زخمه ی خلقان به قلم لیلا مرادی
پارت صد و شصت و چهارم :
از بوی تند عرق، بینیاش چین افتاد. با اسپری بلوبریاش دوش گرفت و تاپ و شلوارک نخی پوشید که رویش گلهای ریز آبرنگی به چشم میخورد. وقتی که از راهرو گذشت، با دیدن حال و روز حنانه، متعجب در آستانهی سالن ایستاد. چشمان سرخ و متورم و نوک بینی قرمز شدهاش که مدام آن را بالا میکشید دلشوره به قلبش تزریق کرد. تکانی به خودش داد و نزدیکش شد.
- خوش اومدی! بیا بشین.
دست پشتش گذاشت و سمت مبل
لطفا صبر کنید...

سعادت
0وقتی میگن که دنیا دار مکافات یعنی همین