پارت دوم :


آیا من همان دخترک قصه عشق هستم؟ یا مرا از آن قصه ربوده اند؟
من که آزاری به کسی نمی رساندم. پس چه شد؟ چرا این گونه شد؟ چه شد که کوه ساخته شده از عشق زندگی ام تبدیل به شن ریزه های تنفر کنار ساحل شد؟ کسی فریاد مرا نمی شنید؟ حتما نمی شنیدند. زیرا انعکاس فریاد مرا رشته کوه های پرتگاه پاسخ می دادند.
من بد شده بودم یا رویا هایم را بد تعبیر کرده بودند؟
واژگان قصه برعکس شده بود یا من بودم که از خطوط قصه آویزان شده بودم؟
تنها حسن قصه این بود که از داستان رویا هایم به دره های مرگ رانده نشده بودم و هنوز وقت داشتم تا با عشق گذشته؛ محبت گذشته؛ لبخند گذشته به آغوش پر مهر پروردگار پناه ببرم.
آری هنوز وقت داشتم. زیرا هر ثانیه یک عمر است. عمری طولانی که فقط با اراده چشم او به پایان می رسد...
اما با خانه عشق ویران شده باید چه می کردم؟ باید چه می کردم با جزیره تنهایی و دریاهای غم؟
شاید جواب همین بود؛ از ابتدا تا انتها از اولین شن ریزه تا آخرین سنگ را ؛ باید خودم روی هم می گذاشتم و زندگی را از انتها به ابتدا می ساختم. هرچند ثانیه ها دگر رغبت نمی کنند به عقب باز گردند...
پس جوهر خود نویس را از عشق لبریز می کنم و افسانه رویا هایم را هرچند تلخ با عشق می نویسم.
حتی اگر بدانم پایان زندگی نزدیک است رویای خود را به سر انجام می رسانم .
زیرا زندگی برای من همین لحظه های تلخ است...
فصل اول
بیست و هشتم اسفندماه سال 1372
کوله پشتی ام را جا به جا کردم.
قدم های شمرده ام را در کوچه درختی گذاشتم. نگاهم با هیاهو در گردش بود.
لبخند برای لحظه ای کنار نمی رفت. این دهمین باران در زمستان امسال بود.
باران زیاد می بارید اما این باران ها فرق می کردند زیرا همان بارانی بود که من می خواستم. بارانی که زندگی را به من بازگردانده بود.
زیرا این باران در جایی و از ابری می بارید که من دوستش داشتم.
وارد کوچه طویل و خوش عطر مان شدم .
بیست و پنجمین درب از سی و هفتمین درب خانه ما بود. خانه آجری که عشق در آن پرسه می زد.
اما امان از روزی که عشق عاشقان به پایان برسد و این اتفاق روزی در هر خانه ای می افتد و درجه عشق را از صد به صفر می کشاند.
رو به روی درب توقف کردم. دست م را به مشت گره زدم و به جان درب افتادم.
با اشتیاق درب را می کوبیدم و انتظار این را می کشیدم که یکی از خواهران و یا برادران درب را برای من بگشاید.
درب آهنی بزرگ خانه توسط برادر کوچکم گشوده شد. لبخندی به او زدم و از کناره کوله ام شکلاتی بیرون آوردم روبه رویش زانو زدم و دست راستش که بر روی قفسه سینه اش گذاشته بود آن هم به خاطر من که در حیاط دویده بود تا درب را بگشاید؛ در دست گرفتم. شکلات فندقی را در دستش گذاشتم آهسته کنار گوشش زمزمه کردم و گفتم: هم اکنون شکلاتت را بخور اگر وارد خانه شوی برایت باقی نمی ماند. می دانی که؟
سرش را با اشتیاق تکان داد و یک جا شکلات را بلعید. دستی به موهای آشفته اش کشیدم و از جایم برخاستم.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۴۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت مه لقا در رمان حکومت زنان مه لقا
تصویر شخصیت مهناز در رمان حکومت زنان مهناز
تصویر شخصیت نگین و نگار در رمان حکومت زنان نگین و نگار
تصویر شخصیت محمد در رمان حکومت زنان محمد
تصویر شخصیت مسعود در رمان حکومت زنان مسعود
آخرین نظرات ارسال شده
  • نیست نما

    1

    از الان میتونم بگم توصیفات قشنگی داری مخصوصا اون مقدمه که رسما عاشقش شدم

    ۷ ماه پیش
  • لارا

    0

    الان خوبه ادامه رو ببینم

    ۱ سال پیش
  • مبینا ترابی | نویسنده رمان

    🩵ممنون بابت نظرت خوشگلم

    ۱ سال پیش
  • مریم

    0

    خیلی عالی کنجکاوم بقیه روبخونم

    ۱ سال پیش
  • ثریا

    2

    به نظر جالبه

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️