پارت هفتاد و یک :

صیغه که تمام شد، سکوت مثل مه سردی روی اتاق نشست. کلمات عربیِ حاج‌آقا هنوز در هوا شناور بودند؛ اما انگار هیچ‌کس حوصله نداشت معنایشان را بفهمد. همه در خودشان فرو رفته بودند. نه کسی لبخند می‌زد، نه کسی تبریک می‌گفت. حتی صدای نفس کشیدن‌ها هم محتاط شده بود؛ انگار اگر کسی بلندتر نفس می‌کشید، ممکن بود چیزی بشکند.
روی همان صندلی نشسته و دست‌هایم را روی دامن سفیدم گذاشته بودم. انگشت‌هایم

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۰ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۱۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فخری

    0

    دنیا که به آخر نرسیده بود چرا قبول کردی بااین کوه یخ ازدواج کنی.ممنون از رمان خوبت حنانه جان خسته نباشی گلم قلم زیبات مانا💞💞💞💞💞💞💞

    ۴ ماه پیش
  • Nikoo

    3

    حس میکنم سهند بر خلاف اخلاق تندش که ناشی از اتفاقیه که براش افتاده، شخصیت بالغ و منطقی داره ولی هنوز آسیب دیده و عصبانیه💔

    ۴ ماه پیش
کپی شد!