دوست داشتی؟
رمان عاشقانه فرجام اعتزال اثر عاطفه میرزائی

رمان فرجام اعتزال

  • زبان فارسی
  • 68.4K 👁
  • 1K ❤️
  • 375 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان عاشقانه فرجام اعتزال

فرهاد معینی، نظامی موفق و خودساخته، پس از سال‌ها زندگی در یک شهر بندری، تصمیم می‌گیرد به شهر زادگاهش برگردد. او سال‌ها پیش در این شهر به دلیل گذشته‌ای که نقشی در آن نداشته، در عشق شکست خورده و دلشکسته شده است. بعد از بازگشت، با دختری به نام سُرمه روبه‌رو می‌شود که او هم زندگی‌اش دستخوش جبر روزگار است. ملاقات با سرمه، دنیای سخت و خالی از عشق فرهاد را متحول می‌کند اما با این حال، فرهاد به‌زودی درمی‌یابد که برای رسیدن به عشق سُرمه...

تصویر شخصیت های رمان


پارت اول

مقدمه:
آمدی جانم به قربانت صفا آورده‌ای
درد بی‌درمان قلبم را دوا آورده‌ای
دور از روی چو ماهت خانه غم بود دل
غمگسارم گشتی و با خود شفا آورده‌ای
با خودم گفتم اگر آیی سخن‌ها گویمت
چون بگویم چون لبی پر مدعا آورده‌ای
روز و شب‌ها را به امید لقایت بوده‌ام
وعده‌ها دادی مرا حالا وفا آورده‌ای
با خودم گفتم ملک ایام هجران شد تمام
آمدی خوش آمدی جانی مرا آورده‌ای
( شهریار)
---------
{به‌نام خدواند نون و قلم}
صدای دستگاه و خش‌خش بی‌سیم، تنها صدایی بود که برج رادار را احاطه کرده‌بود. برج کنترل اتاقکی مملو از سیستم و دستگاه‌های کنترل پیشرفته‌ بود. مقابل دیوار شیشه‌ای ایستاده و دستانش را داخل جیب‌های شلوار سفیدش گذاشته و از آن ارتفاع به دریای بی‌کران و آبیِ مَکُران خیره شده‌بود. دریایی که رنگ ناب آبی‌اش آرامش عجیبی را به او القا می‌کرد. نگاهش به چند مرغ‌‌ دریایی افتاد که روی سطح آب پرواز می‌کردند و هر ازگاهی به‌سوی آب شیرجه می‌زدند و طعمه‌ای به منقار می‌گرفتند.
صدای آلارم دستگاهِ رادار نظرش را جلب کرد. مقابل دستگاه ایستاد و اِکویی را درون صفحه نمایش رادار دید. بی‌سیم را برداشت تا آن را شناسایی کند. صدایش را صاف کرد و به زبان انگلیسی شروع به سخن کرد.
- واحد شناوری که در موقعیت ۲۴ درجه و ۴۸ دقیقه‌ی شمالی و شصت درجه و چهل دقیقه‌ی شرقی با راهه ۲۷۰ درجه و سرعته پانزده گره‌ دریایی درحال حرکت هستید، نیروی‌ دریایی ایران بر روی کانال شونزده صحبت می‌کند، آیا صدای من رو دارید؟
صدایی از پشت بی‌سیم آمد که جواب داد:
- نیروی‌ دریایی ایران، من کشتی اوشییَن هستم.
سؤال کرد:
- ملیت شما چیست؟ بندر مبدأ و بندر مقصد شما کجاست؟
- ملیتم پاناما، بندر مبدأ از هند به بندر مقصد جبَل‌علی می‌روم.
- تشکر از پاسخ گویی شما.
پس از اتمام مکالمه، بی‌سیم را بر روی میز گذاشت و سپس ابروهای مشکی‌ و پرش را درهم کشید و با جدیت به صفحه‌ی رادار خیره شد. پس از دقایقی صدای چند ضربه به درب را شنید و ثانیه‌ای بعد صدای ضربه‌ی پا فضای اتاقک را پر کرد. برگشت و نگاهش به محمدی سرباز وظیفه‌ی ریز نقش، با صورت آفتاب سوخته‌ای که تمام دوران خدمتش را در همین برج رادار گذرانده بود، افتاد. سرباز اَدای احترام کرد و پیش آمد، سینی گردی را که حاوی یک استکان چای و ظرفی از قند و چند شکلات بود، بر روی میز مستطیل شکل گذاشت.
- ‌ممنون!
محمدی مجدد محکم پا بر زمین کوبید و با تحکم جواب داد:
- ‌وظیفه‌س جناب.
- محمدی! چند ماه از خدمتت مونده؟
سربازِ جسور، صاف ایستاد و یکی از چشمان درشت سبزرنگش را ریز کرد.
- حدوداً دو ماه جناب.
لبخند محوی بر روی لبانش نشست.
- خوبه، دیگه کم مونده.
- بله جناب.
سرش را تکان داد و با دست به درب اشاره کرد و لب زد:
- می‌تونی بری.
محمدی پا به زمین کوبید و از اتاق خارج شد. استکان چای‌اش را برداشت. مقابل دیوار شیشه‌ای ایستاد و خیره به دریا چای‌اش را بدون قند مزه‌مزه کرد. ده سالی می‌شد که در این شهر کوچک بندری خدمت می‌کرد. طی این ده سال، از شهر محل خدمتش خارج نشده و زندگی‌اش را در آنجا و کنار مردمان خون‌گرمش سپری کرده‌بود؛ زیرا جایی دیگر از این کشورِ بزرگ کَسی منتظر او نبود. صدای غژ یک‌دفعه‌ای درب بلند شد.
- فرهاد! فرهاد! مژده بده.
سرش را به‌سمت حسین یکی از همکاران و رفیق گرمابه‌اش چرخاند. با لبخندی که درون صورت گرد و سفیدش نمایان بود، وارد شد. برگه‌ای را که میان دستش بود، بالا آورد.
- مژده بده.
بر روی صندلی چرخ‌دار چرم مشکی نشست و استکان را داخل سینی گذاشت.
- جواب انتقالیم اومد؟
حسین مقابل میز ایستاد و برگه را بر روی میز انداخت و پوزخندی زد.
- تو فقط زمان مرگت رو نمی‌دونی!
خندید و برگه را برداشت، نگاهی به متن داخل برگه انداخت. با درخواست انتقالی‌اش برای پست فرماندهی نیرو دریایی تهران موافقت شده‌بود. انتقالی که به‌ سادگی با آن موافقت نشده‌بود. حسین لب میز نشست، دستی به موهای بور و کوتاهش کشید، شکلاتی از داخل سینی برداشت.
- مستحق این انتقالی بودی. ده ساله با جون و دل، صادقانه خدمت کردی؛ هر چند بری دلمون برات تنگ میشه.
به صندلی تکیه داد.
- تو هم دیگه وقتشه انتقالی بگیری.
با صدای خش‌خش پوست شکلات نگاهش به دست حسین افتاد، که جلد شکلات را باز کرد و آن را داخل دهانش گذاشت.
- آره خدایی هم خودم هم خانمم خسته شدیم، شهرادم دو سال دیگه میره مدرسه، اون‌ور باشیم بهتره. دومی هم که داره میاد و خانمم دست تنها سختشه؛ الان یک ماهه رفتن انزلی دارم از دوریشون دق می‌کنم.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

last update
تخفیف عضویت در رمان 34 درصد تخفیف

تخفیف?

فقط تا 7 روز دیگر ( تا پایان روز پنجشنبه ۰۱ مرداد ۱۴۰۵)
عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

نظرات رمان فرجام اعتزال
  • Mary

    0

    کاش این رمان رو چاپ کنید بتونیم بخریمش♡

    ۶ روز پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    🥹🥹 ای جانم 😍

    ۵ روز پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    سان آی رو چاپ شده دارم اما اینو نه. شاید یه روزی شد فرجام‌اعتزال رو چاپ کنم🥹

    ۵ روز پیش
  • Mary

    0

    امیدوارم یه روز چاپ شدش رو دستم بگیرم🥺🫠

    ۲ روز پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    انشاالله🥹🥹

    دیروز
  • نیلی

    در پارت 1100

    سلام عزیزم خیلی زیبا بود و اینکه اخرشم خوب تموم شد عالی بود❤️

    ۲ هفته پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    سلام گلم ممنون 😍 لطف دارین.

    ۲ هفته پیش
  • شادان

    0

    امروز داشتم رمانهایی که دوست داشتم رو نگاه میکردم..یاد این رمان افتادم..چقد دلم برای اون خط چشم و فرهاد تنگ شد...

    ۴ هفته پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    گلم چقدر خوشحالم که این رمان تو خاطرت مونده... دوست داری رمان اعجازدلدادگی رو هم بخون احتمالا خوشتون بیاد🌹 🥹

    ۴ هفته پیش
  • شادان

    0

    اعجاز دلدادگی توی کتابخونه ام هست ...دیشب شروعش کردم ..حتما فرصت کنم بخونم براتون کلی کامنت میذارم. 🌷💕

    ۴ هفته پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    لطف میکنی شادان قشنگم🌹

    ۴ هفته پیش
  • Leila

    در پارت 1100

    خیلی رمان خوبی بود واقعا عالی بود دمتون گرم 🌹

    ۱ ماه پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    لطف دارین 🌹

    ۱ ماه پیش
  • آزاده

    در پارت 1100

    خانم میرزایی عزیز همه رمان های شما را خواندم بسیار شیوا و پخته می نویسید. قلمتان مانا و همواره موفقیت پیش رویتان.👌🌹

    ۲ ماه پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    سلام ممنون 😍 شما لطف دارین 🌹 خوشحالم که رمانام باب دلتون بوده

    ۲ ماه پیش
  • Fatemeh*

    0

    امروز این رمان رو تموم کردم خیلی خوب بود ممنونم عزیزم🌷 اما عاشقانه آش کم بود امیدوارم اعجاز دلدادگی روابط عاشقانه اش بیشتر باشه

    ۲ ماه پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    ممنون از نگاهت، چون براساس واقعیت بود یه زندگی واقعی رو به قلم کشیدم، بقیه رمان هست و زاده ذهن نویسنده چ پر از عاشقانه‌های زیبا

    ۲ ماه پیش
  • Fatemeh*

    0

    نمیدونستم بر اساس واقعیت نوشته شده 😍🤭 خیلی بیشتر ازش خوشم اومد❤️ درسته عزیزم انشاالله موفق باشی 🥰

    ۲ ماه پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    ممنون گلی

    ۲ ماه پیش
  • ریحانه زهرا

    در پارت 22

    واییییییییییی من تازه این رمان رو شروع کردم به خوندن خیلی خوبه،دمت گرم عاطفه💖👍

    ۳ ماه پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    سلام ممنون از نگاه گرمت گلم امیدوارم تا آخر خوشت بیاد🌹

    ۳ ماه پیش
  • زهرا

    در پارت 350

    چقدررر این لحظه های سرمه ارو درک میکنم خودم لحظه به لحظه اشو کشیدم و زندگی کردم شاید آخرش فرهاد و سرمه بهم برسن ولی من با همون عشقی که تو قلبم بود با *** دیگه ای ازدواج کردم و الان راه برگشتی ندارم:)

    ۳ ماه پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    آخی زهرای قشنگم خیلی ناراحت شدم بابت پیامت، نمی‌دونم چی بگم برای تسکین قلبت که تا آخر عمر یه زخمی روش هست... امیدوارم زندگیت من‌بعد پر از عشق بشه گلی. تقدیر همینه...

    ۳ ماه پیش
  • زهرا

    در پارت 350

    فدای دل مهربونت عزیزم ،دیگه قسمت منم همین بود

    ۳ ماه پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    فدات گلی، انشالله بهترینا برات رقم بخوره🌹

    ۳ ماه پیش
  • معصومه

    در پارت 1100

    خیلی رمان قشنگی بود، واقعا دوستش داشتم و خیلی خوشحالم که سرمه و فرهاد به هم رسیدن، امیدوارم همیشه کنار هم خوشبخت باشن، خسته نباشی عزیزم و مرسی که همچین رمان قشنگی نوشتی

    ۳ ماه پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    ممنون گلی بابت نگاه گرمت، ممنون که رمانم رو خوندی، خوشحالم که خوشت اومدی گلی

    ۳ ماه پیش
  • معصومه

    در پارت 870

    ای خدا فرهاد چقدر سرمه رو اذیت میکنه😂

    ۴ ماه پیش
  • معصومه

    در پارت 860

    خیلی خوب شد که فرهاد رفت دیدن مادرش، حالا دیگه میدونه مادرش مجبور شده اونو بذاره پرورشگاه🥲

    ۴ ماه پیش
  • معصومه

    در پارت 820

    چقدر این دو نفر به هم میان خدایا🥺

    ۴ ماه پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    😍😍

    ۴ ماه پیش
  • معصومه

    در پارت 810

    به نظرم بهتره اول حرفای مادرشو بشنوه بعد قضاوت کنه، شاید اونم چاره ای جز اینکار نداشته

    ۴ ماه پیش
  • معصومه

    در پارت 780

    سیامک برا چی اومد باز

    ۴ ماه پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    شانسشو امتحان کنه😂

    ۴ ماه پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    😭😭😢

    ۴ ماه پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
تخفیف عضویت خورده 34 %
هنوز عضو رمان نشدی؟