زخمه ی خلقان به قلم لیلا مرادی
پارت صد و هشتاد :
ل*ب بههم فشرد و خاکستر تنهی درخت سوختهای که در نزدیکی بود را به چنگ گرفت. دستی او را بالا کشید، فرصت را غنیمت شمرد و در یک لحظه برگشت و مشت پر از خاکسترش را روی صورت مرد پاشید. گویی آتشش زده باشند، فریادش به هوا رفت و تلوتلوخوران چشمانش را با پشت دست پوشاند.
- لعنت به تو! میکشمت.
اسلحه در دستش میلرزید و به زور تعادل خود را حفظ میکرد. امیرعلی سریع به پا خواست و با آرنج محکم
لطفا صبر کنید...

سعادت
0وای خدا رحم کرد خدا را شکر که امیر چیزی نشده