پارت شصت و نهم :

باران می‌بارید. هوا گرفته و خاکستری بود. باد، خیابان‌ها را خلوت‌تر از همیشه کرده بود و حنا روی نیمکت ایستگاه اتوبوسِ نزدیک گالری نشسته بود و رفت‌وآمد کم‌جان خیابان را نگاه می‌کرد.
فکر مثل حیوانی وحشی که تن به رام شدن نمی‌دهد، به جان ذهنش افتاده بود؛ هرچه می‌خواست از دستش فرار کند، بیشتر پنجه می‌کشید.
رعد که زد، باران جان گرفت. پلک زد. خیلی زود وا داده بود. او همیشه می‌گفت بای

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۸۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
میخوای سهمی داشته باشی؟

سلام عزیزم. من نسترن جوانمرد نویسنده این رمان هستم. رمان رو رایگان کردم و به جای پرداخت حق عضویت، خواستم هر کدومتون در توانتون هست از 1000 تومان تا هر مبلغی که میتونید به حساب محک واریز کنید. با پرداخت آنلاین از طريق تمامى كارت‌هاى عضو شتاب، سهمی در تامین هزینه دارو و درمان کودکان مبتلا به سرطان داشته باشید و قهرمان‌های كوچك محک را تا رسیدن به سلامتی همراهی کنید.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • سوگند

    0

    به به پارت لاس و لوسی دوست داریم نویسنده جون 🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰

    ۵ ماه پیش
  • نسترن جوانمرد | نویسنده رمان

    پارتِ بهشتی 🥰

    ۵ ماه پیش
  • سوگند

    0

    خوشبحال حنا که تا لب تر میکنه چندنفر هستن که بدون قضاوت کردن به حرفاش گوش بدن بهش حسودیم شد واقعا

    ۵ ماه پیش
  • نسترن جوانمرد | نویسنده رمان

    امیدوارم برای توهم همینجور باشه سوگندجان 🤍

    ۵ ماه پیش
  • سوگند

    0

    مازیارجان با دست خودت قبر خودتو کندی و سه هیچ به نفع رقیبت حرف زدی 😂😂

    ۵ ماه پیش
  • نسترن جوانمرد | نویسنده رمان

    😂😂😂💔 مازیار خودش حریفشو فرستاد جلو

    ۵ ماه پیش
  • فخری

    0

    فکر کنم مازیار باید با نگین آشنا بشه نگین دختر خوبیه.خیلی خوب بود دست گلت درد نکنه قلمت مانا عزیزم♥️♥️♥️♥️♥️

    ۵ ماه پیش
  • نسترن جوانمرد | نویسنده رمان

    مازیار و نگینم خیلی به هم میخورن واقعا 👏🏼👏🏼

    ۵ ماه پیش
  • الناز

    0

    ای مازیار بیچاره اگه میدونستی که میگفتی کاش لال میشدم بهش دلگرمی نمیدادم

    ۶ ماه پیش
  • نسترن جوانمرد | نویسنده رمان

    مازیار ساده مازیار بدبخت

    ۶ ماه پیش
  • Zoha

    0

    هعیییی مازیار خبر نداره اون دختری که حنا ازش حرف میزد درواقع خود حناست🫠

    ۶ ماه پیش
  • نسترن جوانمرد | نویسنده رمان

    هعییی مازیار رکب خوردی

    ۶ ماه پیش
  • ترنم فن پولاد

    0

    حتما پونه شیطان ی چیزایی به حریر گفته..این حریر چقد نچسبه چون در آینده هم هووم میشه هم زیادی تو زندگی حنا دخالت میکنه خب خواهره نگران میشه ولی زیاده روی نمیکنه؟

    ۶ ماه پیش
  • نسترن جوانمرد | نویسنده رمان

    عووووو کجاشو دیدی؟ در آینده یه کاری میکنه که اگر بگم...

    ۶ ماه پیش
  • ترنم فن پولاد

    0

    ماشالله به حنا..ضایع رفتار نکرد..الان من بودم وقتی حرف میزدم انقد ضایع رفتار میکردم همه چیز لو میرفت

    ۶ ماه پیش
  • نسترن جوانمرد | نویسنده رمان

    🤣🤣🤣 سیاست داشتن که میگن اینه!

    ۶ ماه پیش
  • ترنم فن پولاد

    0

    به به مازیار عاقلمون🙃البته من به این اعتقاد دارم که تو این رمان جز پولاد کسی عاقل نیس یعنی عقلش از همشون بیشتره😂😎

    ۶ ماه پیش
  • نسترن جوانمرد | نویسنده رمان

    بله بله هیچکس آقا پولاد نمیشه که 😂

    ۶ ماه پیش
  • ترنم فن پولاد

    0

    این مازیار و حریر چقد تیزن تو ی چشم به هم زدن حال حنا رو میفهمن

    ۶ ماه پیش
  • نسترن جوانمرد | نویسنده رمان

    نزدیک‌ترین آدمای زندگیش هستن، بایدم بفهمن

    ۶ ماه پیش
  • زهرا z

    1

    جون پارت لاس و لوسی میخوام😂

    ۶ ماه پیش
  • نسترن جوانمرد | نویسنده رمان

    😎 حال کن

    ۶ ماه پیش
  • زهرا z

    0

    عالی نویسنده توانا خسته نباشی 🙏💯💕❤️

    ۶ ماه پیش
  • نسترن جوانمرد | نویسنده رمان

    قلب منی زهرا جان 🤍

    ۶ ماه پیش
  • اکرم بانو

    0

    مازیار خنگه یا خودش رو زده ب خنگی نفهمید اون دختره حنا خودشه

    ۶ ماه پیش
  • نسترن جوانمرد | نویسنده رمان

    از قدیم گفتن کسی که خودشو به خواب زده رو با هیچی نمیشه بیدار کرد. مازیارم توی دین موضوع همینه 😑😑😑

    ۶ ماه پیش
  • ستاره

    0

    لاس لوس آخرشب خیییلی میچسبه 😂سپاس

    ۶ ماه پیش
  • نسترن جوانمرد | نویسنده رمان

    😂😔 بخون و حال کن ستاره جون

    ۶ ماه پیش
کپی شد!