پارت شصت و هفتم :
ناگهان سکوت افتاد. سکوتی سرد؛ سکوتی که انگار از سقف فلزی درمانگاه چکه میکرد و روی شانههایم میریخت.
هوا سنگین بود؛ بوی الکل و دارو با بوی تبدار ترس قاتی شده بود. نور مهتابیها سرد بود، سفید، بیروح مثل مهی که روی خاطرههای مرده نشسته بود.
نیما چشمهایش نیمهباز مانده بود و آن برق تیز و خشنی که چند لحظه قبل در نگاهش پیچیده بود، حالا جای خودش را به چیزی شبیه سرگردانی داده بو
مطالعهی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۲۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
فخری
1وای حالا چرا سهند؟ دنیا که به آخر نرسیده عزیزم قوی باش.ممنون از رمان خوبت گلم قلمت ماندگار ❤️❤️❤️❤️❤️
۴ ماه پیشهناسه
2خیلی دردناک و وحشتناکه اما یکی از هزاران هزار حقیقت زندگی ما زن هاست . ای کاش تمام انسان ها بخصوص این افراد شکاک قبل از حرف زدن فکر میکردند فکر و به این که شاید با تهمت و دروغی که به طرف مقابل میزنن قلبش رو بشکنن وشاید باعث نابودی آینده و زندگی ی فرد بشه
۴ ماه پیشمامان پری
0کاش از اینجای داستان به بعد ارامش به این دختر منتقل بشه ولحظات زیبا وعاشقانه براش رقم بخوره . هلاک شدیم بسکه غم و غصشو دیدیم.
۴ ماه پیشنگار
1مردک بی خاصیت تازه ادعای عاشقی هم میکنه واسش ...ولی چرا تصمیم اشتباهی میگیری حالا تا از یا چاله بیفتی تو چاه😑
۴ ماه پیشافسون
3عزیزم چقدر دردناکه اعتمادی که فرو میریزه خیانت نکرده متهم به خیانت بشی خیلی خیلی درد بدی ه ولی امیدوارم این تصمیم انی قلبش و دوباره به شکستن وادار نکنه و ظرفی که بارها بشکنه دیگه ترمیم نمیشه آخ از بی کسی 🤒🥺😢
۴ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

لیلا
1پرواز اشتباه پشت اشتباه کاش یه زری متناسب با سنش رفتار میکرد بابا بسه کم بکش از تصمیم های سرسری و حولکی