زخمه ی خلقان به قلم لیلا مرادی
پارت صد و هفتاد و سوم :
دقت گوش سپرد و هرچه که پیش میرفت در دل میگفت، چه چیزی در این دختر وجود دارد که آن مرد او را تافتهی جدا بافته فرض میکند؟ بیرون از آن خانه، ترگل، در حالی که روی ماسهها نشسته بود زیر ل*ب آواز غمگین محلی را میخواند. خیمهی گوسفندهای دورش و صدای بعبعشان، مثل این بود که میخواهند با او همدردی کنند. خورشید بیرحمانه میتابید. باید زود به خانه برمیگشت، بقچهی خالیاش را
لطفا صبر کنید...

زهرا z
0عالی خسته نباشی💯🙏😘