پارت هفتاد و هشتم :
وقتی از بیمارستان بیرون آمدم، هوا بوی غروب میداد. خستگی مثل مه نازکی دور شانههایم پیچیده بود؛ اما زیر همان مه شعلهای روشن بود. شعلهای که اسمش امید بود.
برخلاف روزهای دیگر، نوروز حالا پررنگتر از همیشه قلقلکم میداد. انگار روزهای آخر اسفند برای من شروع زندگی دوباره بود. کنار سهند... کنار مردی زخمخورده که داشتم سعی میکردم درمانش کنم. در راه خانه چند شاخه نرگس خریدم. بیدلیل
مطالعهی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۹۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
مینو
2احسنت به پرواز قشنگم،سیاست زنانگی ات عالیه،داری آروم آروم تو دل سهند نفوذ میکنی،بهت قول میدم این طوری پیش بری سهند یک لحظه هم نتونه دوری ات رو تحمل کنه،عاشقش میکنی مطمئنم
۳ ماه پیشمینو
1شدیدا جذاب و نفس گیر بود ،عاشق قلم محشرت هستم حنانه جانم
۳ ماه پیشرزا
2تو می تونی پرواز جان اونم بعد گذراندن اون همه لحظات سخت وروبه رو شدن با آدم های خود خواه و بی منطق تلاشت را بکن موفق باشی مرسی حنانه جونم عالی بود دست مریزاد
۳ ماه پیشفخری
3آفرین صبوری کن جواب میده بلاخره کوتاه میاد.ممنون از رمان خوبت حنانه جان خدا قوت قلم زیبات ماندگار 🍀🍀🍀🍀🍀🍀
۳ ماه پیشافسون
1آفرین دخترم خوب داره پیش بره تو یه زاویه درست با آرامش و صبر آب حتی با حرکت مداوم تو ی دل سنگ نفوذ میکنه چرا اون نتونه عزیزم خیلی خوبه خسته نباشی
۳ ماه پیشپرنیان
3امیدوارم این رمان بیشتر از این ها دیده بشه حنانه جان 💓💓💓
۳ ماه پیشپرنیان
2خیلی پارت زیبایی بود ممنون از شما من تازه رمان رو شروع کردم و رسیدم اینجا کاش زودتر پارت میزاشتید :) 💓
۳ ماه پیشزهرا
2خیلی ممنونم از پارت قشنگتون عزیزم
۳ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

لیلی
0تعبیرش قشنگه حقاکه زندگی مثل شناکردن توی طوفانه