پارت صد و بیست و یک :

کمیل، آن فرشته‌ی کوچکِ رنج، با دستِ ظریفش مچِ پاره‌پاره‌ام را گرفت. چشم‌هایش، آن دو گویِ معصومِ سیاه، با نگاهی از سرِ حیرت و التماس به من دوخته شده بودند. صدایش، آن نوایِ کودکانه که همیشه در اعماقِ روحم می‌پیچید، لرزید: «آبجی مارو می‌ندازی بیرون؟»

همان لحظه، انگار دنیا درونم فرو ریخت. تمامِ آن توده‌ی آتشینِ خشم که در سینه‌ام جمع کرده بودم، انگار داشت از گُرده‌اش می‌افتاد.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۶ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ...

    0

    خسرو چرا اینطوری میکنییی

    ۳ ماه پیش
  • عاطی

    0

    خسرو..به روح اعتقاد داری ؟!

    ۳ ماه پیش
  • زهرا

    0

    چه روزهای سختی درپیش داره.بسیارزیباممنون.😮 😟😭😱🥺

    ۳ ماه پیش
کپی شد!