دوست داشتی؟
رمان پسر تهرونی ، دختر کرمونی اثر خانم طلا

رمان پسر تهرونی ، دختر کرمونی

  • زبان فارسی
  • 199.3K 👁
  • 1.4K ❤️
  • 933 💬

خلاصه رمان عاشقانه پسر تهرونی ، دختر کرمونی

سام و خونوادش به دلیل مشکلاتی راهی کرمان ، خونه پدربزرگه سام میشن. خانواده ۴ نفره ای برای تنها نبودن و کمک حاله مادر بزرگ و پدر بزرگه سام خونه آنها زندگی میکردند و دختری زیبا روی و زیبا خویی دارند و طی اتفاقاتی این دو نفر مجبور میشن...

قسمتی از متن رمان پسر تهرونی ، دختر کرمونی

چشمامو باز کردم و نشستم روی تخت ؛ دستامو بهم قفل کردمو به طرفه چپ و راستم کشیدم .... لحافو کنار زدم و از روی تخت اومدم پایینو به طرفه دستشویی حرکت کردم
از دستشویی که اومدم بیرون مثله همیشه اول تختمو جمع و جور کردم من از کثیفی خیلی بدم میاد مخصوصا اتاقم شاید بیشتره پسرا برعکسم عمل کنن و بگن سوسول ولی بدم میاد تو یه عالمه کثیفیو چرک و میکروب زندگی کنم که آخرشم یه دردِ بی درمون بگیرم ... موبایلمو چک کردم و دیدم خبری نیست
به آشپزخونه که رسیدم دیدم بابا و مامان مشغولن
من : سلام صبح به خیر
بابا : سلام بیا بشین
نشستم روی صندلی ...
مامان : چایی بریزم برات ؟
_ خودم میریزم
قوریو از روی میز برداشتمو تو فنجونم ریختم و شکر هم بهش اضافه کردم و شروع به هم زدن کردم
بابا : قراره بریم کرمان خونه آقاجون
مامان : اونوقت طلبکارا چی ؟
_ هیچی ... تو چرا اینقدر نگرانی رویا ( مامان ) ؟
_ خب مگه میشه نگران نبود ؟ حالا طلبکارا چی میشه ؟
_ اه تو کارت به این کارا نباشه حله
من : منم دانشگاهو دیگه نمیرم لیسانسمو که گرفتم میام کرمان اونجا یه کاری گیر میارم
بابا : شرمنده ام به خدا تو ام از درست افتادی
_ این چه حرفیه ؟ تو این موقعیت درس میخوام چیکار میام کرمان کار میکنم
مامان : فرهاد ( بابا ) تکلیفه خونه و وسایلمون چی میشه ؟
یه قلوپ از چاییمو خوردم
بابا : خونه رو میفروشم وسایلیم که نیاز دارید بردارید اوناییم که نمیشه برد میدیم سمساری
چاییمو خوردم و یه لقمه نون پنیر و گردو خوردم
من : کی میریم ؟
بابا : امروز دوشنبس ؟
من : آره
بابا : خب تا کامونو بکنیم سه چهار روزی طول میکشه اگر که بتونیم شنبه میریم
مامان : با قطار یا اتوبوس ؟
بابا : اونقدرام بد بخت نشدم پول یه هواپیمارو هنوز دارم
من : پس باید از امروز به فکره مشتری برای خونه باشیم
بابا : تو کارای خودتو ، دانشگاهتو امروز صبح بکن منم میرم تو املاکیا مسپرم تو ام اگه کارات تموم شد از عصر شروع به گشتن بکن... رویا توام وسایل لازم و مهمتو جمع کن
مامان : فعلا زوده که ولی باشه جمع میکنم فقط تو به آقاجونم اینا خبر دادی که برای یه مدت میریم کرمان ؟
_ نه جمعه بهشون میگم از الان بگم فکرشون مشغول میشه
بلند شدم و گفتم : من دیگه برم به کارام برسم
مامان و بابا با سر حرفمو تایید کردن و منم رفتم تو اتاقم لباسامو با یه شلوار کتون قهوه ای و پلیور کرم رنگ و پالتو کوتاه مشکی که تا رونه پام بود عوض کردم ؛ رفتم جلو آینه تو اتاقم تا یکم به موهام با ژل حالت بدم ... یکم ژل ریختم کفه دستم و دستمو کشیدم تو موهام ... همینطور که ژل میزدم تحلیل قیافمو کردم... سام 24 ساله، پسری با قده 187 خوشتیپ پوست گندمی ، موهای پر کلاغی و کوتاه بلندی جلوشون 3 سانت و پشته سرم کمی کوتاه تر و ابرو های پر مشکی که حتی یکبارم ، یک تاره مو ازشون کم نکردم ؛ چشمای درشت مشکی و مژه های بلند فر و بینی متناسب و به صورته مردونم میومد و خیلی قلمی و عملی شکل نبود ، لبای نه باریک نه درشت و قلوه ای به رنگه قهوه ای خیلی خیلی کم رنگ ... دست از تحلیل خودم برداشتم و رفتم از اتاق بیرون .... مامان بابا هنوز تو آشپزخونه بودن... به طرفه در حرکت کردمو از همونجا با صدای بلند داد زدم : من رفتم خدافظ
اوناهم با داد جوابمو دادن
کفشای اسپرت مشکیمو پوشیدم و از خونه زدم بیرون
***************
ساعتای ۱ بود که کارام تموم شد..... رفتم خونه
من : سلام
صدای مامانم از توی اتاقشون اومد
مامان : سلام .... کارات تموم شد ؟
_ بله بابا اومده ؟
_ نه هنوز ، زنگ زد گفت نیم ساعتی دیگه میاد منم دارم لباسام و وسایلمو کم کم جمع میکنم
_ کمک میخواین ؟
_ نه تو فقط وسایله خودتو جمع کن
_ باشه
رفتم تو اتاقم و پالتومو در آوردمو انداختم روی تخت و به طرفه کمدم رفتم و از داخلش چمدون بزرگه سرمه ای رنگم رو در آوردم و لباسامو چیدم توش لباساییم که به نسبت کهنه بودنو گذاشتم کنار هم توی چمدون جا نمیشدن هم استفاده نمیکردم اینطور حده اقل به یه مستحق میدمو دعام میکنه..... البوم عکسمو و لوازم شخصیمو گذاشتم چند تا لباسم گذاشتم بیرون باشه چون تو این چند روز بالاخره استفاده میکردم ... سه چهار جفت کفشم گذاشتم
صدای دره حیاط بود که بسته شد حتما بابا اومده ... بلند شدم و از پنجره بیرونو نگاه کردم که دیدم بله بابام اومده
از اتاقم خارج شدم و رفتم تو هال که باباهم وارد شد
من : سلام
بابا : سلام کارات تموم شد ؟
بابا کفشاشو در آورد و گذاشت تو جا کفشی و کتشم آویزون کردو نشست روی یکی از مبلا ... مامان اومد پایین و سلام کردو بابا هم جوابشو داد
من : بله کارام تموم شد شما چی به املاکیا سپردین ؟
بابا : آره ؛ این آقای مظفری گفت یه نفر بهش مراجعه کرده که یه خونه تو منطقه ما خوب و بزرگ میخواسته ، بهش زنگ میزنه و بهش میگه اگر خواست ببینه فردا صبح میاد
مامان با سه تا چایی وارد شدو روی میز گذاشت ؛ من یه چایی برداشتم و نشستم روی یکی از مبلا
مامان : خدا کنه بپسنده
بابا : اهم
من : خب پنج شنبه به یه سمساری بسپرید بیاد جنسارو ببینه و بخره و ببرتشون جمعه که نمیان ... شما بلیط خریدین ؟
بابا : نه هنوز تو عصر برو دنباله بلیط برای شنبه
من : باشه


بیشتر بخوانید
نظرات رمان پسر تهرونی ، دختر کرمونی
  • عالی

    0

    بیست بیست

    ۷ روز پیش
  • آیلین

    3

    احم احم میگم خانوم طلا رابته اینا که در حد یک ماچو بغل بود سوگندرو لک لکا آوردن گزاشتن تو شکم سرمه

    ۲ هفته پیش
  • SARINA

    1

    ب نظرم ت اول برو یاد بگیر رابطه چجوری نوشته میشه بعد بیا نظر بده درباره ی لک لکا😂🤦🏻 ♀️

    ۷ روز پیش
  • زهرا

    0

    خیییلی چرت بود خیلی حیف وقتم 🫡🤐😐

    ۱ هفته پیش
  • خیلی به جزئیات بی مح

    1

    خیلی به جزئیات بی محتوا پرداخته شده

    ۱ هفته پیش
  • جالب نبود

    0

    جالب نبود. وقتتونو تلف نکنین

    ۲ هفته پیش
  • فاطمه

    1

    بشدت مسخره اصلا پیشنهاد نمیشه

    ۲ هفته پیش
  • مهسا

    0

    بدترین رمان😏که خواندم سر و ته نداره وائ این چه نویسنده ایه

    ۲ هفته پیش
  • هلیا

    0

    سلام سرمه چطوری حامله شدماکه نفهمیدیم همش چیزای تکراری داشت

    ۳ هفته پیش
  • نفس کیانمهر

    0

    خیلی حوصله سربره

    ۳ هفته پیش
  • Mobin

    0

    قشنگ چرت ترین رمان قرن لقب میگیره فکرای بسته کارای بیخود نشون از ذهنیت بسته نویسنده میده بعد چجوری با بغل یهو بچه دار شدن کلا چرت خالص بود اصلا ارزش وقت گذاشتن نداره

    ۳ هفته پیش
  • الناز

    1

    خوب بود قشنگ بود به نظرم قوی تر هم میتونست باشه

    ۳ هفته پیش
  • بهاره

    0

    خیلی قشنگ بود فقط سرمه چجوری حامله شد؟؟ اقا چجوریییی🤣

    ۳ هفته پیش
  • زهره

    1

    خوب بود ولی نمیدونم چجوری حامله شد شاید از تو بغل گرفتن😅

    ۳ هفته پیش
  • بهار

    0

    عالی بود هم گریه داشت هم شوق درست عشقی که کم کم به وجود بیاد ماندگارتر هست عشق خوبه بعد ازدواج باش نه قبل ازدواج همو درک کردن باهم به اوج خوشبختی رسیدن عشق سختی های خودشو داره عالی بود

    ۴ هفته پیش
  • امیر

    9

    اول اینکه روی لباس پوشیدن خیلی مانور میداد اذیت کننده بود،دوم رفتارهای تکراری و موقعیت های تکراری زیاد داشت و سوم اینکه فک نکنم از طریق بوسیدن بشه بچه دار شد! به نظرم ارسطو یه کارایی کرده بود این وسط :))

    ۳ ماه پیش
  • دهنتو😂😂😂

    8

    خوب بود ولی چجوری بچه دار شدن؟

    ۳ ماه پیش
  • فرزاد

    0

    اره واقعا

    ۴ هفته پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!