دوست داشتی؟
رمان زخم دلم اثر Hasti_71

رمان زخم دلم

  • به قلم Hasti_71
  • ⏱️۷ ساعت و ۱۷ دقیقه
  • زبان فارسی
  • 70.5K 👁
  • 184 ❤️
  • 146 💬

خلاصه رمان :

امیر عباس و نازگل به هم دل می بندند .. اما امیر عباس مرد ِ مغرور ُ غد نیست .. امیر عباس فقط یه پسر جوونه که نیمه ِ گمشده و شریک زندگیش رو پیدا می کنه و ساده بهش دل می بنده اما ساده دل نمی کنه ! نازگل هم یه دختر پولدار نیست .. نازگل فقط یه دختر ِ ساده و دوست داشتنیه !

قسمتی از متن رمان زخم دلم

سعید طاهری یکی از بچه های پولدار کلاس بود که انصافا خوش تیپ و خوش چهره هم بود .. ولی اعتماد به نفس فوق العاده بالاش و نگاه
هیزش نسبت به همه دخترا باعث شده بود حالم ازش به هم بخوره .. از مریم شنیده بودم که گفته : به هر دختری اشاره کنم ، حاضره
برام بمیره..
از این که کنارم نشسته بود ، معذب بودم ولی خب ضایع بود اگه بلند می شدم
هنوز 5 دقیقه از نشستن طاهری کنارم نگذشته بود که معتمد از جاش بلند شد .. اخماش حسابی تو هم بود ، تا کیفش رو برداشت ُ یه
قدم به طرف ِ صندلی من اومد ،
مریم که تازه از در ِ کلاس وارد شده بود صاف نشست روی تنها صندلی سمت چپم!
معتمد همون یه قدم رو به عقب برداشت ُ نشست روی صندلیش و کیفش ُ محکم کوبید رو زمین
نمی دونم چرا یه دفه ابروهاش رفت تو هم ... یعنی به خاطر اینه که کنارم نیست تا بهش تقلب برسونم ؟ولی همچین امتحان مهمی هم
نبود که !
بی خیال فکر کردن شدم و خواستم دوباره خودمو با گوشیم سرگرم کنم که طاهری که مثل بچه های مودب از اول سر جاش نشسته بود
سرشو خم کرد طرف من و گفت :
خانم صادقی ، می تونم یه خواهشی ازتون داشته باشم ؟
دلم نمی خواست باهاش حتی حرف بزنم..ولی ناچارگفتم : امرتون؟
طاهری : گفتم اگه برنامه نویسی تون خوبه ،یه امداد بهم برسونید ..اخه نمی خوام همین اول کاری ضایع کنم .
نمی دونم چرا امروز همه از من درخواست امداد داشتن .. سعی کردم مودبانه ردش کنم که :
-نازگل
با شنیدن اسمم از دهن معتمد ،دهنم همین طور باز موند و چشای گشاد شدم خیره موند به معتمد اخمو !
دهنم رو بستم ُ خیلی جدی رو به طاهری گفتم :خیر بنده برنامه نویسی م خوب نیست و خیلی جدی تر رو کردم به معتمد :با
من کاری داشتید اقای ِ معتمد؟
آقای معتمد رو خیلی کشیده گفتم تا بفهمه اصلا دلم نمی خواد باهام صمیمی رفتار کنه و درست نیست منو با اسم کوچیک صدا کنه .
ولی از رو نرفت و همون طور اخمو گفت : یه لحظه بیا بیرون باهات کار دارم
آقای معتمد رو خیلی کشیده گفتم تا بفهمه اصلا دلم نمی خواد باهام صمیمی رفتار کنه و درست نیست منو با اسم کوچیک صدا کنه .
ولی از رو نرفت و همون طور اخمو گفت : یه لحظه بیا بیرون باهات کار دارم .
پوز خند ِ معنادار ِ طاهری رو اعصابم بود .. نمی خواست جلوی طاهری ، معتمد ضایع شه
عصبی بلند شدم به طرف در کلاس راه افتادم .. قدم های محکم معتمد رو پشت سرم حس می کردم.
به محض اینکه چند قدم از کلاس دور شدیم برگشتم و عصبانی زل زدم به معتمد
_ ببخشید اقای معتمد ، شما به چه حقی منو به اسم ِ کوچیک صدا می کنید ؟
_ توضیح میدم خانم صادقی!
خانم صادقی رو دقیقا مثل خودم کشیده گفت ،
خندم گرفت از لحن کشدارش که مثلا ادای منو در می اورد ..ولی باید جدی می بودم تا هوا برش نداره.
با نگاهم خواستم ادامه بده .. جدی و محکم گفت :طاهری ، پسر درستی نیست ، نمی خوام براتون دردسر درست بشه .
یه حسی ته ِ دلم رو قلقلک داد ..نگرانم بود ؟این پسر غریبه کی بود ؟!
نفس عمیقی کشیدم ، شاید باید یه جوری حالش رو می گرفتم تا با من صمیمی رفتار نکنه
یا بهش می گفتم تو و طاهری هیچ فرقی ندارین ...ولی همون حس شیرین ته ِ دلم باعث شد از دهنم بپره :خودم میدونم!!
لبخند گرمی زد و گفت :خوبه که میدونی نازگل خانم .. حالا بریم به تقلبمون برسیم!
دوباره که گفت نازگل .. حرصی نگاش کردم و برگشتم تو کلاس.
طاهری جاشو عوض کرده بود و حالا دقیقا روی صندلی من ،یعنی کنار مریم نشسته بود
بی توجه بهشون یه ردیف عقبتر نشستم که معتمد ِ پسرخاله هم کنارم نشست!
به ساعتم نگاه کردم .. استاد هم یه ربع تاخیر داشت .. هنوز چشمم به ساعت و فکرم درگیر تاخیر استاد بود که از در کلاس وارد شد.
بعد از حضور ، غیاب برگه سوالا که شامل چند تا سوال برنامه نویسی بود رو بین مون پخش کرد
با لذت شروع کردم به جواب دادن .. حین جواب دادن حواسم بود طوری برگه ام رو بگیرم که معتمد پسرخاله هم ببینه .
بعد از نیم ساعت مهلت امتحان تموم شد و برگه ها رو ازمون گرفت .
معتمد با لبخند گفت : امتحان خوبی بود ... شما هم خوب دادید ، نه؟
با تاسف سرم رو تکون دادم و چیزی نگفتم ..انگار نه انگار تموم نیم ساعت امتحان سرش رو برگه من بوده!!!
بعد از بیست دقیقه که استاد با برگه های امتحان و جوابا سرگرم بود،بالخره سرش رو بلند کرد و در حالا که برگه ها رو دوتا دوتا جدا کرده بود
گفت :خب بر اساس ِ سطح دانش تون نسبت به برنامه نویسی بهتون پروژه میدم که با هم تو کارگاه کامپیوتر انجام بدید.
گروه ِ اول :معتمد و صادقی
با تعجب به استاد خیره شدم که بی توجه به من بقیه گروه ها رو اعلام میکرد .
سرم رو برگردوندم طرف ِ معتمد که با لبخند نگام می کرد...قشنگ معلوم بود خوشحاله!
با همون لبخندش گفت:فکر کنم چون مثل هم نوشتیم ،هم گروه شدیم
چشمام از زور تعجب گرد شد : مثل ِ هم نوشتیم ؟؟؟با حرص ادامه دادم : اقای معتمد فشما دقیقا از روی برگه من نوشتید ؟؟؟
یعنی اینقدر وضعتون خرابه ؟
شما چه طوری دانشگاه قبول شدید؟
نیشش رو شل تر کرد :خب همه ی سوالای کنکور که برنامه نویسی نیست؟هست؟
با افتخار ادامه داد :
هر چی شما برنامه نویسی تون خوبه،بنده ادبیات و عربی م خوبه ...هر کمکی تو این زمینه خواستید ،بنده در خدمتتون هستم!!
خندم گرفت از این همه افتخاری که به خودش میکرد .. آخه ادبیات چی بود که کمکش باشه !!
در حالی که از ته دلم میخندیدم گفتم : آقای معتمد .. اخه ..


بیشتر بخوانید

نظرات رمان زخم دلم

  • ماهلین

    0

    سلام رمان خیلیییی خوبی بود

    ۳ ماه پیش
  • طاهره

    0

    سلام و خسته نباشید به خانم نویسنده عزیز،رمانتون خوب بود ولی جا برای عالی نوشتن داشت،یکم زیادی به حاشیه کشیده شده بود یکم بعضی جاهای خسته کننده بود ولی رویهم رفته خوب بود امیدوارم در کارهای بعدی موفق تر باشید❤️❤️

    ۴ ماه پیش
  • مهناز

    0

    سلام عالی بود

    ۵ ماه پیش
  • ایلین

    0

    خیلی خوب بود دست نویسندش درد نکنه

    ۶ ماه پیش
  • فاطمه

    0

    این رمان عالیه زمانی که درحال تایپ بود خونده بودمش یادش بخیر

    ۸ ماه پیش
  • مهدیس

    0

    عااااالی بود،خیلی جذاااااب ممنون از شما

    ۸ ماه پیش
  • سارینا پناهی فر

    0

    رمان بسیار جذاب و خوبی بود تو بعضی از قسمت های رمان باعث میشد مخاطب گیج بشه و مجبور بودی چند بار بخونی تا به خوبی متوجه بشی که این هوش و ذکاوت و استعداد نویسنده رو در پیچیده کردن داستان و به اوج رساندنش و محک زدن مخاطب در فهم و حدس داستان نشون میده نویسنده خوبی هست من که خوشم اومد دمت گرم آفرین

    ۹ ماه پیش
  • فائزه

    0

    واقعا عالیه من چندین دفعه این رمان رو خوندم و کلی تونستم باهاش ارتباط بگیرم ممنونم از هستی عزیز برای نوشتن این رمان❤️❤️🥰🥰

    ۱ سال پیش
  • فائزه

    0

    عالیه من خیلی وقت پیش این رمان رو خونده بودم ولی دلم میخواست دوباره بخونمش

    ۱ سال پیش
  • زهرا مشاک

    1

    سلام .ضمن تشکر و خدا قوت به نویسنده رمان جذابی بود

    ۱ سال پیش
  • سلطان غم

    0

    بد نبود می تونست بهتر باشه

    ۱ سال پیش
  • نفس

    1

    سلام خانم نویسنده امیدوارم خوب باشید دست گلتون درد نکنه خیلی رمان فوق العاده ای بود عالی من که کیف کردم بعضی جاها خندیدم و بعضی جاها بغض و گریه کردم وخیلی از اینکه حجاب رو خوب توصیف و تعریف کرده بودین خوشم اومد و خیلی هم خوب بود که امیر عباس هم حجاب دوست داشت اون چادر رو بهش داد خسته نباشی

    ۱ سال پیش
  • بهار

    0

    رمان خوبی بود.ولی بعضی جاهاش حوصله آدماسرمیبردولی آبکی نبود درکل خوب بود

    ۲ سال پیش
  • فهیمه

    1

    یکم خسته کننده بود

    ۲ سال پیش
  • م

    0

    خیلی خوب بود ،وآموزنده

    ۲ سال پیش
کپی شد!
آیدی کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️