حکومت زنان به قلم مبینا ترابی
پارت سوم :
بعد از بستن درب به سمت خانه قدیمی اما پر از خاطره قدم برداشتم.
من این خانه را از اعماق وجود دوست داشتم. خانه ای که کنج به کنج ؛ گوشه به گوشه اش از تاریخ های ماندگار پرشده بود.
خانه ای که هنوز سایه پدر و مادر در آن پا بر جا بود خانه ای که نوید داشتن سه خواهر و چهار برادر را به من می داد. خانه ای که عشق را برایم تداعی می کرد. خانه ای که حتی در طوفان ها فرو ریخت اما باز سازی کردیم و تنها پشتوانه این بازسازی عشق بود...
در مقابل درب ایستادم. کتانی هایم را از پای در آوردم و وارد خانه شدم. عطر غذای مادر در خانه قابل استشمام بود.
به محض ورود در پذیرایی خانه؛ صدای همهمه دلنشین فضا را پر کرد. هیچ همهمه ای دلنشین نیست اما شلوغی خانه ما دلنشین بود. من این صدا را دوست داشتم زیرا نوید این را می داد که من هنوز یک خانواده دارم. خانواده ای مهربان که بدون آنها زندگی ممکن نبود. با صدایی رسا گفتم: سلام ظهر همگی بخیر...
دو خواهرم که مشغول جدل بودند دست از کارشان برداشتند و جوابم را دادند.
راه خود را به سمت اتاق مشترک کج کردم. لباس های مدرسه ام را از تنم خارج کردم امسال من در سوم دبیرستان رشته ریاضی به سر می بردم و خوشحال بودم که دیگر مدرسه ای در کار نیست.
لباس هایم را با یک دست لباس و شلوار تعویض کردم. موهای بلندم را شانه زدم و در بالاترین نقطه سرم آن را بستم.
هیچ وقت دلم نمی آمد موهایم را کوتاه کنم حتی اگر من را اذیت می کرد هیچ وقت ین کار را انجام نمی دادم زیرا پدرم گیسوان بلند مرا دوست داشت و هر گاه وقت می آورد آن ها را چهل گیس می بافت.
لبخندی به آیینه کوچک داخل اتاق زدم و از اتاق خارج شدم. زندگی بر خلاف تصورات من بود.
من از اکنون لذت می بردم. گویا نمی دانستم بالاخره روزی نیز می رسد که اکنون م پر از درد و رنج می شود. و این بزرگترین عذاب دنیاست که دیگر اکنونت نیز خوب نباشد.
بی خیال از غم دنیا و آینده اتاق را ترک کردم و به سمت خواهرانم رفتم که گوشه ای مشغول صحبت بودند.
لبخندی زدم و کنارشان جای خوش کردم.
ما چهار خواهر هستیم؛ نگین و نگار بزرگترین خواهران ما هستند. به قولی دوقلوهای افسانه ای آن ها بیست سال داشتند. و بعد من بودم سومین دختر هجده سال داشتم. و خواهر کوچکتر از من "نرگس" سیزده سال و شش ماهش بود و همین طور دوست صمیمی من نیز به شمار می رفت.
نگاهم را از گوشه اتاق به آشپزخانه برگرداندم. مادر مشغول آشپزی بود و از چهره اش می شد فهمید که چقدر خسته است. پدرم؛ محمد چاپخانه داشت و همینطور پلیس قطار بود . او را بسیار دوست داشتم حتی حاضر بودم روحم را نیز به او بدهم.
لطفا صبر کنید...

آنیا
0بنظرم قشنگه چقدخانوادشون باعشقن☺️❤