حکومت زنان به قلم مبینا ترابی
پارت صد و بیست و یک :
کمیل، آن فرشتهی کوچکِ رنج، با دستِ ظریفش مچِ پارهپارهام را گرفت. چشمهایش، آن دو گویِ معصومِ سیاه، با نگاهی از سرِ حیرت و التماس به من دوخته شده بودند. صدایش، آن نوایِ کودکانه که همیشه در اعماقِ روحم میپیچید، لرزید: «آبجی مارو میندازی بیرون؟»
همان لحظه، انگار دنیا درونم فرو ریخت. تمامِ آن تودهی آتشینِ خشم که در سینهام جمع کرده بودم، انگار داشت از گُردهاش میافتاد.
مطالعهی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۸۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

...
0خسرو چرا اینطوری میکنییی