پارت شصت و یک :

فصل دهم
از شیشه‌های بخارگرفته بخش اداری که بیرون آمدم، انگار سایه‌ سنگینی روی شانه‌هایم نشست. جملۀ رئیس پرسنل هنوز مثل لکۀ یخ‌زده‌ای روی گوشم چسبیده بود:
- خانم تدیّن متأسفیم. نیرو تکمیله. فعلاً امکان همکاری نداریم.
فعلاً!
این «فعلاً» آن‌قدر پوچ بود که انگار با طناب نازکی آویزانم کرد وسط برهوت. خواستم چیزی بگویم، توضیح بدهم، خواهش کنم؛ اما زبانم خشک شده بود. هیچ کلمه‌ا

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۳۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فخری

    0

    ممنون از قلم زیبات حنانه جون خدا قوت ❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️

    ۴ ماه پیش
  • مبینااا

    0

    من اینجا رو متوجه نشدم تدین که از همه چیز خبر داشت الان چرا شکه شده

    ۴ ماه پیش
  • حنانه بامیری | نویسنده رمان

    بخاطر رسانه‌ای شدنش

    ۴ ماه پیش
  • هستی

    0

    تشکر ازقلمت بانو ❤️❤️بی صبرانه منتظریم بفهمیم چه رازهای قراره برملا بشه

    ۴ ماه پیش
  • ندا

    0

    وای چه زودتموم شد

    ۴ ماه پیش
کپی شد!