پارت یک :

از ماندن کنار زمین کشاورزی خسته شدم و از آنجایی که کاری هم برای کمک از دستم برنمی آمد از محمد فاصله گرفتم تا نگاهی به اطراف زمین بیاندازم. برای منی که در شهر بزرگ شدم و به غیر از حیاط خانه مان جای دیگری گل و گیاه ندیده ام، دیدن این اراضی پر از گندم نعمتی بود.
به قسمتی از زمین ها رسیدم که یه قطعه ی سرسبز بود و پر بود از محصولات کشاورزی، گوجه، هندوانه و سبزی و دور تا دور زمین هم گل آفتابگردان کاشته شده بود.
شروع به کندن گوجه فرنگی ها می کنم تا برای نهار با این گوجه های تازه املت خوشمزه ای درست کنم که میان بوته های گوجه، لاکپشتی را می بینم.
-وای خدا لاک پشت صحرایی!!!
با ذوق و دقت از کناره ی لاکش، لاکپشت را می گیرم و بلند می کنم و حواسم هست که دستم نزدیک یا زیر دمش نباشد تا احیانا اگه قصد اجابت مزاج داشت روی دستم نریزد چون شنیده بودم باعث زخم شدن دست می شود.
همین طوری که به لاک پشت نگاه می کنم، گوجه هایی را که جمع کردم را هم داخل دامن کُردی ام می ریزم. صحنه ی خنده داری رقم زده بودم. پایین پیراهنم را بالا آورده بودم طوری که شلوار کُردی ام کاملا معلوم بود اما خب باید چه کار می کردم؟
باید یک جوری گوجه ها را با خودم می بردم و هم اینکه نمی شد از خیر لاک پشت گذشت حتما باید این وروجک را به محمد نشان می دادم.
از وقتی که برادرم به جرم قتل غیر عمد به زندان افتاده بود یک روز خوش ندیده بودم نه من نه خانواده ام. محمد هم که دید من حالم کنار خانواده روز به روز بدتر می شود. تصمیم گرفت از پدر و مادرم بخواد من را همراه مادرش به روستای پدریشان بفرستد تا حال و هوایم عوض شود و هم اینکه محمد گندم های زمینشان را درو کند.
با اینکه رسم بود، دختر و پسر قبل از عروسی باهم به جایی نروند اما مادرِ محمد که زن عمویم هم می شد به پدرم اصرار کرد که اجازه ام را بدهد و خودش در این سفر مراقبم خواهد بود.
بالاخره با اصرارهای زن عمو اجازه داد همراهشان بیایم، بماند که مادر چقدر تهدیدم کرد که مبادا به محمد نزدیک شوم و از آن جایی که هنوز به هم محرم نشده بودیم این مساله و تهدیدهای مادرم را درک می کردم اما خودم بارها و بارها به چشم دیده بودم که خواندن خطبه عقد هیچ تاثیری در سختگیری های بزرگترها نداشت، انگار فقط برگزاری مراسم عروسی مهم بود.
به هر حال من قصد نزدیک شدن به او را نداشتم و همان نگاه هایی که بینمان رد و بدل می شد برایم کافی بود.
البته اگر می خواستیم به فاصله ی یک متری یکدیگر هم نزدیک شویم زن عمو چنان خودش را به ما می رساند که من احساس می کردم مانند روح سبک است و یا حس ششم دارد که همیشه سر بزنگاه و درست زمانی که محمد نزدیکم می شد، سر می رسید.
در حالی که پایین لباس کردی ام را در دست داشتم به زمین کشاورزی نزدیک می شوم. محمد پدر نداشت و چون پسر بزرگتر بود باید هر سال خودش برای دروی گندم ها سر زمین می آمد و به غیر از این موضوع با صاحب زمین کناریشان مشکل داشت و چون همسایه شان همیشه در روستا زندگی می کرد در نبود محمد محصولات زمین را خراب می کرد یا گاوها را در زمین رها می کرد، یک بار هم گندم ها را به آتش کشیده بود.
محمد چون سنی نداشت و پدر هم بالای سرش نبود جرات مقابله با او را نداشت اما سعی می کرد سالی چندبار به روستا بیاید تا نشان دهد زمینش را بی سر و سامان رها نکرده است.
به زمین که می رسم، لاک پشت را بالا می گیرم.
-محمد ببین.
محمد که مشغول کار بود عرق پیشانی اش را با پشت دست پاک کرد و اول به لاک پشتی که در دستم بود نگاه کرد اما بعد دامن بالا رفته ام را دید و با اخم اشاره کرد دامنم را رها کنم.
-خب حالا گوجه چیدم سطل نداشتم بریزم توش، ریختم تو دامنم. الان میرم تو کَپر گوجه ها رو میریزم تو سطل.
به سمت کپر ها با همان حالت دامن و لاک پشت به دست می روم که سواری با سرعت به زمین کشاورزی نزدیک می شود، می خواهم پیراهنم را رها کنم اما دلم نمی آید گوجه ها خاکی شوند من خیال درست کردن املت را با این گوجه ها در سر می پروراندم.
(کَپر: آلاچیقی که با شاخه ی درختان برای استراحت در صحرا درست می شود.)
در این صحرا درختی هم وجود نداشت که حداقل پشتش پنهان شوم. همان طور با پیراهنی که لبه اش در دستم است از جلوی سوار عبور می کنم و بدون اینکه نگاهش کنم، آرام سلام کردم و به سمت کپر
می روم.
نمی دانم چرا با اینکه از جلویش عبور کرده بودم، هنوز سنگینی نگاهش را پشتم احساس می کردم.
همیشه در این مواقع که توجه کسی کاملا به من معطوف است، دست و پایم در هم گره می خورد اما این بار سعی می کنم جلوی غریبه آبروداری کنم.
داخل کپر سطلی پیدا می کنم و گوجه های تازه و خوش رنگ را داخلش می ریز، یکی از آن ها را به دو نیم تقسیم می کنم و جلوی لاکپشت می گذارم و از داخل کپر بیرون می آیم تا ببینم آن مرد اسب سوار سرزمین محمد چه کار دارد.

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۳۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Mahdiyh

    0

    تا اینجا ک خوبه

    ۹ ماه پیش
  • ایمانه

    0

    رمان خوبیه

    ۱۲ ماه پیش
  • فاطمه

    0

    خوب بود تا آخر امیدوارم قشنگ باشه

    ۱۲ ماه پیش
  • س

    0

    خیلی دوست دارم

    ۱۲ ماه پیش
  • پرویزی

    0

    خوبه ممنون

    ۱۲ ماه پیش
  • گل یخ

    0

    خوب وپر محتوا نوشته شده است

    ۱۲ ماه پیش
  • سعیده براز | نویسنده رمان

    ممنون

    ۱۲ ماه پیش
  • گل یخ

    0

    خوب وپر محتوا نوشته شده است

    ۱۲ ماه پیش
  • گل یخ

    0

    خوب وپر محتوا نوشته شده است

    ۱۲ ماه پیش
  • زهرا

    0

    هنوز اولش هست

    ۱۲ ماه پیش
  • لیلی

    0

    بله چون مثل اولین رمانتون که خوندم این هم شروعش عالیه

    ۱۲ ماه پیش
  • لیلی

    0

    رمانهای شما خیلی عالیییییی هستن عاشقشونم 😍😍😍😍

    ۱۲ ماه پیش
  • خیلی‌عالی‌وخوبه

    0

    خیلی عالی وخوبه

    ۱۲ ماه پیش
  • هلن

    0

    زیادی از جزییات میگه

    ۱۲ ماه پیش
  • عالیه

    0

    خیلی خوبه عالیه

    ۱۲ ماه پیش
  • خیلی رمان قشنگیه

    0

    رعیت طوره رمان؟ میگم من تو *** اسم این رمان رو شنیدم نمیدونم حالا کپی کرده یا نه چون نخوندمش

    ۱۲ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️