حکومت زنان به قلم مبینا ترابی
پارت صد و سی و نهم :
درِ چوبی آرام پشت سر خسرو بسته شد.
صدای قدمهایش روی سنگفرش باغ، کمکم میان صدای فوارهی وسط حیاط گم شد.
خانه دوباره در سکوت فرو رفت.
من هنوز روی پله نشسته بودم.
دستم بیاختیار روی نردهی چوبی کشیده میشد.
چوب سرد بود.
درست مثل حسی که از دیشب در سینهام جا خوش کرده بود.
از جا بلند شدم.
قدمهایم مرا تا اتاق رساند.
نو
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت دیروز تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

عاطی
2خسرو چرا هی به صورت مارال نگاه میکنی؟ الان داری بهش توجه میکنی؟ دنبال اینی تغییری کرده؟ یا چشمان قرمزش تورو بفکر فرو برده؟ هیز بازی چطور؟ دنبال آرامش میگردی؟ حس مالکیت بهش داری؟ عاشق شدی؟ میخوای نقطه امنش باشی؟ ما هم مثل مارال دچار گاوگیجه شدیم ..مارال یکم رنگ بپاش به این زندگی😬😁😉✌️