پارت صد و هشتم :

آن قدر با سمیه غرق خاطرات قدیمی می شویم و به رفتار های سمیه می خندم که متوجه گذشت زمان نمی شوم.
سمیه گوشی اش را چک می کند و در همان حالت می گوید:
ـ شوهرت یه جوری با محبت نگات می کنه که اگه نمی دونستم چند ماه بهم محرم بودین، فکر می کردم امشب اولین شبتونه!!!
برمی گردم و مچ بشیر را می گیرم که خیره من است اما او غافلگیر نمی شود و چشمکی می زند.
در حالی که لبخندی روی لبم است، بر می گردم

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۱۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • م

    2

    یعنی ژرفی باز می تونه بچه دار بشه؟ امیدوارم بتونه،بشیر گناه داره 🥺🙏🏻

    ۷ ماه پیش
  • اسرا

    3

    بشیرژرفیچقدرمناسب هم هستن🙏

    ۷ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️