گیلاس های نارس به قلم نسترن جوانمرد
پارت شصت و یک :
حنا چهارزانو روی مبل تکنفره نشسته بود؛ مبلِ کنار پنجره، همان که عصرها نور نارنجی آفتاب میافتاد روی دستهی پارچهایاش. لباسِ خانگیِ سبز تنش بود؛ سبزیِ ملایمی که به پوستش میآمد و آرامش میریخت. موهایش را پشت سر بسته بود، شُل و بیدقت، طوری که چند تار مو از کنار گوشش رها شده و صورتش را قاب گرفته بود. دستش دور فنجان چای حلقه شده بود، اما هنوز لب نزده بود؛ بیشتر نگاه میکرد، بیشتر گ
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۳۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
میخوای سهمی داشته باشی؟
سلام عزیزم. من نسترن جوانمرد نویسنده این رمان هستم. رمان رو رایگان کردم و به جای پرداخت حق عضویت، خواستم هر کدومتون در توانتون هست از 1000 تومان تا هر مبلغی که میتونید به حساب محک واریز کنید. با پرداخت آنلاین از طريق تمامى كارتهاى عضو شتاب، سهمی در تامین هزینه دارو و درمان کودکان مبتلا به سرطان داشته باشید و قهرمانهای كوچك محک را تا رسیدن به سلامتی همراهی کنید.

نسترن جوانمرد | نویسنده رمان
جون 🤍 چه شیپر قشنگی دیگه چه شیپی توی دست داری
۶ ماه پیشZoha
0امممممممممم نگین و مازیار هم میان به همدیگه.. بنظر من حریر که زمدگی تو کار و سکوت سپری شده، حقشه پارتنرش پولاد باشه❤️🎀
۶ ماه پیش
نسترن جوانمرد | نویسنده رمان
😂😂😂 نگین و مازیار؟ چیز خوبیه شاید روش فکر کردم
۶ ماه پیشترنم فن پولاد
0نسترن تو هم؟شیپر قشنگ فقط من و پولاد😭
۶ ماه پیشترنم
0چرا حریر اینجوریه ی ضربه ای دیده تو گذشتش بنظرم
۷ ماه پیش
نسترن جوانمرد | نویسنده رمان
و اون ضربه از طرف کی بوده به نظرت؟
۷ ماه پیشترنم
0آقا مازیار مگ نه؟
۷ ماه پیش
نسترن جوانمرد | نویسنده رمان
استدلالت چیه ترنم؟ 😁
۷ ماه پیشترنم
0هیچی ی حسم میگه مازیاره
۷ ماه پیش
نسترن جوانمرد | نویسنده رمان
بد که شد... شاید درست باشه شاید نباشه
۷ ماه پیشترنم
0ی جوری حرف زد این حریر منم شک کردم اون زن فقط کاراشو نگا کرد سرسری و گفت بیا مشکوک شد که
۷ ماه پیش
نسترن جوانمرد | نویسنده رمان
خب دیگه باید چیکار میکرد 😭💔
۷ ماه پیشاکرم بانو
0چرا منم به اون گالری شک کردم...امیدوارم طوری نشه که بعد حریر بگه دیدی گفتم
۷ ماه پیش
نسترن جوانمرد | نویسنده رمان
نه از این یه مورد خیالتون راحت 😂😂💔
۷ ماه پیش#حنا_مسیح_فوراور
0سه شبه دارم این رمانو میخونمو بلخره تمومش کردم خیلی قشنگ بود واقعا با حنا و مسیح زندگی کردم یاد کیدراما میفتم وقتی میخونمش مخصوصا اون صحنه حنا و مازیار توی بازار عالی بود ممنونم
۸ ماه پیش
نسترن جوانمرد | نویسنده رمان
به یه فن کیدراما داریم اینجا پسس قربان شما
۷ ماه پیشSogand
0لعنت بهت حریر منم به اون دختره حس بدی پیدا کردم 😑😑😑😑😑😑
۸ ماه پیش
نسترن جوانمرد | نویسنده رمان
فعک نکنمم
۷ ماه پیشSogand
0امیدوارم برای هیچکس خوشحالی یکی دیگه عجیب نباشه... این خیلی بده اما فکرمیکنم یه ظلمی به حریر شده که الان این نظر و حسو داره
۸ ماه پیش
نسترن جوانمرد | نویسنده رمان
واقعا امیدوارم جای این از خوشحالی بقیه خوشحال بشیم
۷ ماه پیشSogand
0حس میکنم بابای حنا رفتنیه:))) ولی مرد نازنینیه خیلی مهربون و قشنگه رفتارش
۸ ماه پیش
نسترن جوانمرد | نویسنده رمان
حنا طاقت نداره ولی...
۷ ماه پیشSogand
0حریر هم لجه و بدم میاد ازش هم حقیقتو میگه و وقع بینه 🙄🙄🙄🙄
۸ ماه پیش
نسترن جوانمرد | نویسنده رمان
😂😂😂 شخصیت چندبعدی
۷ ماه پیشآمنه
3عالی بود ممنون مهربانو
۸ ماه پیش
نسترن جوانمرد | نویسنده رمان
قربانت
۷ ماه پیشفخری
3نسترن جون خدا قوت عزیزم مرسی از رمان خوبت خیلی خیلی دوستش دارم قلمت عالیه💕💕💕
۸ ماه پیش
نسترن جوانمرد | نویسنده رمان
چقدر شما لطف داری
۷ ماه پیشزهرا z
0عالی خسته نباشی نویسنده جونم 🙏😘
۷ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

Zoha
0هه هه بازم بگم تا منو بشناسید؟؟!! شیپر سفت و سخت حریر و پولاد هستمممممم🙂 ↔️😚❤️💕