به ژرفی اندوهت به قلم سعیده براز
پارت صد و هفتم :
به ماشین برمی گردم و بشیر در حالی که دستم را گرفته است، می گوید:
ـ خوبی؟
سری تکان می دهم.
ـ انتخاب من نبوده که پدر و مادرم همچین آدم هایی باشن، پس کاریم از دستم برنمیاد.
بعد از شش ماه بالاخره قبول می کنم که عقد کنیم، بشیر چند باری دور خودش می چرخد و با استرس شروع به شمردن کار های که باید انجام دهد، می کند.
نزدیکش می شوم و از پشت بغلش می کنم.
ـ اولین و مهم ترین کار اینه که

لطفا صبر کنید...

م
2هردو هم سن و هم کلاسی بودن،ولی این یه پدرمادر بدذات داشت که حتی قبل مرگشم پشیمون نبود از کاراش،تازه بچهاشم انداخت گردنش چون فکر می کرد سهم ارثشون از ننه رو خورده 😮😡🙏🏻🖤