ او، برسام حسابی تیزبین بود و درکسری از ثانیه می‌توانست متوجه کوچک‌ترین جزئیاتی شود! دختر برای آنکه احترام بگذارد، نام و فامیلش را گفت:
-Emily Johnson.
رز به نشانه تائید سری تکان‌داد.آن روز ابداً حوصله سر و کله زدن با کارآموز جدید را نداشت.بنابراین تصمیم گرفت او را به نحوی از سر خود باز کند.به صندلیش تکیه‌داد و دستش را کنار شقیقه‌اش گذاشت.کمی بعد،روبه دختر کرد و گفت:
-Coffee! Bring me a cup of coffee.
(قهوه! برام یه فنجون قهوه بیار!)
کارآموز از درخواست او یکه خورد.برسام دستش را از جیبش بیرون آورد و دست به سینه شد.متوجه هدفِ رز شد و تاسف‌بار سری تکان‌داد.
-حداقل یه کار سخت‌تر می‌گفتی که بیشتر طول بکشه!
کارآموز بهت‌زده پرسید:
-Coffee?
رز به نشانه تایید سری تکان داد و با چشمانش به در اشاره کرد.کارآموز با بی‌میلی از اتاق خارج شد تا درخواست او را اجابت کند.برای یادگیری فنون معامله و ساخت‌و ساز پا به آن شرکت گذاشته‌بود و حال به در خواست رئیسش باید یک فنجان قهوه آماده می‌کرد.
برسام سمتِ در قدم برداشت تا به اتاقِ جلسه برود و از خوب پیش رفتن اوضاع مطمئن شود.نوک انگشتانش هنوز به دستگیره نرسیده‌بود که با صدای رز متوقف شد.
-احتمالاً امضاء قرار داد به عصر یا شب بکشه! اگه اینجوری شد،تو جای من برو و امضاء کن.
برسام سوی او چرخید و پرسید:
-چرا خودت انجام نمیدی؟
رز گوشه برگه را به بازی گرفت و آرام پاسخ‌داد:


بیشتر بخوانید
4.9 از 5
★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★
بر اساس 4,044 رای
5 ★
88%
4 ★
10%
3 ★
1%
2 ★
1%
1 ★
0%
شما چه امتیازی می‌دهید؟

نظرات رمان بازگشت گلوله | نسخه آفلاین

  • کیمیا

    در پارت 1750

    من دیگه دارم نمیتونمم یکی دوتا سکته ریز زدم تا الان😁🥹🥹هر پارتی که خوندم گفتم او خوداا😅پارت آخری گفتم یا ابلفض🤣

    دیروز
  • کیمیا

    در پارت 1670

    آخرش عالی بود خیلی قشنگ بود🥹

    دیروز
  • نازیلا

    0

    خیلی زیبا بود فقط جای امیرسام توی جلد دوم خیلی خالی بود کاش اونم بود ممنون از نویسنده

    ۴ روز پیش
  • فائزه

    0

    سلام نویسنده جان جلداخره؟

    ۵ روز پیش
  • پری

    0

    رمان بسیار جذاب و قشنگ بود ارزش خوندن داره ممنون که همچین رمان زیبا و جذاب رو با ما رایگان به اشتراک گذاشتین فقط رمان امیر سام اسمش چیه و از کجا میشه دنبالش کرد

    ۶ روز پیش
  • ساغر

    0

    رمانن فوق العاده زیبایی بود هم جلد اول و هم جلد دوم واقعاا عالیی بود.رمان شما واقعا لیاقت چاپ شدن رو داره و میشه بگید جلد در مورد امیر سام کی میاد؟

    ۱ هفته پیش
  • آیناز

    در پارت 201

    با اومدن اسم امیر کله پارت از اول یهو یادم رفت واییی خداااا جیییغ برید کنار عشقم اومد از این بعد حیوان مورد علاقه ام پلنگ سیاه قربونش برم 🥹🥹🥹😂😂😍😍😍❤️❤️❤️❤️

    ۵ ماه پیش
  • نرگس

    در پارت 200

    وجودامیرک عالیه

    ۱ هفته پیش
  • Asal

    در پارت 1861

    دلمون خیلی تنگ میشه براشون🥺🥺و همینطور برای نیلوفر جون و حسش برای این رمان❤️🥺❤️ 🩹

    ۲ هفته پیش
  • Asal

    در پارت 1860

    یکی از بهترین رمان هایی بود که خوندن تک تک لحظات شو به قدری خوب نوشته شده که زندگی کردم،حس کردم.از اون دسته رمان هایی که اگر بارهابارها بخونمش خسته نمیشم ازش همش ام بخاطر قلم خوب و روان تو نیلوفر عزیزم❤️😍مرسی که برامون مینویسی امیدوارم باز هم بنویسی امیدوارم داستان های زیادی رورقم بزنی.خسته نباشی❤️

    ۲ هفته پیش
  • Asal

    در پارت 1841

    منم پا به پای این خانواده داره گریه میکنم😭😭طبیعی نیست اصلا

    ۲ هفته پیش
  • Asal

    در پارت 1830

    بزرگترین و دردناک ترین فداکاری رو کرد فقط کاش توی این جمع کوچیک خانوادگی شون بهار و امیرسام هم برای لحظات آخر میبودن

    ۲ هفته پیش
  • Asal

    در پارت 1820

    ول کن خاج خرابه متاسفانه

    ۲ هفته پیش
  • Asal

    در پارت 1810

    ورودتون رو به جهنم تبریک میگیم ایشالله سرب داغ بریزن تو دهنت

    ۲ هفته پیش
  • Asal

    در پارت 1780

    همه شون قربانی خودخواهی خاج شدن حتی آهیر بدبخت

    ۲ هفته پیش
  • Asal

    در پارت 1760

    این بردیا اصلا اون بردیایی که با امیرسام بود نیست

    ۲ هفته پیش
کپی شد!
آیدی کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️