زخمه ی خلقان به قلم لیلا مرادی
پارت صد و شصت و یک :
زبان در دهان امیرعلی تکان نمیخورد. یعنی هنوز هم چنین رسم و رسومات مسخره و قاجاری وجود داشت؟ هیچ در عقلش نمیگنجید. در این مدت اقامتش در روستا، کم به موردهای عجیب و غریب برنخورده بود؛ اما این یکی فرای تصوراتش بود.
- خواهرت خبر داره؟
سرش را میان دستانش گرفت.
- اون همیشه غصههاش رو پنهون میکنه، اما من نمیتونم اجازه بدم خواهرم رو ببرن، حتی شده به قیمت خون ریختن نمیذارم.
لطفا صبر کنید...

زهرا
0واااای کاش ماه بانو و امیر بهم برسون اخرش