پارت هفتاد و سوم :
پرده هنوز در دستم بود. نور صبح روی صورتم میریخت؛ اما هیچ گرمایی نداشت. انگار آفتاب هم وقتی به این خانه میرسید، سرد میشد.
چند لحظه همانطور ایستادم. با چشمهایی که از گریه میسوخت و قلبی که هنوز آرام نگرفته بود. خیابان آرام بود. آدمها از کنار هم رد میشدند. زندگی جریان داشت بیآنکه بداند پشت این پنجره دختری ایستاده که تازه فهمیده رؤیاهایش چقدر راحت میتوانند فرو بریزند.
پ
مطالعهی این پارت حدودا ۱۰ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۰۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
مینو
3کاش هر روز پارت داشتیم شدیدا مستاقم زودتر عشق رو تجربه کنن در کنارهم و برای هم پناه و تکیه گاه باشن
۴ ماه پیشمینو
0سلام عزیزم رمان تون عالیه،دوست دارم پرواز با نرمش و محبت و اطاعت از سهند،قلب سهند رو نرم و عاشق کنه ،دوست دارم به سهند بگه چقد خودش تنهاست و نیاز به همدردی و حمایت سهند داره
۴ ماه پیشراحله
1وای ۷۰ پارت غم نویسنده جان یکم غم رو کمتر کن یکم شادی و عشق هم بیار
۴ ماه پیشافسون
3چه بی رحمانه می تازند باکلماتو چقدر زبان از شمشیر تیز تر است بیخود نیست که می گویند بریدگی قلبی که با زبان زخمی شده خوب شدنی نیست و حالا کمی از درد سهند در قلب پرواز هم نشست تا بیندیشد 🥰🥺
۴ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

فخری
1ممنون از رمان خوبت حنانه جون عال بود خسته نباشی آهنگشم که دیگه محشر بود.قلم زیبات مانا عزیزم💕💕💕💕💕💕