حکومت زنان به قلم مبینا ترابی
پارت سیزده :
مادر سرش را به نشانه تأیید تکان داد و با لحنی سرد گفت: «خدا پشت و پناهت باشد.» این را گفت و علی را راهی کرد. اما نگاهش همچنان به من دوخته شده بود؛ نگاهی که گویی می خواست پوست مرا بکاود.
وقتی متوجه شد دیگر حرفی برای گفتن ندارم، با آرامشی ترسناک حکم داد: «برای تنبیه، امشب را در زیرزمین صبح می کنی.» و پیش از آنکه بتوانم پاسخی بدهم، مثل شبحی در تاریکی راهروها محو شد و به اتاقشان رفت.
مطالعهی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۶۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

مبینا ترابی | نویسنده رمان
مرسی از نظراتت قشنگم همه رو خوندم خوشحالم که خوشت اومده:)
۱ سال پیشآنیا
0میگه اززیرزمین ب خانه آورده مارال که توراه پله های خونه مسعودخوابیدچطورپس؟
۱ سال پیش
مبینا ترابی | نویسنده رمان
باباش از راه پله مسعود آورد خونه اما بخاطر مامانشون که بحث نشه گفته که از زیر زمین آورده
۱ سال پیشمیم
2بدبخت میگه خوش شانس بودم دو حرف وکتک آدم رو نکشته تو توی زیرزمین از ترس و سرما میمیری تا صبح یا خل میشی
۱ سال پیش
مبینا ترابی | نویسنده رمان
احتمالش هست...مرسی از نظراتت عزیزم.
۱ سال پیشسولگی
1اینکه بابای مارال فهمیده دوست دارم بدونم چه واکنشی به کینه اینا نشون میده
۱ سال پیشسوگند
2عالی مرسی قلم زیبای دارید خدا قوت
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

آنیا
0احساس خوبی دارم قشنگه مشتاقم ادامش بدم