پارت هفتاد و پنجم :

فصل دوازدهم: مرا هزار امید است و هر هزار تویی!
ساختمان بیمارستان پارسیا از دور هم با بقیه فرق داشت.
ساختمان بلند و شیشه‌ای روبه‌رویم قد کشیده بود و نور کم‌رنگ عصر روی دیوارهای براقش می‌لغزید. شیشه‌ها مثل آینه آسمان را در خودشان نگه داشته بودند و رفت‌وآمد آرام آدم‌ها پشت درهای اتوماتیک دیده می‌شد.
انگار یک دنیای جداگانه بود. دنیایی سفید، مرتب و منظم. دنیایی که بوی الکل می‌

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • لیلی

    0

    آخیش بلاخره یه نسیمی تودل این پرواز بیچاره وزیدن آغاز کرد😂😂

    ۲ ماه پیش
  • فخری

    1

    ممنون از رمان خوبت حنانه جون خدا قوت گلم قلم زیبات مانا💕💕💕💕💕💕

    ۳ ماه پیش
  • افسون

    3

    ممنون از داستان قشنگت😙 زیاد زیاد شخصیت ها سیاهی و سیاهی دارند و واقعا هم با اتفاقی که برای سهند افتاده حق بهش میدم تحملش سخته سخت و درد ناکه و یه کورسوی امیده براش تا طعم بهتر شدن و پیدا کردن یه همدم واقعی رو بچشه🥺

    ۳ ماه پیش
  • افسون

    1

    امیدوارم بلاخره سایه ها محو بشه و همدیگه رو با همدردی درست و واضح ببینن حق هر دو شوم بیشتر از این دنیای ویرانه

    ۳ ماه پیش
کپی شد!