پارت صد و سی و چهارم :

از کنار خسرو حتی یک قدم هم دور نشدم.

نه فقط به خاطر حرفی که قبل از پایین آمدن به من زده بود.

به خاطر نگاهش.

هر بار که می‌خواستم ناخودآگاه نیم‌قدم از او فاصله بگیرم، نگاه سنگینش را روی خودم حس می‌کردم؛ نه از سر اجبار، از جنس مراقبتی عجیب که هنوز نمی‌توانستم برایش اسمی پیدا کنم.

سالن بزرگ عمارت زیر نور لوسترهای کریستالی می‌درخشید.

صدای موسیقی کلاسیک با

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲ ساعت پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • عاطی

    0

    عالی بود مبیناجون.

    ۱۶ دقیقه پیش
  • ...

    0

    داستان داره به جاهای هیجان انگیز میرسهه

    ۲ ساعت پیش
  • نانا

    0

    من میگفتم زیادی همه چیز داره نرمال میگذره

    ۲ ساعت پیش
کپی شد!