زخمه ی خلقان به قلم لیلا مرادی
پارت صد و شصت و دوم :
در این وضعیت نمیدانست بخندد یا عصبی شود. یاسر مثل آقابزرگها، تنها راه نجات را زن دادن میدید و عصا را تا آخر درون پهلویش فرو کرده بود. همان یکباری که با دخترخالهی گرام نامزدش دیدار کرده بود برای هفتپشتش بس بود. دخترک شر! لیوان شربت را روی پیراهنش خالی کرد و بعد از کلی بد و بیراه، او را عتیقهی باستانی خواند. پوزخندی از یادآوری آن روز بر لبانش نشست.
- این حرفها رو بیخیال
لطفا صبر کنید...
