پارت یک :

یادداشت نویسنده:
به نام او که انسان را آفرید تا عاشق بماند}}
گاهی اوقات در افکارم دست و پای می زنم؛ هر کجا را می نگرم تو در چشمانم نمایان می شوی.
با خود که می اندیشم می گویم اسطوره تمام افکار من تو هستی. تویی که از جان خودت برای ما وقت صرف می کنی.
جایزه نوبل چیست؟ اسکار به چه درد می خورد؟
تمام جوایز را نیز اگر به مادران و پدران اهدا کنند بازهم کم است.
لیلی و مجنون چه معنی می دهد وقتی تو هستی؟
تمام جملات عاشقانه؛ افسانه ها؛ فرهاد و شیرین، تمامی آنها سر تعظیم بر تو فرود می آوردند.
حتی در چرخ روزگار کار به جایی رسید که کوه تیشه به دست خود گرفت و از ناتوانی خود در بروز عشق؛ واژه مادر را بر روی خود حکاکی کرد.
عشق و معشوق معنی نمی دهد زیرا عشق را فقط می توان در مادر و نگاه های او جستجو کرد.
عشق در واژه "مادر" در گردش است.
گاهی می گویم اگر مادران نبودند چه می شد؟ آیا می توانستیم زندگی کنیم؟
مطمئنا نمی توانستیم زیرا تنها مادر این الهه آسمانی است که می تواند به زندگی عصاره حیات و زندگانی ببخشد.
پروردگار نیز این را می دانست.
می دانست که با خلق حوا در تکریم نیاز های آدم با مخلوقات خود چه می کند.
می دانست و امثال حوا را آفرید. آفرید تا ما محتاج این فرشتگان آسمانی باشیم.
فرشتگانی که با مادر شدن؛ خود را به طوفان فراموشی می سپارند و جانشان را فدای فرزندان خود می کنند.
اما گاهی ما فرزندان این مادران را نمی فهمیم و درک نمی کنیم و در چیدن این پازل دچار اشتباه می شویم.
آن ها همان مادرانی هستند که تکه های پازل زندگی خود را نثار فرزندان شان کردند تا پازل زندگی آن ها نقص نداشته باشد.
مادرانی که هر چه کنند بازهم مادر هستند. این مادران همان مادرانی هستند که می توانیم در نگاه و خشم شان؛ اندوه و یاس؛ نومیدی عشق را بنگریم.
گاهی اوقات این الهه های زمینی پاک سرشت دچار اشتباه می شوند و قصه زندگی خود را پنهان می کنند.
گاهی همین مادران گذشته اندوهناک و دردناکی داشته اند اما افسانه خود را در پیله ای پنهان کرده اند. پنهان کرده اند تا ندانند چه بر سرشان آمد و چه شد...
اما در این میان تنها امید است که می تواند این پیله فرسوده را به حالت اول باز گرداند و می تواند.
تمام فرضیه و استدلال ها را زیر پای می گذارم.
اگر گفته اند پیله های فرسوده هیچ گاه پروانه نمی شوند؛ من آن را نقض می کنم و می گویم این پیله های فرسوده هستند که به پروانه تبدیل می شوند.
مادرانی که پیله زندگی خود را پشت هفت درب بسته پنهان کرده اند اما بالاخره روزی می رسد که فرزندان شان به آن پیله ها می رسند و مادران خود را به پروانه تبدیل می کنند.
اکنون تمام کلید آن هفت درب بسته دست کسی است که زندگی مادر و مادران را شرح می دهد.
شرح می دهد تا ثابت کند آن طور که آن الهه ؛ گذشته اش را در سینمای مغزش اکران می کند نیست.
نطق می کند تا بگوید زندگی به آن تلخی که فکر می کند نیست.
شرح می دهد تا بگوید با کمی شجاعت؛ مهربانی؛ امید؛ می توان قصه اندوهناک را به افسانه ای عاشقانه تبدیل کرد.
شرح می دهد و خودش را در تمام سکانس های زندگی مادران افسانه ای می گذارد تا هم اندوه و هم مادر بودن؛ مادران را تجربه کند.
تمام این نوشته ها مضاف عشق برای پدرانی است که قلم این نوشته ها هستند و در گذر زمان کم رنگ و کم رنگ تر می شوند اما هیچ گاه رنگ نمی بازند .
حتی اگر مداد رنگی سفید آن ها بر روی کاغذ سفید کشیده شود باز هم دیده می شوند.
پدر همان کوهی است که تیشه به دست خود گرفت و نام مادر را بر روی خود حکاکی کرد...
پدر همان است که باید کوهستان غم را از روی دوش او برداشت و گلزار عشق را به قلبش پیوند زد.
پدر همان است که هیچ گاه و هیچ وقت نمی توانیم آن سوی قلب شان را ببینیم و بدانیم چه دردی؟ چه رنجی؟ چه اندوهی؟ چه بغضی را پشت سنگرهای خود پنهان کرده اند.
پدر همان است که هیچ گاه وجود اش را آن طور که باید حس نکردیم.
پدر همان دریاچه ای است که آرام آرام ؛ قطره به قطره ذوب شد و به بیابان سنگ نمک تبدیل شد اما ما باز هم نفهمیدم چه بر سر او آمده است...
پدر همان است که حتی هنگامی که پا به سن می گذارد ما گذشته نثار شده او؛ را در راه خودمان را نمی بینیم.
نمی بینیم که چگونه در پشت درب های بسته غصه اش را در آسفالت ها زنده به گور می کند تا ما رنج نکشیم.
نمی بینیم ؛ نمی شنویم ؛ درک نمی کنیم ؛ در واقع واژه درست این است "نمی خواهیم آن ها را بفهمیم"
فقط زمان مرگ است که درک می کنیم چه کوه استواری چه دریای عظیمی و چه شگفتی را از دست داده ایم...
پس به نام مادر؛ به یاد پدر حک می کنم بر تنه ی درختان جدا شده از کالبد...

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۴۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
  • کامرانی

    2

    چقدر قشنگ و زیبا نوشته شده

    ۱۲ ماه پیش
  • افسون

    0

    مقدمه ای متفاوت در مورد پدر و مادر دلنشین بود

    ۱ سال پیش
  • آنیا

    3

    خیلی قشنگ بودواقعاب دلم نشست❤

    ۱ سال پیش
  • مبینا ترابی | نویسنده رمان

    امیدوارم حال خودتون و خانوادتون خوب باشه ممنونم از نظرتون امیدوارم از ادامه رمان لذت ببرید

    ۱ سال پیش
  • نمیدونم

    13

    انتظار هر نوشته و مقدمه ای رو داشتم جز تعریف از پدر و مادر🫠 واقعا خیلی عالی از عشق پدر و مادر به فرزند توصیف شده... ممنون از نویسنده

    ۱ سال پیش
  • مبینا ترابی | نویسنده رمان

    خواهش می کنم مهربون ♡ :)

    ۱ سال پیش
  • بدون نام

    1

    خیلی کتابی ممنون میشم یکم روان تر بنویسید

    ۱ سال پیش
کپی شد!