پارت صد و ده :

ـ بچه ها رو خبر کنم؟؟
ـ نه ولشون کن می ترسن، همین تو یکی رو زهره ترک کردم، بسه.
بشیر دستی به صورتش می کشد.
ـ من خوبم، اصلا هول نکردم.
با یادآوری وقتی که در اتاق پهلویش به گوشه تخت خورد و از شدت درد به دور خودش چرخید، خنده ام می گیرد اما دردی که حس می کنم باعث می شود لبخندم را فرو بخورم.
بشیر از دیدن اینکه درد دارم، حسابی کلافه شده است و به سرعت رانندگی می کند.
ـ بشیر آروم

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۴۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • عطیه

    0

    من ۴ تا از رماناتو خوندم ، از جزئیاته نوشته هات مشخصه که درکه بالایی داری و انسانه فهمیده ای هستی ، معتاد شدم به قلمت 👍

    ۴ ماه پیش
  • سعیده براز | نویسنده رمان

    عطیه جونم ❤❤❤❤ ذوق کردم از تعریفت مرسی که به نوشته هام توجه میکنی🥰

    ۴ ماه پیش
  • مهسا

    0

    خدای من🥺🥺 من هیچوقت رمانای غمگین نمی خونم ولی شما طوری داستان ژرفی رو روایت کردین که از همراهی باهاش کمال لذت رو بردم. با آرزوی موفقیت بسیار سعیده خانم❤️

    ۴ ماه پیش
  • سعیده براز | نویسنده رمان

    ممنون مهسا جان

    ۴ ماه پیش
  • موسوی

    1

    عالی و دلنشین بود ممنون از شما خانم برازعزیزقلمتون مانا وپایدار

    ۴ ماه پیش
  • مادمازل

    2

    به ژرفی اندوهت، پای همه نداشته هایت و پای همه ی درد هایت مانده ام. ❤️ خیلی داستان قشنگ و شیرینی بود 😭 ❤️ 😍

    ۴ ماه پیش
  • سعیده براز | نویسنده رمان

    ممنون مادمازل

    ۴ ماه پیش
  • مادمازل

    0

    خواهش میکنم ممنون از شما ❤️ ❤️ ❤️

    ۴ ماه پیش
  • پرنیا

    0

    زیبا بود مرسی سعیده جان و خسته نباشید بهت میگم

    ۴ ماه پیش
  • م

    2

    خیلی عالی بود،تشکر خانم براز که رمان رو رابگان کردین 🙏🏻👏👏👏🥰

    ۴ ماه پیش
  • سارا

    2

    زیبا ترین بخش رمان حمایت های ننه ی ژرفی از اون بود و خاطراتشون بهترین شخصیت هم ننه و بشیر بهترین رمانی بود که خوندم و واقعا از ته دل از اول رمان تا آخرش گریه کردم منو یاد مادربزرگ خودم انداخت که دیگه درکنارم نیست ممنون از قلم زیبا و دلنشین نویسنده 🩷

    ۴ ماه پیش
  • سعیده براز | نویسنده رمان

    ممنون سارای عزیزم خودم ننه امو خیلی دوست دارم واسه همین این رمان شخصیت ننه رو داشت🥰

    ۴ ماه پیش
  • سودابه

    2

    خیلی قشنگ بود قلم خانم نویسنده هم خیلی روان و ملموس و زیبا بود. رفت جزء رمانای مورد علاقم

    ۴ ماه پیش
  • سعیده براز | نویسنده رمان

    ممنون سودابه مهربون شماهم رفتی جز مخاطبهای نازنینم که ازش انرژی می گیرم

    ۴ ماه پیش
  • سودابه

    2

    😍همیشه بدرخشید

    ۴ ماه پیش
  • مریم

    2

    عالی بود خانم بزار مثل بقیه رماهاتون امیدوارم همیشه موفق باشین

    ۵ ماه پیش
  • سعیده براز | نویسنده رمان

    مرسی مریم قشنگم

    ۴ ماه پیش
  • هستی

    2

    خیلیییییی رمان خوبی بود مرسییی دم خودت و قلمت گرمم🫶✨

    ۵ ماه پیش
  • سعیده براز | نویسنده رمان

    ممنون هستی

    ۵ ماه پیش
  • هستی

    1

    قربونت🫶✨❤️ 🔥

    ۵ ماه پیش
  • صدف

    1

    عالیبییی بود🌹🌹🌹🌹🌹🌹

    ۵ ماه پیش
  • میکو

    2

    خیلی خوب بود داستان موضوع اینکه خب بلاخره به ارامش میرسه واقعا خوبه و داستان قلمش همچی خوب بودن ممنونم خانوم سعیده

    ۵ ماه پیش
  • Zoha

    2

    سعیده جان عالی بود.. چقدر با مرد های توی رمان هات حال میکنم و دوستشون دارم🙂🫠💕 امیدوارم یه بشیر نصیب همه ی خوانندگان این رمان از جمله خودم بشه🙂🫠💚 امیدوارم بزاری این رمان رایگان بمونه تا بیشتر کیف کنم🥲🫶🩷

    ۵ ماه پیش
  • سعیده براز | نویسنده رمان

    الهی عاقبت بخیر بشی دختر❤

    ۵ ماه پیش
  • اسرا

    3

    ممنون که زودتررایگان کردی💋🙏

    ۵ ماه پیش
  • اسرا

    2

    پایان ریبامثل همیشه🙏

    ۵ ماه پیش
کپی شد!