دوست داشتی؟
رمان طنز و عاشقانه عطر نفسات اثر مریم_21

رمان طنز و عاشقانه عطر نفسات

  • به قلم مریم_21
  • ⏱️۳ ساعت و ۵۶ دقیقه
  • زبان فارسی
  • 78.9K 👁
  • 207 ❤️
  • 174 💬

خلاصه رمان عاشقانه طنز و عاشقانه عطر نفسات

دختر قصه ی ما حساس و لجوجه ولی در عین حال مهربون و خوش قلب! ولی "هورش" پسر قصه مون یه پسر تنها...اما در عین حال محکم و جسور!! آشنایی و اتفاق هایی جالب و هیجان انگیزی بین این دو در دانشگاه میفته که آخرش ختم میشه به سر آغاز یک عشق ...!! یک عشق پاک و احساسی ناب... یه دختر از جنس احساس،یه پسر از جنس غرور... ولی عشقشون پر از دردسر و ماجراست...

قسمتی از متن رمان طنز و عاشقانه عطر نفسات

_باشه بابا اصلا حرف تو درست!
هم بدریخته،هم بدترکیب.حالا هم منو اینجوری نگاه نکن!
آن روز تا آخر کلاس به فکر این بود که چه بلایی سر هورش بیاورد،تا به قول خودش اینقدر شاخ و شانه نکشد!
اما هرچه فکر می کرد،به نتیجه ی مطلوبی نمی رسید.
بعد از کلاس همراه نیلوفر از نازنین خداحافظی کردند و از دانشگاه خارج و سوار ماشینش شدند.
از فرعی اول،به فرعی دوم می پیچید که نیلوفر کمی جا به جا شد و از او پرسید:
_حالا می خوای با این پسره چی کار کنی؟
_هیچی می رم م*ا*چش می کنم!
خوب معلومه،حقش رو کف دستش می ذارم.اصلا می دونی چیه؟
در حد مرگ،از خودش و اسمش و هرچی که بهش مربوط باشه بیزارم!
نیلوفر در حالی که می خندید با دستش ضربه ای به شانه ی او زد:
_دیوونه...یکم به اعصابت تسلط داشته باش!
_تو بخند! فردا چنان حالی ازش بگیرم که مرغای آسمون به حالش تالاپ تولوپ تخم بذارن!
_همچین حرف می زنی انگار اونم بیکار می شینه،تا تو هر کاری که خواستی بکنی!
_فردا که حالش رو گرفتم،می فهمی من هرکاری که بخوام رو انجام میدم!
بعد از اینکه نیلوفر را رساند به سمت خانه حرکت کرد.
خانه شان نقلی و کوچک بود،اما دلباز!
ماشین را در پارکینگ ساختمان پارک کرد و سوار آسانسور شد.دکمه طبقه چهارم را زد و پس از مدتی رسید.
کفش هایش را داخل جا کفشی گذاشت و وارد پذیرایی شد.مهرزاد و محیا جلوی تلویزیون نشسته بودند و فوتبال تماشا می کردند.
جلوتر رفت و رو به رویشان ایستاد:
_سلام به خل و چل های خودم
مهرزاد درحالی که تخمه می شکست معترضانه جوابش را داد:
_اه..مهتاب برو اون طرف خیر سرمون داریم فوتبال می بینیم!
محیا گفت:
_راست می گه دیگه،آبجی برو اون ور ببینیم چی شد!
_دارم بهتون سلام می کنم! جواب سلام واجبه!
مهرزاد بند کیف او را کشید و درحالی که او را از جلوی تلویزیون کنار می زد گفت:
_باشه حاج خانوم،علیک سلام..حالا برو گمشو بذار بقیه بازی مون رو ببینیم!
مهتاب کیفش را به سمت او پرت کرد:
_هوی درست صحبت کن!
یعنی خاک تو سر شما دوتا که قدر منو نمی دونین!
ای خدا آخه من چه گ*ن*ا*هی کردم که باید بشم خواهر این دوتا؟!
مهرزاد در حالی که می خندید گفت:
_مهتاب کم کولی بازی در بیار! بیا برو..برو...آفرین دختر خوب!
مهتاب سری از روی تاسف برایشان تکان داد و به سمت اتاقش رفت.
در حالی که مقنعه اش را در می آورد با صدای بلندی از محیا پرسید:
_محیا مامان کجاست؟
_خونه خاله
_کی رفته؟
_یکی دو ساعتی می شه.الاناست که برگرده!
بعد از تعویض لباس هایش به آشپزخانه رفت و مشغول گرم کردن ناهار شد.
در همین حین،لای در باز شد و سهیلا وارد خانه شد.
مهتاب به سمتش رفت و نانی که در دستش بود را گرفت.
_سلام
_سلام،کی اومدی؟
_تقریبا نیم ساعت می شه
سپس به آشپزخانه برگشت و مشغول کشیدن غذا شد.
*******
صبح با صدای آلارم گوشی اش از خواب بیدار شد.با تصور بلایی که قرار بود سر هورش بیاورد پوزخندی روی لب هایش نقش بست.به سمت کمدش رفت و بعد از پوشیدن لباس هایش آرایش مختصری کرد و به سرعت از اتاق خارج شد.مشغول بستن بند کفش هایش بود که سهیلا به طرفش آمد:
_مهتاب
_جانم؟
_تو که صبحونه نخوردی،کجا میخوای بری؟
_عجله دارم مامان باید برم
_هنوز که تا شروع شدن کلاست خیلی مونده!
_آره می دونم ولی باید یه کاری رو انجام بدم.خداحافظ
منتظر خداحافظی سهیلا نماند و از خانه خارج شد.بعد مدتی به دانشگاه رسید.در دلش خدا خدا می کرد که محیط دانشگاه خلوت باشد.وقتی وارد حیاط شد، عده ی کمی از دانشجوها آمده بودند و این درست همان چیزی بود که او می خواست.به سرعت خودش را به کلاس رساند و درحالی که زیرلب دعا می کرد کسی داخل کلاس نباشد وارد کلاس شد.
اوضاع بر وقف مرادش بود و کسی داخل کلاس نبود.سرخوش به سمت صندلی های آخر کلاس رفت،درست همان جایی که هورش همیشه می نشست!
زیپ کیفش را باز کرد و یک بسته آدامس بیرون آورد.لبخند موزیانه ای زد و آدامس اولی را جوید و چسباند به صندلی!
_این بخاطر قورباغه ها


بیشتر بخوانید
نظرات رمان طنز و عاشقانه عطر نفسات
  • jojo

    0

    واقعا رمان جذابی بود منون

    ۲ هفته پیش
  • رنیسا

    0

    رمان خیلی قشنگی بود واقعا خسته نباشید. ولی یکم غیر طبیعی عاشق شدن ، مثلا اول مهتاب دلش لرزید و از عاشق شدن هوروش چیزی نگفتولی هوروش طوری گفت که اول خودش عاشق شده.کلا خیلی یهویی عاشق شدن.ولی اگه اون قسمت رو فاکتور بگیریم واقعا عالی بود و نویسنده قلم قوی داشت .خسته نباشید ✨💗

    ۱ ماه پیش
  • نفس

    2

    واقعا شوخیتون گرفته کجای این رمان خوب بود کل یک فصل بود تا میایی شروع کنی بخوندن از ص ۱میپره ص اخر 😑🤨

    ۷ ماه پیش
  • رنیسا

    0

    باید دوباره دانلود کنی درست میشه

    ۱ ماه پیش
  • ناشناس

    2

    میزان طنزیش کم بود و اینکه کتابی نوشتنش رو مخ بود و به نظرم که زود عاشق هم شدن از در کلاس بیرون میان یهو عاشق میشن😶😑

    ۲ ماه پیش
  • دیانا

    2

    عالی بود ولی کاش یکم هم از بعد عروسی مینوشت

    ۲ ماه پیش
  • سوفیا

    3

    رمان واقعا قشنگی بود. بهترین آپشنش هم این بود که نقش منفی نداشتند. کاراکتر هایی مثل فرهام و شیدا گذرا بودن و قسمتی کمی از داستان رو مال خودشون کرده بودند. هرچند دلم برای هردوشون میسوزه. محتوای داستان جذاب بود. ممنونم از نویسنده

    ۳ ماه پیش
  • Shabnam

    2

    خیلی قشنگ بود دوستش داشتم😍😍😍

    ۳ ماه پیش
  • هانا

    0

    خیلی رمان آبکی و بدون هیجانی بود اینا هم ک گفتن رمان عالی بود احتمالا تازه شروع کردن رمان خوندن و سنشون کم هست ب هر حال من دوست نداشتم قسمتهای اخرش رو کلا رد کردم بس که الکی چرت و پرت میگفتن هوروش و مهتاب

    ۳ ماه پیش
  • صفا

    0

    خیلی خوب بود زیبا. وپر از بالا و پایین ها دست نویسنده درد نکنه♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️😁😁😁

    ۳ ماه پیش
  • عسل

    0

    عالی بود ،زیبا،جذاب 😍😍😍😍😍😍😍💖💖💖💖💖💖💖💖💜💜💜💜💜💜💜❤❤❤❤❤❤❤🖤🖤🖤💚💚💚💚💚💚💚💚💚 خخخخیییلللییی قققشششنننگگگ ببووودددددد🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩

    ۴ ماه پیش
  • ستیی

    0

    عالی بود براوووووو👏👏

    ۸ ماه پیش
  • Vajihe

    0

    سلام لطفا یه رمان طنز

    ۴ ماه پیش
  • دینا

    0

    قشنگ بود ولی میتونست قسمت های آخر طولانی تر بنویسه مثلا از مقدار کل کل دامادها کم کنه یا آینده شون هم حرف بزنه

    ۶ ماه پیش
  • دلارام

    5

    رمان خیلی خوبی بود از نویسنده واقعا ممنونم بابت نوشتن این رمان فقط اونجایی که هوروش رو گرفتم خیلی غمگین بود واقعا اشکم در اومد

    ۶ ماه پیش
  • همتا

    1

    رمان خوبی برای کسی که تازه رمان خواندن و شروع کردن ولی برای کسایی که رمان های زیادی خواندن حوصله سر بر ممکنه باشه و پایان و داستان قابل پیشبینی باشه میگم بستگی به میزان رمان خوندنتون داره، ولی گذشته از اینا شوخی هاشون خیلی باحال بود و شخصیت های داستان غرور داشتن ولی مغرور نبودن. خیلی عالی بود ممنون.

    ۶ ماه پیش
  • زهرا

    1

    خیلی رمان قشنگی بود👌👌

    ۷ ماه پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!