حکومت زنان به قلم مبینا ترابی
پارت صد و بیست و چهارم :
چشمهایش برای لحظهای ترسید.
همان ترس کوتاه، همان ترکِ ریز در صورتِ پیروزیاش، برای من از هر چیزی لذتبخشتر بود.
در همین لحظه، مسعود بازویم را از پشت گرفت.
چرخاندم.
بدنم به سمت او کشیده شد.
دلم فرو ریخت، اما هنوز تمام نشده بود.
نگین با گریه و فریاد از زمین بلند شده بود و به سمت ما میآمد:
بگیریدش! نذارین فرار کنه!
فرار؟
من؟
از خانهی خودم؟
جلوی
مطالعهی این پارت حدودا ۱۲ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۷۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

عاطی
0من کاری به بد ذاتی آدما ندارم به نقشه های خسرو هم کاری ندارم...تجربه ای که مارال از سر گذروند و دیگه مارال قبلی نشد و همه باورهاش نسبت به اون اهالی فرو ریخت و آبرویی که جلو همسایه ها ازش رفت ..چه حس و حال دردناکیه...وااای...من نفسم گرفت..خانوادگی هم دفن بشن به دست مارال بازم این قلب دردش خوب نمیشه