پارت سیزده :


مادر سرش را به نشانه تأیید تکان داد و با لحنی سرد گفت: «خدا پشت و پناهت باشد.» این را گفت و علی را راهی کرد. اما نگاهش همچنان به من دوخته شده بود؛ نگاهی که گویی می خواست پوست مرا بکاود.
وقتی متوجه شد دیگر حرفی برای گفتن ندارم، با آرامشی ترسناک حکم داد: «برای تنبیه، امشب را در زیرزمین صبح می کنی.» و پیش از آنکه بتوانم پاسخی بدهم، مثل شبحی در تاریکی راهروها محو شد و به اتاقشان رفت.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۶۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • آنیا

    0

    احساس خوبی دارم قشنگه مشتاقم ادامش بدم

    ۱ سال پیش
  • مبینا ترابی | نویسنده رمان

    مرسی از نظراتت قشنگم همه رو خوندم خوشحالم که خوشت اومده:)

    ۱ سال پیش
  • آنیا

    0

    میگه اززیرزمین ب خانه آورده مارال که توراه پله های خونه مسعودخوابیدچطورپس؟

    ۱ سال پیش
  • مبینا ترابی | نویسنده رمان

    باباش از راه پله مسعود آورد خونه اما بخاطر مامانشون که بحث نشه گفته که از زیر زمین آورده

    ۱ سال پیش
  • میم

    2

    بدبخت میگه خوش شانس بودم دو حرف وکتک آدم رو نکشته تو توی زیرزمین از ترس و سرما میمیری تا صبح یا خل میشی

    ۱ سال پیش
  • مبینا ترابی | نویسنده رمان

    احتمالش هست...مرسی از نظراتت عزیزم.

    ۱ سال پیش
  • سولگی

    1

    اینکه بابای مارال فهمیده دوست دارم بدونم چه واکنشی به کینه اینا نشون میده

    ۱ سال پیش
  • سوگند

    2

    عالی مرسی قلم زیبای دارید خدا قوت

    ۱ سال پیش
کپی شد!