خلاصه رمان عاشقانه فرجام اعتزال
فرهاد معینی، نظامی موفق و خودساخته، پس از سالها زندگی در یک شهر بندری، تصمیم میگیرد به شهر زادگاهش برگردد. او سالها پیش در این شهر به دلیل گذشتهای که نقشی در آن نداشته، در عشق شکست خورده و دلشکسته شده است. بعد از بازگشت، با دختری به نام سُرمه روبهرو میشود که او هم زندگیاش دستخوش جبر روزگار است. ملاقات با سرمه، دنیای سخت و خالی از عشق فرهاد را متحول میکند اما با این حال، فرهاد بهزودی درمییابد که برای رسیدن به عشق سُرمه...
آخرین پارت های ارسال شده
-
رمان فرجام اعتزال - پارت 110
*** از میان آیینه شمعدان نقرهای رنگ بیضی شکل پیش رویش به فرهاد که با اشتیاق چشم به لبان سرخ او دوخته بود، نگاه کرد و قرآن میان دستانش را بوسید و بر روی میز کوچک مقابلش گذاشت. با صدایی رسا و کمی بغض جواب داد: - با اجازهی روح پدر و مادرم و بزرگترهای حاضر تو مجلس بله. برقی از شوق و خواستن د...
بروزرسانی در : ۲۲۳ روز پیش
-
رمان فرجام اعتزال - پارت 109
با سرعت از تاکسی پیاده شد و چادرش را بر روی ساعدش انداخت و بهسوی حیاط بیمارستان دوید و وارد لابی شد. درحالیکه نفسنفس میزد به جمع آشنایی از عزیزانی که در آن روزهای سخت یار و همراهش بودند، سلام کرد. همه به سمت او چرخیدند. میان صورت یکیکشان شادی و نشاط موج میزد. خانم سهرابی آغوشش را برای دخترک ...
بروزرسانی در : ۲۲۳ روز پیش
-
رمان فرجام اعتزال - پارت 108
*** ظهر بود و به همراه خانم سهرابی مقابل بخش ایستاده بودند و از پشت شیشه به فرهاد که خواب را به بیداری ترجیح داده بود، خیره بودند. - مینو جون! - جانم عزیزم؟ برگشت و پشتش را به شیشه کرد و سرش را بهسمت خانم سهرابی چرخاند. - من برای روز تاسوعا میخوام نذر پدر و مادرم رو بدم، خودم که بلد نیس...
بروزرسانی در : ۲۲۴ روز پیش
-
رمان فرجام اعتزال - پارت 107
*** با دستمال نمدار درحالیکه زیر گلوی فرهاد را تمیز میکرد، زمزمه کرد: - قربونت برم! نمیخوای چشمهات رو باز کنی؟ پسرِ سیامک و شادی ده روزِ شده ها. سیاوش میگفت اسمش رو سوشا گذاشتن. قشنگه مگه نه؟ یکیک انگشتان دست فرهاد را تمیز کرد و با بغض ادامه داد: - فرهادم خیلی دلم گرفته! توروخدا دل ب...
بروزرسانی در : ۲۲۴ روز پیش

عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
🥹🥹 ای جانم 😍
۵ روز پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
سان آی رو چاپ شده دارم اما اینو نه. شاید یه روزی شد فرجاماعتزال رو چاپ کنم🥹
۵ روز پیشMary
0امیدوارم یه روز چاپ شدش رو دستم بگیرم🥺🫠
۲ روز پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
انشاالله🥹🥹
دیروزنیلی
در پارت 1100سلام عزیزم خیلی زیبا بود و اینکه اخرشم خوب تموم شد عالی بود❤️
۲ هفته پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
سلام گلم ممنون 😍 لطف دارین.
۲ هفته پیششادان
0امروز داشتم رمانهایی که دوست داشتم رو نگاه میکردم..یاد این رمان افتادم..چقد دلم برای اون خط چشم و فرهاد تنگ شد...
۴ هفته پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
گلم چقدر خوشحالم که این رمان تو خاطرت مونده... دوست داری رمان اعجازدلدادگی رو هم بخون احتمالا خوشتون بیاد🌹 🥹
۴ هفته پیششادان
0اعجاز دلدادگی توی کتابخونه ام هست ...دیشب شروعش کردم ..حتما فرصت کنم بخونم براتون کلی کامنت میذارم. 🌷💕
۴ هفته پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
لطف میکنی شادان قشنگم🌹
۴ هفته پیشLeila
در پارت 1100خیلی رمان خوبی بود واقعا عالی بود دمتون گرم 🌹
۱ ماه پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
لطف دارین 🌹
۱ ماه پیشآزاده
در پارت 1100خانم میرزایی عزیز همه رمان های شما را خواندم بسیار شیوا و پخته می نویسید. قلمتان مانا و همواره موفقیت پیش رویتان.👌🌹
۲ ماه پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
سلام ممنون 😍 شما لطف دارین 🌹 خوشحالم که رمانام باب دلتون بوده
۲ ماه پیشFatemeh*
0امروز این رمان رو تموم کردم خیلی خوب بود ممنونم عزیزم🌷 اما عاشقانه آش کم بود امیدوارم اعجاز دلدادگی روابط عاشقانه اش بیشتر باشه
۲ ماه پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
ممنون از نگاهت، چون براساس واقعیت بود یه زندگی واقعی رو به قلم کشیدم، بقیه رمان هست و زاده ذهن نویسنده چ پر از عاشقانههای زیبا
۲ ماه پیشFatemeh*
0نمیدونستم بر اساس واقعیت نوشته شده 😍🤭 خیلی بیشتر ازش خوشم اومد❤️ درسته عزیزم انشاالله موفق باشی 🥰
۲ ماه پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
ممنون گلی
۲ ماه پیشریحانه زهرا
در پارت 22واییییییییییی من تازه این رمان رو شروع کردم به خوندن خیلی خوبه،دمت گرم عاطفه💖👍
۳ ماه پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
سلام ممنون از نگاه گرمت گلم امیدوارم تا آخر خوشت بیاد🌹
۳ ماه پیشزهرا
در پارت 350چقدررر این لحظه های سرمه ارو درک میکنم خودم لحظه به لحظه اشو کشیدم و زندگی کردم شاید آخرش فرهاد و سرمه بهم برسن ولی من با همون عشقی که تو قلبم بود با *** دیگه ای ازدواج کردم و الان راه برگشتی ندارم:)
۳ ماه پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
آخی زهرای قشنگم خیلی ناراحت شدم بابت پیامت، نمیدونم چی بگم برای تسکین قلبت که تا آخر عمر یه زخمی روش هست... امیدوارم زندگیت منبعد پر از عشق بشه گلی. تقدیر همینه...
۳ ماه پیشزهرا
در پارت 350فدای دل مهربونت عزیزم ،دیگه قسمت منم همین بود
۳ ماه پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
فدات گلی، انشالله بهترینا برات رقم بخوره🌹
۳ ماه پیشمعصومه
در پارت 1100خیلی رمان قشنگی بود، واقعا دوستش داشتم و خیلی خوشحالم که سرمه و فرهاد به هم رسیدن، امیدوارم همیشه کنار هم خوشبخت باشن، خسته نباشی عزیزم و مرسی که همچین رمان قشنگی نوشتی
۳ ماه پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
ممنون گلی بابت نگاه گرمت، ممنون که رمانم رو خوندی، خوشحالم که خوشت اومدی گلی
۳ ماه پیشمعصومه
در پارت 870ای خدا فرهاد چقدر سرمه رو اذیت میکنه😂
۴ ماه پیشمعصومه
در پارت 860خیلی خوب شد که فرهاد رفت دیدن مادرش، حالا دیگه میدونه مادرش مجبور شده اونو بذاره پرورشگاه🥲
۴ ماه پیشمعصومه
در پارت 820چقدر این دو نفر به هم میان خدایا🥺
۴ ماه پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
😍😍
۴ ماه پیشمعصومه
در پارت 810به نظرم بهتره اول حرفای مادرشو بشنوه بعد قضاوت کنه، شاید اونم چاره ای جز اینکار نداشته
۴ ماه پیشمعصومه
در پارت 780سیامک برا چی اومد باز
۴ ماه پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
شانسشو امتحان کنه😂
۴ ماه پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
😭😭😢
۴ ماه پیش

Mary
0کاش این رمان رو چاپ کنید بتونیم بخریمش♡