رمان پسر تهرونی ، دختر کرمونی
- به قلم خانم طلا
- ⏱️۷ ساعت و ۵۱ دقیقه
- 185.5K 👁
- 1.3K ❤️
- 840 💬
سام و خونوادش به دلیل مشکلاتی راهی کرمان ، خونه پدربزرگه سام میشن. خانواده ۴ نفره ای برای تنها نبودن و کمک حاله مادر بزرگ و پدر بزرگه سام خونه آنها زندگی میکردند و دختری زیبا روی و زیبا خویی دارند و طی اتفاقاتی این دو نفر مجبور میشن...
از دستشویی که اومدم بیرون مثله همیشه اول تختمو جمع و جور کردم من از کثیفی خیلی بدم میاد مخصوصا اتاقم شاید بیشتره پسرا برعکسم عمل کنن و بگن سوسول ولی بدم میاد تو یه عالمه کثیفیو چرک و میکروب زندگی کنم که آخرشم یه دردِ بی درمون بگیرم ... موبایلمو چک کردم و دیدم خبری نیست
به آشپزخونه که رسیدم دیدم بابا و مامان مشغولن
من : سلام صبح به خیر
بابا : سلام بیا بشین
نشستم روی صندلی ...
مامان : چایی بریزم برات ؟
_ خودم میریزم
قوریو از روی میز برداشتمو تو فنجونم ریختم و شکر هم بهش اضافه کردم و شروع به هم زدن کردم
بابا : قراره بریم کرمان خونه آقاجون
مامان : اونوقت طلبکارا چی ؟
_ هیچی ... تو چرا اینقدر نگرانی رویا ( مامان ) ؟
_ خب مگه میشه نگران نبود ؟ حالا طلبکارا چی میشه ؟
_ اه تو کارت به این کارا نباشه حله
من : منم دانشگاهو دیگه نمیرم لیسانسمو که گرفتم میام کرمان اونجا یه کاری گیر میارم
بابا : شرمنده ام به خدا تو ام از درست افتادی
_ این چه حرفیه ؟ تو این موقعیت درس میخوام چیکار میام کرمان کار میکنم
مامان : فرهاد ( بابا ) تکلیفه خونه و وسایلمون چی میشه ؟
یه قلوپ از چاییمو خوردم
بابا : خونه رو میفروشم وسایلیم که نیاز دارید بردارید اوناییم که نمیشه برد میدیم سمساری
چاییمو خوردم و یه لقمه نون پنیر و گردو خوردم
من : کی میریم ؟
بابا : امروز دوشنبس ؟
من : آره
بابا : خب تا کامونو بکنیم سه چهار روزی طول میکشه اگر که بتونیم شنبه میریم
مامان : با قطار یا اتوبوس ؟
بابا : اونقدرام بد بخت نشدم پول یه هواپیمارو هنوز دارم
من : پس باید از امروز به فکره مشتری برای خونه باشیم
بابا : تو کارای خودتو ، دانشگاهتو امروز صبح بکن منم میرم تو املاکیا مسپرم تو ام اگه کارات تموم شد از عصر شروع به گشتن بکن... رویا توام وسایل لازم و مهمتو جمع کن
مامان : فعلا زوده که ولی باشه جمع میکنم فقط تو به آقاجونم اینا خبر دادی که برای یه مدت میریم کرمان ؟
_ نه جمعه بهشون میگم از الان بگم فکرشون مشغول میشه
بلند شدم و گفتم : من دیگه برم به کارام برسم
مامان و بابا با سر حرفمو تایید کردن و منم رفتم تو اتاقم لباسامو با یه شلوار کتون قهوه ای و پلیور کرم رنگ و پالتو کوتاه مشکی که تا رونه پام بود عوض کردم ؛ رفتم جلو آینه تو اتاقم تا یکم به موهام با ژل حالت بدم ... یکم ژل ریختم کفه دستم و دستمو کشیدم تو موهام ... همینطور که ژل میزدم تحلیل قیافمو کردم... سام 24 ساله، پسری با قده 187 خوشتیپ پوست گندمی ، موهای پر کلاغی و کوتاه بلندی جلوشون 3 سانت و پشته سرم کمی کوتاه تر و ابرو های پر مشکی که حتی یکبارم ، یک تاره مو ازشون کم نکردم ؛ چشمای درشت مشکی و مژه های بلند فر و بینی متناسب و به صورته مردونم میومد و خیلی قلمی و عملی شکل نبود ، لبای نه باریک نه درشت و قلوه ای به رنگه قهوه ای خیلی خیلی کم رنگ ... دست از تحلیل خودم برداشتم و رفتم از اتاق بیرون .... مامان بابا هنوز تو آشپزخونه بودن... به طرفه در حرکت کردمو از همونجا با صدای بلند داد زدم : من رفتم خدافظ
اوناهم با داد جوابمو دادن
کفشای اسپرت مشکیمو پوشیدم و از خونه زدم بیرون
***************
ساعتای ۱ بود که کارام تموم شد..... رفتم خونه
من : سلام
صدای مامانم از توی اتاقشون اومد
مامان : سلام .... کارات تموم شد ؟
_ بله بابا اومده ؟
_ نه هنوز ، زنگ زد گفت نیم ساعتی دیگه میاد منم دارم لباسام و وسایلمو کم کم جمع میکنم
_ کمک میخواین ؟
_ نه تو فقط وسایله خودتو جمع کن
_ باشه
رفتم تو اتاقم و پالتومو در آوردمو انداختم روی تخت و به طرفه کمدم رفتم و از داخلش چمدون بزرگه سرمه ای رنگم رو در آوردم و لباسامو چیدم توش لباساییم که به نسبت کهنه بودنو گذاشتم کنار هم توی چمدون جا نمیشدن هم استفاده نمیکردم اینطور حده اقل به یه مستحق میدمو دعام میکنه..... البوم عکسمو و لوازم شخصیمو گذاشتم چند تا لباسم گذاشتم بیرون باشه چون تو این چند روز بالاخره استفاده میکردم ... سه چهار جفت کفشم گذاشتم
صدای دره حیاط بود که بسته شد حتما بابا اومده ... بلند شدم و از پنجره بیرونو نگاه کردم که دیدم بله بابام اومده
از اتاقم خارج شدم و رفتم تو هال که باباهم وارد شد
من : سلام
بابا : سلام کارات تموم شد ؟
بابا کفشاشو در آورد و گذاشت تو جا کفشی و کتشم آویزون کردو نشست روی یکی از مبلا ... مامان اومد پایین و سلام کردو بابا هم جوابشو داد
من : بله کارام تموم شد شما چی به املاکیا سپردین ؟
بابا : آره ؛ این آقای مظفری گفت یه نفر بهش مراجعه کرده که یه خونه تو منطقه ما خوب و بزرگ میخواسته ، بهش زنگ میزنه و بهش میگه اگر خواست ببینه فردا صبح میاد
مامان با سه تا چایی وارد شدو روی میز گذاشت ؛ من یه چایی برداشتم و نشستم روی یکی از مبلا
مامان : خدا کنه بپسنده
بابا : اهم
من : خب پنج شنبه به یه سمساری بسپرید بیاد جنسارو ببینه و بخره و ببرتشون جمعه که نمیان ... شما بلیط خریدین ؟
بابا : نه هنوز تو عصر برو دنباله بلیط برای شنبه
من : باشه
سایه
5رمان خوبی بود ولی تو دیالوگ مشکل داشت همه ی حرف هارو فقط سام میزد
۳ هفته پیشخوب بود
1بچه ها من تازه فهمیدم که بچه از طریق بوس درست میشه نه چیزای بد دیگه🙄🤣
۴ روز پیشزهرا
1داستان قشنگی بود ولی دقیقا نفهمیدیم بچه چطوری اومد و سرمه چطوری حامله شد
۱ هفته پیشمهوا
4عالی بود خوشم اومد جداب بود
۲ هفته پیشsarina
4این بچه از کجا امد دقیقاً مگه قبل از سفر سام اینا رابطه شون بیشتر از بوس بغل نبود ؟😶
۲ هفته پیشنازگل
1داستان خیلی خوبی بود
۲ هفته پیشNarjes
1خیییلی رومان خوبی بود واقعا عالی بود👏❤️
۳ هفته پیشهلن
4میتونست داستان خوبی باشه اما خیلی چیزا رو زیادی شرح میداد مثل چی پوشیدن و چی خوردن و... بعضی جاها خیلی اغراق شده و تخیلی بود
۳ هفته پیشخواننده
7اول رمان خوب بود و جالب که ادم رو جذب کرد ولی وسطای رمان خیلی کلیشه ای بود رابطه شون از حس تنفر یهو رفت رو عاشقی رابطه ای که سرمه گفته بود تا خودم اجازه ندم یهو بعد از سفر باردار شد! ما منتظر اجازه اش بودیم اخرش هم که فکر کنم خسته شده بودید یهو همه چی رو در چند سطر جمع کردید.
۳ هفته پیشghasemi
12رمان خوبی بود ولی دو جاش بد بود یکی اینکه رابطه سام و سرمه در حد بوس و بغل بود ولی بعد اینکه سام از تهران برگشت سرمه گفت که بچه داره اون بچه از کجا اومد خب حداقل یه اشاره کوچیک میکردی من بیشتر از سامی که تو داستان بود شکه شدم 😅 اون یکی هم اینکه اخرش چرا همه چی اینقدر هول هولکی تموم شد؟
۴ هفته پیشنازی
7منم خیلی شکه شدم😂😅حداقل یه نشونه ای چیزی ماهم بفهمیم چی به چی شد😂
۳ هفته پیشفاطمه
8بد نبود برای سرگرمی خوب بود شخصیت پدر سرمه واقعا بد بود ویه چیز دیگه اینکه وقتی بابای سرمه سروشو میزد مادره کجا بود چرا اصلا تو این شرایط بچه ی کوچکه تنها میزاشت؟ودیگه این ترو خدا اینقد نگید که چه لباسی پوشیدیم وچه ارایشی کردیم اکثرنویسنده میگن لازمه به نظرتون دوستان؟
۳ هفته پیشنازی
2نه، خیلی دقیق شرح میدن داستان رو
۳ هفته پیشsadaf
2رمان قشنگی بود. فقط اخراش یکم خلاصه وار بود. ولی خب حس قشنگی داد خوندش 🫠
۴ هفته پیشزهرا
2رمان واقعا بی نقصی بود من خیلی دوست داشتم هم نفس سرمه رو هم سام رو واقعا خوب بود
۴ هفته پیشRoghayeh
10جالب نبود 🫤خوشم نیومد اینا رابطشون در حد بوس و بغل بود سرمه باردار شد لک لکا اوردن 😂
۴ هفته پیشساینا
5دقیقا اگه میخواست بگه حاملس خو قسمتو زیاد میکرد کل داستان بهترم پیش میرفت
۴ هفته پیشفرزانه
1عالی خیلی قشنگ بود دمت گرم نویسنده 🌹❤️
۴ هفته پیش
Nafisah
1عالی بود 👌 ولی اولش خیلی واضع توضیح میداد و آخرش خیلی هولهولکی تموم شد و نفهمیدم چطور سرمه حامله شد 😂