پارت صد و سی و سوم :

نمی‌دانم چند دقیقه بود که روبه‌روی آینه ایستاده بودم.

نه جرئت پایین رفتن داشتم، نه توانِ فرار.

انگشت‌هایم را روی پارچه‌ی آبی پیراهن کشیدم. هنوز بوی عطر خسرو در اتاق مانده بود؛ همان بوی تلخ و سنگینی که هر بار از کنارش رد می‌شد، انگار تا ساعت‌ها روی لباس آدم می‌نشست.

خواستم نفسی عمیق بکشم که صدای موتور چند ماشین، سکوت عمارت را شکست.

قدم‌هایم ناخودآگاه به س

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۰ دقیقه زمان میبرد.

این پارت دیروز تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • رز.

    0

    خسرو واقعا آدم عجیبیه. ممنون از پارت جدید

    دیروز
کپی شد!