پارت شصت و پنجم :

- نمی‌خواد بری داخل کوچه، من همین‌جا پیاده می‌شم.
سرِ کوچه نگه داشت. موتور را خاموش نکرد، انگار دلش نمی‌آمد این چند ثانیه را با عوض کردن سوژه‌ی نگاهش قطع کند. نور چراغِ خیابان نصف صورتش را روشن کرده بود و نیمِ دیگرش در سایه مانده بود؛ برگشت سمتش:
- مطمئنی؟ تاریکه.
سرش را کج کرد، لبخندی کم‌رنگ روی لب آورد؛ از آن لبخندهایی که بیشتر آرام می‌کنند تا قانع:
- خب وایسا من برم، بعد

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۱۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
میخوای سهمی داشته باشی؟

سلام عزیزم. من نسترن جوانمرد نویسنده این رمان هستم. رمان رو رایگان کردم و به جای پرداخت حق عضویت، خواستم هر کدومتون در توانتون هست از 1000 تومان تا هر مبلغی که میتونید به حساب محک واریز کنید. با پرداخت آنلاین از طريق تمامى كارت‌هاى عضو شتاب، سهمی در تامین هزینه دارو و درمان کودکان مبتلا به سرطان داشته باشید و قهرمان‌های كوچك محک را تا رسیدن به سلامتی همراهی کنید.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فخری

    0

    ممنون از رمان خوبت بی نقص و جذاب خدا قوت عزیزم قلمت ماندگار ♥️♥️♥️♥️♥️

    ۵ ماه پیش
  • نسترن جوانمرد | نویسنده رمان

    بودن شما پیش من ماندگار 🤍

    ۵ ماه پیش
  • الناز

    0

    میخوام بگم کاش پونه رم مثه اون دختره بکشن بعد یادم میفته که پونه قاتل میشه ولی مقتول،هرگز!

    ۶ ماه پیش
  • نسترن جوانمرد | نویسنده رمان

    پونه اگر مردنی بود الان هفتا کفن پوسونده یود!

    ۶ ماه پیش
  • ترنم

    0

    یعنی الان کجاست پونه؟ چه نقشه هایی تو ذهنش داره؟فک کنم حنا و مسیح رو هم دیده و تعقیب کرده

    ۷ ماه پیش
  • نسترن جوانمرد | نویسنده رمان

    😂 قاتل حنا نشه صلوااااااتتت

    ۷ ماه پیش
  • ترنم

    0

    واای از مکالمه حنا و مسیح قند تو دلم آب شد..حالا شما دوتا خودتونو گول بزنید که فقط دوست معمولی هستیم

    ۷ ماه پیش
  • نسترن جوانمرد | نویسنده رمان

    🤣🤣🤣 من که فععک نکنم دوست معمولی باشن

    ۷ ماه پیش
  • ترنم

    0

    واقعا خاک تو سر پونه ک قدر این داداششو نمیدونه..دیگ موندم چی بگم

    ۷ ماه پیش
  • نسترن جوانمرد | نویسنده رمان

    همییینننن فکرکن پولاد داداشت باشه و تو اینجوری بجزونیش 😐😐

    ۷ ماه پیش
  • ترنم

    0

    پولادممم حال بدت رو منم تاثیر گذاشت😭😭نبینمت اینجوری

    ۷ ماه پیش
  • نسترن جوانمرد | نویسنده رمان

    🤧🤧🤧 برادر پونه بودن درد بی‌درمان

    ۷ ماه پیش
  • نفس

    0

    چه خواهربیفکری داری تو پولاد ای پولاد مظلوم ای پولاد ساده نمیدونی که خواهرت چه مادر فولاد زره ایه

    ۷ ماه پیش
  • زهرا z

    0

    خسته نباشی نویسنده توانا 🙏😘❤️

    ۷ ماه پیش
  • اکرم بانو

    1

    پولاد عزیزم مگه خواهر حسود و خرتو نمیشناسی.... الکی نگرد دنبالش حالش خوبه،و مث گالیله نشسته داره نقشه میکشه...

    ۷ ماه پیش
  • آمنه

    0

    عالی بود فقط دعا میکنم خونه مسیح نرفته باشه که بدجور دردسر میشه اگه بخواد توی خونه مسیح بلایی سر خودش بیاره

    ۷ ماه پیش
  • راز

    0

    نه عزیزم فک نکنم این کار رو بکنه حدس میزنم اون میخواد ی کاری کنه ک مسیح و حنا از هم دور بشن مث ترنگ ،ک اونقد خوند تو گوش ترنگ و مسیح ک باعث شد اون بلا رو سر خودش بیاره

    ۷ ماه پیش
  • راز

    0

    پونه مارموز این پسر بیچاره هم الاخون والاخون کرد

    ۷ ماه پیش
  • Sogand

    1

    نسترن جون چرا دیگه جوابمونو نمیدی نکنه طوریت شده نگرانتم لطفا جوابمونو بده دوستت داریم 🩵🩵🩵🩷🩷🩷🩷

    ۷ ماه پیش
  • Sogand

    3

    ولی برای حنا و مسیح خکشحالم شاید بتونن برای همدیگه پناه باشن و زندگی همو قشنگ کنن اینکه عشق و محبت واقعیو بچشن خیلی به روحوروانشون کمک میکنه مخصوصابرای مسیح که اون تجربه تلخشوداشته دیگه طاقت یکی دیگه رو نداره واقعا راست میگه اگر باززم عتشق بشه و عشقش قلابی باشخ این دفعه این مسیحه که خودشو میکشهه

    ۷ ماه پیش
  • Sogand

    2

    من جناب سرهنگو مثل محب مشکات توی پوست شیر تصور کردم ماشالله 🔥🔥🔥🔥🔥 ولی واقعا پولاد گناه دارخ مخصوصا اومجا که زد زیر گریه.... بمیرم برای چشای سبزش :)))) چقدر خواهرش خره که قدر این داداشو نمیدونه زنیکه بی لیاقت..

    ۷ ماه پیش
  • Sogand

    3

    حریر واقعا اباجی بزرگه هست چجوری حال حنا رو از صورتش فهمید 🤣🤣🤣 یعنی حنا و مسیح یا علی گفتند و عشق اغاز شد؟ 🥰🥰💝

    ۷ ماه پیش
کپی شد!