پارت صد و هفتاد و پنجم :

نگاه به پوست سیاه و پیشانی برآمده‌اش انداخت و شروع به معرفی خودش کرد:
- استوار مالکی هستم، به ابوداوود خبر بده که می‌خوام ملاقاتش کنم.
پسرک دست و پایش را گم کرد و به مِن‌و‌مِن افتاد:
- شما.... شما پلیسید؟
حوصله‌ی معطل ماندن نداشت.
- من زیاد وقت ندارم پسر خوب، کار مهمی باهاش دارم.
همان هنگام مردی اخمو با هیکلی لاغر و سبیل‌های کوتاه و پهن، در حالی که سیگار گوشه‌ی لبش خود

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۳۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فخری

    0

    سپاس فراوان لیلا جان عالی بود قلمت مانا 💞 💞 💞 💞 💞 💞 💞

    ۸ ماه پیش
  • هدی

    4

    آخرش امیرعلی این دختر رو میگیره

    ۸ ماه پیش
  • سعادت

    1

    عالی بود قلمت مانا🌸🌸

    ۸ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️