پارت هفتاد و یک :

وقتی بچه‌ها به آبی می‌آمدند، رسم همیشگی‌شان این بود که دو میز وسط سالن را به هم بچسبانند؛ همان‌جایی که نور زرد چراغ‌ها نرم‌تر می‌نشست و صدای دریا از لای پنجره‌های نیمه‌باز میان فضا می‌پیچید.
برای پولاد، بهترین لحظه دقیقاً همان چند ساعت بود؛ وقتی صداها قاطی هم می‌شد، خنده‌ها بالا می‌رفت و حتی مشتری‌های غریبه هم ناخودآگاه لبخند می‌زدند. آبی در آن ساعت‌ها فقط رستوران نبود و

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۱ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۸۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
میخوای سهمی داشته باشی؟

سلام عزیزم. من نسترن جوانمرد نویسنده این رمان هستم. رمان رو رایگان کردم و به جای پرداخت حق عضویت، خواستم هر کدومتون در توانتون هست از 1000 تومان تا هر مبلغی که میتونید به حساب محک واریز کنید. با پرداخت آنلاین از طريق تمامى كارت‌هاى عضو شتاب، سهمی در تامین هزینه دارو و درمان کودکان مبتلا به سرطان داشته باشید و قهرمان‌های كوچك محک را تا رسیدن به سلامتی همراهی کنید.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فخری

    0

    عالی عالی دست گلت درد نکنه نسترن جون قلمت ماندگار 🩷🩷🩷🩷🌸🌸🌸🌸

    ۵ ماه پیش
  • نسترن جوانمرد | نویسنده رمان

    فدای وجودتون، بودن شما ماندگار 🤍

    ۵ ماه پیش
  • سوگند

    0

    اخییییی چقدر نگرانی مسیح قشنگه 🥲🥲🥲🥲🥲 اگوری پگوریا

    ۵ ماه پیش
  • نسترن جوانمرد | نویسنده رمان

    نگرانی از روی دوست داشتن واقعا قشنگه!

    ۵ ماه پیش
  • سوگند

    0

    نگینم بلده دست روی کی بزاره ها! دست گزاشت روی اصل کاری 😂😂😂 فکرکنم بهم بیان تا ببینیم چی میشه

    ۵ ماه پیش
  • نسترن جوانمرد | نویسنده رمان

    نگین کارشو بلده 😎😂

    ۵ ماه پیش
  • سوگند

    0

    😭😭😭 از بچگی عاشق این اکیپا بودم اما دریغ از یه بار حس کردن این حساااااا وای خوشبحال حنا تاحالا به یه شخصیت انقدر حسودی نکرده بودممممممم دلم میخواد منم توی اون اکیپ باشم 💔💔💔💔💔💔💔💔💔💔💔💔💔💔💔💔💔💔💔

    ۵ ماه پیش
  • نسترن جوانمرد | نویسنده رمان

    خدا قسمت همه اهل دلاش بکنه 😂✨️

    ۵ ماه پیش
  • Zoha

    0

    هه هه عجب خیال خامی بود حریر و پولاد🙂💔💔💔💔 دارم گریه میکنم نویسنده.. راحت شدییی؟؟!!! من حریر و پولاد رو میخواممممممممم قهرم اصن😭😭😭💔💔💔

    ۶ ماه پیش
  • نسترن جوانمرد | نویسنده رمان

    نهههه قهررر نکنننننن 😂😂 اصلا هرچی پولاد خودش بخواد، هنوز باهاس صحبت نکردم شاید اصلا یکی دیگه رو بخواد!

    ۶ ماه پیش
  • Zoha

    0

    نسترن خانوممممممممم همش تقصیر شماستتتتتت😭😭😭😭 من دیشب خواب حریر و پولاد رو دیدمممممممممم... تو آبی داشتن دل میدادن قلوه میگرفتن😭😭😭😭😭😭🙂🙂🔪🔪🔪💔💔💔

    ۶ ماه پیش
  • نسترن جوانمرد | نویسنده رمان

    آخخ 😔😂 خدا از این خواب‌ها قسمت ما کنه 😁😁

    ۶ ماه پیش
  • ترنم فن پولاد

    0

    یعنی میشه منو بخواد حتما باهاش صحبت کن😂

    ۶ ماه پیش
  • Zoha

    0

    عاقاااا جااننننن اصن من میخام که پولاد و مسیح دومادای خانواده ی افتخاری بشننننننننننن..من این درد و به کی بگممممممممم؟؟؟!!!!😭😭😭😭💔💔

    ۶ ماه پیش
  • نسترن جوانمرد | نویسنده رمان

    به من بگو عزیزم به من بگو 😂😂 چه باجناق‌هایی میشن ولی

    ۶ ماه پیش
  • ترنم فن پولاد

    0

    اینکارو با من نکن نسترن😭حداقل اسم دختری که پولاد عاشقش میشه ترنم باشه بزار خیال کنم منممممم

    ۶ ماه پیش
  • نسترن جوانمرد | نویسنده رمان

    🤣🤣🤣🤣 قراره حرصت بدم ترنم جان، آخ‌جان!

    ۶ ماه پیش
  • ترنم فن پولاد

    0

    به به چقد مسیح و حنا خوبن حرف زدنشون ساده و کوتاهه اما پشتش کلی حرف ناگفته ست و نگرانی مسیح هم خیلی قشنگ بود😍😍

    ۶ ماه پیش
  • نسترن جوانمرد | نویسنده رمان

    🥰🥰 خوشحالم که دوستش داشتییی

    ۶ ماه پیش
  • ترنم فن پولاد

    0

    چی چی شد الان؟امکان داره نگین و پولاد عاشق هم بشن؟وااااییییی

    ۶ ماه پیش
  • نسترن جوانمرد | نویسنده رمان

    نفس عمیق بکش ترنم...

    ۶ ماه پیش
  • آمنه

    1

    عالی بود ممنون

    ۶ ماه پیش
  • نسترن جوانمرد | نویسنده رمان

    عالی شمایید، خواهش میکنم 🤍

    ۶ ماه پیش
  • Z.k

    1

    عالی نویسنده جون. یه حس خیلی سبکبالی با خوندن این پارتها پیدا میکنم . 😊😊😊 چقدر خوبه که پولاد و نگین باهم جور بشن و پسر گلمون از تنهایی در بیاد😊

    ۶ ماه پیش
  • نسترن جوانمرد | نویسنده رمان

    آخ من قربونت برم 🤍 منم خیلی خوشحال میشم وقتی نظراتت رو میخونم عزیزم 🫂🫂

    ۶ ماه پیش
کپی شد!