پارت هفتاد و چهارم :
سؤال آخر مثل سیلی روی صورتم نشست. چند ثانیه هیچ صدایی از دهانم بیرون نیامد. نه به خاطر اینکه جواب نداشتم. به خاطر اینکه قلبم آنقدر محکم میکوبید که انگار صدایش از گلوی من بیرون میآمد.
نگاهم از میان آنهمه میکروفون و دوربین بالا رفت. صورتها را نگاه کردم. چشمهایی که برق کنجکاوی داشتند. دهانهایی که منتظر بودند. نه برای شنیدن حقیقت... برای شنیدن چیزی که بتوانند تیترش کنند.
گلوی
مطالعهی این پارت حدودا ۹ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۰۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
ندا
1امید مثل یک نور تو تاریکی زندگی آدم روشن میکنه
۳ ماه پیشمینو
2عالی بود حنانه ی قشنگم،پرواز یه دختر کامل و عاقله و به نظرم با سیاست زنانگی اش سهند رو عاشق میکنه جوری که سهند یه لحظه هم نتونه دوری اش رو تحمل کنه،این طور به دل من افتاده
۳ ماه پیشفخری
1ممنون حنانه جون خسته نباشی عزیزم قلم زیبات مانا❤️❤️❤️❤️❤️
۳ ماه پیشافسون
0عزیزم چقدر خوبه حس بودن یکنفر که میبینتت لذت بعضی وقتا فقط تو سکوته🙃 حرف براش بی معنی و بدون نیاز به یه همراهی ه ساده سهند هم باید بتونه خودش بی صورتش تصور کنه البته همراه پرواز
۳ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

لیلی
0آره پرواز مهربان دل قوی دارسحر نزدیک است..