حکومت زنان به قلم مبینا ترابی
پارت چهارم :
با شنیدن صدای زنگ درب؛ برادرم کمیل با شتاب اسباب بازی هایش را وسط اتاق پرتاب کرد و به سرعت از پذیرایی خارج شد.
لبخندی کنج لبانم نقش بست گویا او بسیار دوست داشت راه طویل حیاط را طی کند و درب را برای همه بگشاید.
یا شاید هم دلش می خواست او ...
در حال بارگذاری ادامهی پارت هستیم. مشاهده ادامهی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.
لطفا کمی صبر کنید ...
با تشکر از صبر و شکیبایی شما

لطفا صبر کنید...

کیانا
1کاش اول شخص بودددد🥺🥺معلومه رمان خیلی عالیه ولی..کاش اول شخص بود،سوم شخص باشه میخونم گیج میشم وایب زمان قاجار رو میده