گیلاس های نارس به قلم نسترن جوانمرد
پارت هفتاد و ششم :
به دیوار تکیه زده بود. دستها روی سینه قفل، فکش سفت، نگاهش روی خواهرش میلغزید؛
روی انگشتهایی که لباسهای نیمهتاخورده را چنگ میزد و بیحوصله داخل چمدان خاکستری میانداخت. انگار هر تکه پارچه، تکهای از چیزی بود که میخواست از این خانه جدا کند.
صدای زیپِ چمدان مثل خط کشیدن روی اعصابش بود.
- چرا بهم نگفتی دوستش داری؟
مکث کرد. صداش نرم نبود. زخمی بود.
- مگه قرار نبود
مطالعهی این پارت حدودا ۲۰ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۶۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
میخوای سهمی داشته باشی؟
سلام عزیزم. من نسترن جوانمرد نویسنده این رمان هستم. رمان رو رایگان کردم و به جای پرداخت حق عضویت، خواستم هر کدومتون در توانتون هست از 1000 تومان تا هر مبلغی که میتونید به حساب محک واریز کنید. با پرداخت آنلاین از طريق تمامى كارتهاى عضو شتاب، سهمی در تامین هزینه دارو و درمان کودکان مبتلا به سرطان داشته باشید و قهرمانهای كوچك محک را تا رسیدن به سلامتی همراهی کنید.

نسترن جوانمرد | نویسنده رمان
بله که خوش اومدیی قشنگممم 🤍🤍 😂😂 عجب شخصیتهاییم شیپ میکنی ماشالله
۱ ماه پیشرزا
0نسترن جان آتش بس هم شد ولی از پارت گذاری خبری نیست که خواخرجان
۴ ماه پیش
نسترن جوانمرد | نویسنده رمان
یه خبر خوب، فردا پارت داریم 🥹🥹🥹
۴ ماه پیشراحله
2عزیزم خیلی وقته از پارت خبری نیست دیگه پارت گزاری نمیشه این رمان؟؟
۴ ماه پیش
نسترن جوانمرد | نویسنده رمان
راحله جان ممکنه پارتگذاری یکم به تعویق بیفته
۴ ماه پیشزهرا z
0اخ که چقدر فقط سازیتون عالی بود اون نسیم خونک انگار رو صورت من هم نشست و اگر هنگامه فضول سر نمیرسید ما شاهد یه اتفاق هیجانی دیگه در حد ننینی بودیم ای خدا لعنتت کنه هنگامه فضول😂😂😂😂😂
۵ ماه پیش
نسترن جوانمرد | نویسنده رمان
چقدر خوشحالم که دوستش داشتین 🥰🤍 هنگامه عقل ندار 😂
۴ ماه پیشالناز
0لعنت به هر چی خاطره اس😣😣چقد حالای مسیح و حنا برام آشنا بود تپش به تپش قلب حنا حس نسیم وار دست مسیح روی پوستش اون خلسه اون لبخندی که بی اجازه میشینه رو لبت و حس میکنی واقعی ترین لبخند عمرته😭😭😭😭حالم خیلی بده
۵ ماه پیش
نسترن جوانمرد | نویسنده رمان
💔💔🫠 النازجان... واقعا نمیدونم چی بگم... فقط امیدوارم توی راه و سرنوشتت آدم خوبی که دوستت داشته باشه و دوستش داشته باشی قرار بگیره عزیزدلم... و هیچوقت ناراحت نباشی 🤍🫂
۵ ماه پیشالناز
0ممنون از دلداریت یه زخمه که دیگه درد نمیکنه ولی جاش هنوز تو دلمه اینجوری صحنه ها رو که میبینم انگار دوباره دردم میاد💔😔
۵ ماه پیش
نسترن جوانمرد | نویسنده رمان
عزیز دلم... 🫠🤍
۴ ماه پیشMarzi
0با افتخار یه بوشهریم😉😉
۵ ماه پیش
نسترن جوانمرد | نویسنده رمان
بههه پرچم جنوبیها بالاست 🥰🥰🥰🥰
۵ ماه پیشMarzi
0❤️❤️❤️❤️❤️❤️
۵ ماه پیشفخری
0عالی عالی عالی سپاس فراوان نسترن جون بسیار پارت خوبی بود دست گلت درد نکنه عزیزم قلمت مانا 💞 💞 💞 💞 💞 💞 💞
۵ ماه پیش
نسترن جوانمرد | نویسنده رمان
🥰🥰🥰🤍 عزیزدلید
۵ ماه پیشترنم فن پولاد
0من میمیرم واسه این دو تا چقد قشنگ حرف میزنن چقد نرمن..وااای خیلی خوبن
۵ ماه پیش
نسترن جوانمرد | نویسنده رمان
😭😭😭 رابطهشون سطح توقعمو بالا میبرههه
۵ ماه پیشترنم
0آی هنگامه مزاحم..خروس بی محل چه جایی هم اومد،قرار بود شاهد صحنه های زیبایی باشیم که متاسفانه هنگامه این بار گند زد
۵ ماه پیش
نسترن جوانمرد | نویسنده رمان
یه خبر بد برای هنگامه عزیز.... یه لشکر آدم به خونش تشنه شدن 😂
۵ ماه پیشترنم فن پولاد
0توصیفاتت عمیق و جذابه..فضاسازی و دیالوگ ها عالی..حرف نداری تو دختر مثل همیشه عالی💙
۵ ماه پیش
نسترن جوانمرد | نویسنده رمان
ایجانم 🥹🤍 کیف میکنم از وجودت، مرسی که اتقدر لطف داری به من 🫂🫂
۵ ماه پیشترنم فن پولاد
0نسترن تو قصد داری من عذاب بدی؟ نگین،حریر،هنگامه الان کدومش قراره هووم باشن بگو مجبورم باهاشون بسوزم و بسازم
۵ ماه پیش
نسترن جوانمرد | نویسنده رمان
😂😂😂 پولاد میون صدتا دلبر مونده کدومور؟ ولی فقط خودت 😁😁
۵ ماه پیش
نسترن جوانمرد | نویسنده رمان
😂😂😂 پولاد میون صدتا دلبر مونده کدومور؟ ولی فقط خودت 😁😁
۵ ماه پیشترنم فن پولاد
0چرا پولاد همون پولاد سابق نیس؟من دلم برا اون پولاد تنگ شده بابا یکم بخند من دلم گرفته💔
۵ ماه پیش
نسترن جوانمرد | نویسنده رمان
چون پولاد یه عدد بدبختی داره به اسم پونه! 🤦🏻♀️🤦🏻♀️🤦🏻♀️ که به شدت روی اعصاب همه هست
۵ ماه پیشسوگند
0یه حسی بهم میگه توی سوباتان اتفاقای زیادی میفته 🤔🤔🤔🤔
۵ ماه پیش
نسترن جوانمرد | نویسنده رمان
حس منم میگه شاید 😶
۵ ماه پیشسوگند
0لعنت به این هنگامه که سربزنگا رسید وگرنه الان شاهد یه بوس گوجولو موچولو میبودیم 😤😤😤😤😤 ولی همون نگاه و لمس و حسی که بینشون اومد صدبار ذوق زدم و خندیدم کثافتای قشنگ 🫠🫠🫠🫠🫠🫠 وای توروخدا پولادو باد کنین اینجوری که یوبسه خیلی روی اعصابمهههههه من پولاد شاد و شنگولوو میخوااممممممممم 😡😡😡😡
۵ ماه پیش
نسترن جوانمرد | نویسنده رمان
بوس کوچولو موچولو؟ به نظرم من اگر اونا نمیرسیدن شاهد یه اتفاق بزرگتر میبودیم 😂😂
۵ ماه پیشسوگند
0:))))) چقدر رابطه این دوتا خوبه... چقدر نرم و احساسین... اما یه چیزی که فهمیدم تمام حرفا و حرکاتشون بوی حسرت قدیمی میده... قشنگ عنوان رمان بهش نشسته... گیلاسهای نارس... به قول خودت که یه جایی گفتی مسیح و حنا گیلاس نارسن... امیدوارم کنار هم برسن و شکوفا بشن:)))) خیلی فضای قشنگی بود ممنونم
۵ ماه پیش
نسترن جوانمرد | نویسنده رمان
چقدر خوشحال شدم که اون حسی که باید بهتون منتقل شده 🫠🤍
۵ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

Zoha
0سلام بعد چندین ماه🎀❤️ من اولارگفتم یهو بیام زیاد پارت بخونم خوش اومدم😉🙂 ↔️ پ ن: هنوزم طرفدار شیپ حریر و پولادم🍒☺️🥲🤌