به ژرفی اندوهت به قلم سعیده براز
پارت دوم :
ـ این دری وری ها چیه این زنیکه میگه؟؟
ـ یه ساعته اومده جلوی در و مارو علاف خودش کرده!!!
ـ اصلا معلوم نیست کیه، من که تا حالا ندیدمش.
هر کدامشان حرفی می زنند.
بی خوابی تحملم را کم کرده است. از شنیدن حرف هایشان عصبی می شوم و از لرزش دست هایم حال درونم هویدا می شود.
ـ اوستا بشیر درو ببند، محلش نده.
پسر که حالا فهمیده ام نامش بشیر است، دوستانش را به سکوت دعوت می کند.
ـ یه لحظه ساکت ببینم.
همه که ساکت می شوند، بشیر یک دستش را به چهارچوب در تکیه می دهد و با دقت مرا زیر نظر می گیرد.
ـ میشه بگی چرا باید دست از کارمون بکشیم؟؟
ـ من نوه ی فروزانم، همسایه ی دیوار به دیوارتون، حالش خوب نیست، دکتر ها جوابش کردن، دیشب تا صبح بالا سرش بیدار بودم. اگه الان فقط یه ساعت شما دست از کار بکشید و من بتونم بخوابم، خیلی ازتون ممنون میشم.
ـ آهان، پس شما نوه ی فروزان خانومی. حالا فهمیدم کی هستین، فروزان خانم هیچ وقت با ما خوب نبود، همیشه بابت سرو صدا اعتراض می کرد، الان چرا باید به خاطر نوه اش دست از کارمون بکشیم؟؟
فکر می کردم شاید اوستایشان آدم حسابی باشد و حرف حساب بفهمد. آخر واقعا از پیرزن هشتاد ساله چه انتظاری داشتند؟
اعصابم با حرف هایشان بیشتر بهم می ریزد و لرزش دست هایم بیشتر می شود و حالا کاملا نمایان است.
چشم مرد روبه رویم به دستم و آن لرزش هاست، سریع دست به سینه می ایستم تا لرزش دست هایم را پنهان کنم و بعد می گویم:
ـ اگه فقط یک ساعت دست از کار کردن بکشید یا کار هایی که سر و صدای کمتری دارند و انجام بدید، نهارتون با من.
بشیر همان طور خیره ام است ولی دوستانش هر کدام حرفی می زنند.
ـ تو واقعا اگه نوه ی فروزانی یه لیوان آب خنکم دستمون نمیدی.
ـ یادتونه پارسال نذری پخش کرد، یه ظرف غذا بهمون نداد.
ـ چند بارم شکایتمونو به صاحب ملک کرده، هر کاری از دستش برمیومد تا کار و کاسبی مارو بهم بزنه.
ناامید از پیشنهادی که خودم داده ام، سرم را به سمت راست خم می کنم تا به خانه ی مادر بزرگ برگردم که صدای بشیر را می شنوم.
ـ قبوله.
سرم را برمی گردانم و به مرد روبه رویم دوباره نگاه می کنم، چرا که باور ندارم واقعا قبول کرده باشد یا می خواهد اذیتم کند و سربه سرم می گذارد.
اما با نگاه ناباور بقیه به بشیر، متوجه می شوم جدی جدی شرطم را قبول کرده است.
چند نفری به او اعتراض می کنند.
ـ ولی اوستا.......
ـ دیگه حرفی نباشه، من قبول کردمو سر قولم هستم. باید ببینیم خانم هم سر قولش هست و اینکه چه نهاری برامون در نظر گرفته. فقط امیدوارم دست پخت خوبی داشته باشه.
بشیر این حرف را می زند و از جلوی دروازه کنار می رود و در را می بندد.
با خیالی راحت و با مغزی که از شدت خواب تقریبا سر شده است، به خانه می روم و با خودم می گویم:
ـ من گفتم می خوابم، چرا با خودش فکر کرده میرم براش غذا درست کنم؟؟!
نگاهی به سوپ مادربزرگ که روی پیکنیک گذاشته ام، می اندازم و شعله اش را تا آخرین حد کم می کنم.
سری به مادر بزرگ می زنم که خوشبختانه خواب است، زمان داروهایش که می رسد و مسکن هایش را مصرف می کند، برای چند ساعت می تواند راحت استراحت کند.
ساعت را روی یک ظهر تنظیم می کنم و سرم را با آرامش روی بالشت می گذارم و چشمانم را می بندم.
برخلاف انتظارم، قبل به صدا در آمدن زنگ گوشی، خودم از خواب بیدار می شوم.
سرحال سرجایم می نشینم و ناباور دوباره ساعت گوشیم را چک می کنم چرا که باور ندارم همین مقدار خواب برایم کافی باشد و سرحالم کرده باشد.
به حیاط می روم و آبی به سر و صورتم می زنم. زیر سوپ را خاموش می کنم و در همین حین صدای کارگر ها را می شنوم که می گویند:
ـ من فکر نکنم از این دختر آبی گرم بشه.
ـ آره بابا، گفت میرم می خوابم، غذا کجا بود؟؟
ـ اگه بهمون غذا هم بده، اگه واقعا نوه ی فروزان باشه، یه سمی چیزی به خوردمون میده.
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۶۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

Sety
1جدی بهشون سم بده ،اینا خیلی پرو تشریف دارن