پارت صد و شصت و یک :

زبان در دهان امیرعلی تکان نمی‌خورد. یعنی هنوز هم چنین رسم و رسومات مسخره و قاجاری وجود داشت؟ هیچ در عقلش نمی‌گنجید. در این مدت اقامتش در روستا، کم به موردهای عجیب و غریب برنخورده‌ بود؛ اما این یکی فرای تصوراتش بود.
- خواهرت خبر داره؟
سرش را میان دستانش گرفت.
- اون همیشه غصه‌هاش رو پنهون می‌کنه، اما من نمی‌تونم اجازه بدم خواهرم رو ببرن، حتی شده به قیمت خون ریختن نمی‌ذارم.

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۵۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • زهرا

    0

    واااای کاش ماه بانو و امیر بهم برسون اخرش

    ۷ ماه پیش
  • زهرا z

    1

    خسته نباشی بانوی خوشقلم جونم🙏❤️❤️

    ۸ ماه پیش
  • فخری

    3

    ممنون لیلا جان خدا قوت عزیزم متأسفانه هنوز هم کسانی هستند که دخترشون به اجبار شوهر میدن💞💞💞💞💞💞

    ۸ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️