پارت هفتاد و ششم :

انگار زمین زیر پاهایم سبک‌تر شده بود.
قدم‌هایم آرام روی پیاده‌رو می‌نشست؛ اما درونم چیزی شبیه نسیم می‌دوید. نسیمی که بعد از مدت‌ها پنجره‌ای بسته را باز کرده باشد.
قنادی کوچک پشت شیشه‌های روشنش برق می‌زد.
تابلوی طلایی‌رنگش زیر نور آفتاب بعدازظهر می‌درخشید و ویترین پر بود از شیرینی‌هایی که با نظم کنار هم چیده شده بودند؛ خامه‌های سفید، لایه‌های براق شکلات، پودر قندهای

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • لیلی

    0

    مواظب باش پرواز خانوم ترکش زیاد بشه میریزه روتا😆

    ۲ ماه پیش
  • ستاره

    0

    ممنون بابت پارت و خسته نباشید نویسنده ی عزیز فقط سوالی داشتم پرواز فقط ازون بیمارستان استعفا داده بود میتونست بره بیمارستان های دیگه و یجوری یه سوییتی چیزی اجاره کنه بنظرم خیلی عجیب تر شد ازدواجش

    ۳ ماه پیش
  • مینو

    2

    سلام حنانه جان،رمان تون عالیه کاش. هر روز پارت میگذاشتین،انتظار شدیدا سخته🥲

    ۳ ماه پیش
  • فخری

    2

    خوبه که پرواز داره تلاششو میکنه.امیدوارم سهند قدر بدونه.ممنون از رمان خوبت خدا قوت گلم🍀🍀🍀🍀🍀

    ۳ ماه پیش
  • هناسه

    4

    وایییییی آخ جون ی کم کوتاه اومد.هر دو روزگار بد باهاشون تا کرد ،هرکدوم به نوع خودش و خیلی خوشحالم سهند که بدتر ضربه خورده حداقل ی کمی کوتاه اومد از موضعه خودش.شاید بشه به این ازدواج امیدوار بود

    ۳ ماه پیش
  • افسون

    2

    تلاش خوبی بود برای هر دو شون خاتمه ی خوبی هم میخوام خانم نویسنده جون 🥰

    ۳ ماه پیش
  • زهرا

    2

    وای خیلی خوبههه دمت گرم ولی خیلی کوتاه بود پارت🥲

    ۳ ماه پیش
کپی شد!