پارت صد و شصت و نهم :

چشمانش از صفحه‌ی خاموش تلویزیون دل کندند، سرتاپایش را همچون افعی برانداز کرد، جوری که به خود لرزید. وقتی لیوان را به غضب از دستش گرفت و بدون این‌که به آن ل*ب بزند روی میز محکم کوبید، فهمید یک جای کار ایراد دارد. رفتارهایش را نمی‌شد پیش‌بینی کرد. پنجه‌های زبر مردانه‌اش، بین موهای خیسش تنیدند. صحنه‌ی چند دقیقه قبل، پیش چشم حسام به نمایش درآمد. چیزی عین خوره به جانش افتاده‌ بود و شیره‌

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۳۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • لیلا

    0

    یعنی سیامک در عین حال که سرمه نامزدش بوده امده با حنا؟

    ۸ ماه پیش
  • هستی

    1

    ممنون سپاس بانوقلمت مانا چه رازهای پشت *** داری که قرار برملا بشه بی صبرانه منتظر هستیم

    ۸ ماه پیش
  • سعادت

    0

    عالی بود قلمت مانا 🌸🌸

    ۸ ماه پیش
  • فخری

    1

    ممنون از قلم زیبات لیلا جان خسته نباشی گلم قلمت مانا 💞 💞 💞 💞 💞 💞 💞

    ۸ ماه پیش
  • زهرا z

    4

    خسته نباشی نویسنده جونم دیگه خسته شدیم بس که حسام با ماه بانو با هم سر جنگ داشتن نمیشه یکم عاشقانه یکم ارامش در رمان قرار بدین دلمون پوسید و نمیدونیم طرف کی رو بگیریم هر کدوم یه طور مقصرن شما بینظیرین نویسنده جونم🙏💯❤️😘🌹

    ۸ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️