زخمه ی خلقان به قلم لیلا مرادی
پارت صد و هفتاد و پنجم :
نگاه به پوست سیاه و پیشانی برآمدهاش انداخت و شروع به معرفی خودش کرد:
- استوار مالکی هستم، به ابوداوود خبر بده که میخوام ملاقاتش کنم.
پسرک دست و پایش را گم کرد و به مِنومِن افتاد:
- شما.... شما پلیسید؟
حوصلهی معطل ماندن نداشت.
- من زیاد وقت ندارم پسر خوب، کار مهمی باهاش دارم.
همان هنگام مردی اخمو با هیکلی لاغر و سبیلهای کوتاه و پهن، در حالی که سیگار گوشهی لبش خود
لطفا صبر کنید...

فخری
0سپاس فراوان لیلا جان عالی بود قلمت مانا 💞 💞 💞 💞 💞 💞 💞