پارت صد و بیست و چهارم :

چشم‌هایش برای لحظه‌ای ترسید.
همان ترس کوتاه، همان ترکِ ریز در صورتِ پیروزی‌اش، برای من از هر چیزی لذت‌بخش‌تر بود.
در همین لحظه، مسعود بازویم را از پشت گرفت.
چرخاندم.
بدنم به سمت او کشیده شد.
دلم فرو ریخت، اما هنوز تمام نشده بود.
نگین با گریه و فریاد از زمین بلند شده بود و به سمت ما می‌آمد:
بگیریدش! نذارین فرار کنه!
فرار؟
من؟
از خانه‌ی خودم؟
جلوی

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • عاطی

    0

    من کاری به بد ذاتی آدما ندارم به نقشه های خسرو هم کاری ندارم...تجربه ای که مارال از سر گذروند و دیگه مارال قبلی نشد و همه باورهاش نسبت به اون اهالی فرو ریخت و آبرویی که جلو همسایه ها ازش رفت ..چه حس و حال دردناکیه...وااای...من نفسم گرفت..خانوادگی هم دفن بشن به دست مارال بازم این قلب دردش خوب نمیشه

    ۳ ماه پیش
  • نشمین

    0

    بیچاره مارال کاش خسرو تنهاش نمیزاشت خیلی تنها و بی کسه

    ۳ ماه پیش
  • نشمین

    0

    خسته نباشی عزیزم منتظر ادامه رمان هستم ببینم نقشه خسرو چیه

    ۳ ماه پیش
  • زیبا

    0

    اومده به خاطر ضرب و شتم صاحب خانه عموش و ببرن عجب عقلی داره پسره افریننننن

    ۳ ماه پیش
کپی شد!