پارت یک :

اسم: ژرفی
ریشه اسم: فارسی
معنی: عمق، ژرفا
--------
با صدای تق تق کنتور گاز، چشم باز می کنم، البته اصلا خواب نبودم و فقط چشم هایم را بسته بودم، بلکه خوابم ببرد اما بی فایده بود.
به حیاط می روم و نگاهی به کنتور می اندازم و نمی دانم چرا صدا می دهد، دیروز علتش را از ننه پرسیده بودم و گفته بود عادی است و همیشه همین طور صدا می دهد.
اما من حسابی کلافه شده بودم و حوصله ی این صدای رو مخ و دائمی را نداشتم، مخصوصا که دیشب اصلا نخوابیده بودم.
نگاهی به غذای روی گاز می اندازم که هنوز نپخته است، ناامیدانه به حیاط برمی گردم که چشمم به پیکنیک گوشه ی حیاط می افتد.
غذا را روی پیکنیک می گذارم و فلکه ی گاز را می بندم.
با بسته شدن فلکه ی اصلی گاز، دیگر خبری از سر و صدا نیست و من با خیال راحت سرم را روی بالشت می گذارم اما به محض اینکه چشمانم گرم خواب می شوند، سر و صدای کارگاه مبل سازی که مغازه شان چسبیده به خانه ننه، بلند می شود.
آه از نهادم بلند می شود.
انگار امروز خواب بر من حرام شده است!!!!
با صدای کارگرانی که برای نهارشان نقشه می کشند و قصد خرید لوبیا چیتی دارند، فکری به سرم می زند.
مانتوام را تنم می کنم و از خانه بیرون می زنم و جلوی در کارگاه مبل سازی می ایستم و نفس عمیقی می کشم.
من هر طور شده باید امروز استراحت کنم.
کارگر افغانستانی در را برایم باز می کند.
ـ بله خانم کاری داشتین؟!!
نگاهی به حیاط کارگاه می اندازم و متوجه می شوم که سه کارگر مشغول کار هستند.
ـ میشه اوستا یا صاحب کارتو صدا کنی؟؟
مرد با شنیدن این حرفم اخم می کند.
ـ چرا مگه چی شده؟؟
آن قدر خوب و روان فارسی را صحبت می کند که آدم به شک می افتد اهل افغانستان نباشد.
ـ شما برو صداش کن.
ـ اوستا مشغول کاره، شما بگو برای چی صداش کنم؟؟
اعصابم از این بحث بی خود و بی جا بهم می ریزد و ناخواسته به خاطر بی خوابی های این چند وقت اخیر، صدایم بالا می رود.
ـ صداش کن، تو به این کار ها چیکار داری!!
او هم صدایش بالا می رود و جر و بحثمان اوج می گیرد.
با سر و صدایی که ایجاد کرده ایم، هر سه کارگر به سمت در حیاط می آیند و پشت همکارشان در می آیند.
ـ خانم چه خبره صداتو بردی بالا؟؟
ـ با زبون خوش گفتم می خوام اوستا یا صاحب کارتونو ببینم ولی این آقا تو گوشش نمیره که نمیره.
ـ کی می خواد منو ببینه؟؟
کارگر ها با شنیدن این صدا، راه را برای صاحب کار یا همان اوستایشان باز می کنند.
ـ این خانم بدون هیچ حرف و دلیلی اومده جلوی در می خواست شما رو صدا کنم، هرچی دلیلشو پرسیدم، حرفی نزد و فقط صداشو بالا برد.
پسر جوان که به ظاهر اوستای آن هاست، جلوتر می آید. روی سر و صورتش پر از خاک اره است، مشخص است که داخل کارگاه مشغول برش چوب بوده است.
با دیدن نگاه ثابت من به سر و وضعش، با دستمال دور گردنش، سر و صورتش را تمیز می کند.
یک رکابی تنش است و خالکوبی های روی بدن و بازویش کاملا مشخص است.
می ترسم نکند با آدم شری خودم را در انداخته باشم، اما خودم را از تک و تا نمی اندازم.
ـ بفرمایید من اینجام، امرتون؟؟
ـ می خواستم اگه میشه تا نیم ساعت، نهایت یه ساعت دست از کار کردن بردارید.
با این حرفم هر کدام حرفی می زنند.

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۶۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
  • Sety

    0

    قبلا گفتم بازم میگم رمان های خانم براز همه شون عالی هستن ، اینو همین الان شروع کردم به خوندنش و به نظر عالی میاد

    ۱ سال پیش
  • فریبا

    0

    عاااااالی بود واقعا .

    ۱ سال پیش
  • پرنیا

    0

    چ توصیفی از اوستا کردی 😂😂

    ۱ سال پیش
  • هاوژین

    0

    خوب بود تا اینجا

    ۱ سال پیش
  • آرام

    0

    فعلا که خوبه

    ۱ سال پیش
  • احمد سحاب طیب زاده

    2

    من عاشق رومان های خانم براز هستم واقعن خیلی جذاب و دوست داشتنی هستش دستتون درد نکنه خانم نویسنده ان شاالله قلم تون همیشه نویسا باشه

    ۱ سال پیش
  • سعیده براز | نویسنده رمان

    ممنون ازشما مخاطب عزیز

    ۱ سال پیش
  • ناهید

    0

    شروع زیبایی داشت انشا... ادامه هم زیباباشد

    ۱ سال پیش
  • فریده

    0

    به نظر من رمان خوبی است

    ۱ سال پیش
  • سعیده براز | نویسنده رمان

    ممنون فریده جان

    ۱ سال پیش
  • نادیا

    0

    رمان خوبی بود

    ۱ سال پیش
  • مهتاب

    0

    خوب بود تا اینجا

    ۱ سال پیش
  • اسرا

    0

    ممنون که نگفتی افغانی بلکه گفتیدافغانستانی بیشترنویسنده هااین اشتباه میکنن

    ۱ سال پیش
  • سعیده براز | نویسنده رمان

    ممنون که شما این قدر باتوجهید بله افغانی واحد پول افغانستانه

    ۱ سال پیش
  • نسترن هستم

    0

    باید تا اخر رمان رو بخونم نظر بدم هنوز هیچی نشده حتی مادربزرگ ژرفی رو نمیشناسم😅

    ۱ سال پیش
  • سعیده براز | نویسنده رمان

    بازم هرچی به ذهنت اومد نظربده

    ۱ سال پیش
  • تا اینجا خوب بوده

    0

    رمان خوبی به نظر میرسه

    ۱ سال پیش
  • گلناز حسنی

    0

    تا اینجا خوب بود

    ۱ سال پیش
  • سعیده براز | نویسنده رمان

    ممنون گلناز

    ۱ سال پیش
  • ستاده

    0

    شروع خوبی داره

    ۱ سال پیش
کپی شد!