پارت پانزده :

نامش مثل خنجری یخ زده در سینه ام فرورفت. مهتاب در را باز کرد و نگاهم را از آن دخترِ سیاه پوش که همچون مجسمه ای از تاریکی ایستاده بود، به سمتش کشیدم.
مهتاب با چشمانی مضطرب به دختر خیره شد و پرسید: "او کیست؟ چرا نمی رود؟"
دستم را به پشت مهتاب گذاشتم و او را به داخل راه پله هل دادم. در را پشت سرم با صدایی مهیب بستم. انگار دروازه ای به دنیایی دیگر را می بستم.
مهتاب به بازویم چنگ زد: "ما

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۵۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • آنیا

    0

    هیجان زده امیدوار

    ۱ سال پیش
  • افسون

    0

    چه زن پرویی👀👀

    ۱ سال پیش
  • نازی

    2

    من هنوز کنجکاوم بدونم اینا چی می خوان چه کاره هستن اصلا

    ۱ سال پیش
  • اسرا

    1

    چه اصراری دارن 🙏💋

    ۱ سال پیش
کپی شد!