پارت هفتاد :

صدای «مامان‌رقیه!» که از گلوی من بیرون آمده بود، بیشتر شبیه التماس بود تا تشر؛ اما آن کلمه، نه زهرِ قبلی را از هوا جمع کرد، نه تیغی را که روی غرور سهند نشست، کند کرد.
سهند یک لحظه همان‌طور نشسته ماند؛ شانه‌هایش سفت و چانه‌اش کمی بالا آمده بود. انگار داشت به خودش دستور می‌داد تکان نخورد. ماسک سیاهش شبیه یک دیوار بود؛ اما آن دیوار هم نتوانسته بود لرزش ریز فکش را پنهان کند. لب‌هایش جمع

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۱۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ندا

    0

    عالی بود عزیزم خداقوت

    ۴ ماه پیش
  • شیوا محمدی

    0

    سلام واقعا هیجانی وزیباست خیلی دوستش دارم

    ۴ ماه پیش
  • فخری

    0

    حنانه جان قلمت بسیار زیباست.عالی بود دست گلت درد نکنه خدا قوت 💕💕💕💕💕

    ۴ ماه پیش
  • هستی

    0

    رومانی قشنگی ولی خیلی روند داستان کندپیش می ره

    ۴ ماه پیش
  • راحله

    0

    عزیزم هر پارت این رمان یه دنیا توش غمه

    ۴ ماه پیش
کپی شد!