پارت شصت و نهم :
چشمهایم هنوز بسته بود. سعی کردم نفس عمیقی بکشم؛ اما هوا انگار تا نیمۀ سینهام بیشتر بالا نمیآمد. چیزی سنگین روی قلبم نشسته بود؛ چیزی شبیه حسِ جا ماندن... حس تنها ماندن... حسِ اینکه در این دنیا کسی نبود که واقعاً مال من باشد.
بیاختیار یاد سارا افتادم. سارا همیشه صبحها زودتر از من بیدار میشد. صدای قوری چای از آشپزخانه میآمد و بعد بوی نان داغ خانه را پر میکرد. همیشه با موهای آشفت
مطالعهی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۱۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
چمران
2قلمتون پایدار میشه هرروز پارت بزارید خیلی وقت این رمان طول کشیده کمک کنیدزودتر به پایان برسیم.
۴ ماه پیشافسون
1آخ آخ زخمهای زبانی چنان بر دل و جان می نشیند که تا سالها در ذهن و روح میمونه خدایی نکرده شکسته شده قلبی و الی ریخته شده دوباره برگشتی نیست 🤕🤒مثل این میمونه که خودت برای خودت طناب دار اماده کنی اما صندلی رو حرفهای بی سرو ته از زیر پات میکشه طفلکی ها هردو گناه دارند چقدر تلخ مقصر واقعی نیستند که 😭
۴ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

فخری
0ممنون حنانه جون عالی بود خسته نباشی عزیزم قلم زیبات مانا❤️❤️❤️❤️❤️❤️