خلاصه رمان تو عاشق نبودی
افسون در حالیکه همه فکر می کنن قراره -بعد از یکبار بهم خوردن نامزدیش با پسرخالهاش راستین-دوباره با اون ازدواج کنه اما ناگهان مرد دیگه ای رو برای ازدواج انتخاب میکنه.مردی که مسبب مرگ نامزد قبلی راستینه. زندگی افسون با این ازدواج و مزاحمتهای راستین به جهنمی عذاب آور تبدیل میشه...
آخرین پارت های ارسال شده
-
رمان تو عاشق نبودی - پارت 89
تموم این ساعات دارم به این فکر می کنم که چرا دکتر لااقل با دیدن آزمایش های قبلی نظری نداد.داوود داره جلوی موهام رو میبافه و من تو ذهنم دارم موهای یه دختر بچهی کوچولو رو می بافم.گونهام رو که میبوسه به خودم مییام و از تو آینه بهش لبخندی میزنم.صدای بلند بابا به گوش میرسه که داره مارو صدا میز...
بروزرسانی در : ۶۷۲ روز پیش
-
رمان تو عاشق نبودی - پارت 88
*** به اتاق خواب که بر می گردم و داوود رو همونجور ولو غرق در خواب میبینم حرصم در مییاد از اینکه گاهی وقتها ریلکس بودنش اعصاب منو ریز ریز میکنه.لب تخت مینشینم و صداش میزنم:داوود!خوابی که هنوز پاشو باید بریم فرودگاه استقبال بابا. صدای خوابآلودش بیشتر حرصم رودر مییاره -هنوز خیلی مونده از...
بروزرسانی در : ۶۷۳ روز پیش
-
رمان تو عاشق نبودی - پارت 87
به آنی رنگ از رخش می پره -چی می گی تو.من با این غلطا وصله ام نمیچسبه. عصبی میخندم و با نفرت نگاهش می کنم:کاش عیبت فقط زنبارگیت بود.توتا خرخره تو لجن رفتی و من نمیذارم خواهرم باهات غرق بشه.ببین قسم خوردم افشار،کافیه بیای دنبال بچه ها به قران قسم چیزایی که ازت می دونم و تا حالا نگفتم همهرو ...
بروزرسانی در : ۶۷۴ روز پیش
-
رمان تو عاشق نبودی - پارت 86
به خونه که میرسم افسون در حال حرف زدن با گوشی برام دست تکونمی ده.میون حرفهاش که اسم آذر رو مییاره می فهمم داره با جاری جونش حرف میزنه.خداحافظی می کنه و من خسته روی تخت میشینم.عینکم رو که بعد از مدتها از دیروز می زنم روی پاتختی میذارم.کنارم میشینه و من چشمهام رو میمالم.سرم از بس فکر های ج...
بروزرسانی در : ۶۷۵ روز پیش
شادان
در پارت 890راستین که کلا خیلی یه جوری بود .. .فقط بحث و دعوا و مزاحمت.. بعد جالبه هرباری افسون پاشو گذاشت یه جایی تنها این بشر بود. همینش خیلی اثرش و کم کرده بود. به نظرم کمتر میومد اما جدی تر بهتر بود.
۶ روز پیششادان
در پارت 890افسون خودش شخصیتش خوب بود ..یعنی یه کارایی میکرد اعصاب خرد کن ولی خب بازم خوب بود و میتونست نظر مخاطب رو جلب کنه
۶ روز پیششادان
در پارت 890خانواده افسون رو تااخر رمان اصلا نتونستم درک کنم . خیلی مسخره بودن. هم پدرش هم مادرش دوتا شخصیت ضعیف و اعصاب خرد کن هنوز مادرش بهتر بود. ولی عوضش خانواده داوود عالی بودن..همه حساب شده و به جا
۶ روز پیششادان
در پارت 890اون پارتی که افسون رفت دانشگاه عالی بود ..کار اتفاقاتش ندارم و اسپویل نمیکنم اما خیلی خوشم اومده بود از اتفاقات اونجا سرکلاس
۶ روز پیششادان
در پارت 890درکل پارتها هرچی جلوتر میرفت نگارش و متن هم خیلی قویتر میشد. حقیقتا شخصیت موردعلاقه ام داوود بود ..خیلی خوب بود این بشر🥰 واقعا استاد دانشگاهی بود جذاب 😎
۶ روز پیششادان
در پارت 890من بالاخره این رمان رو تموم کردم دست نویسنده عزیز دردنکنه .. قصه اشون قشنگ بود.. من انصافا خیلی جاها کنجکاو بودم و داستان رو دوست داشتم. امیدوارم که ناراحت نشید از این نقد من اما به نظرم یکم باید زاویه راویت که بین داوود و افسون جابه جا میشد یا اول پارت مشخص میشد یا حداقل نوع بیان عوض میشد.
۶ روز پیششادان
در پارت 350خیلی داستان رو دوست دارم ببینم چی میشه ..
۱ هفته پیشمحمد
0خانم هرمزی نمونه ای از یه بانوی خوش قلبه که باهاشون برخورد داشتم انقد با کمالات و حس خوب به آدم دست میده که بعدش آدم کنجکاو میشه توی فضای مجازی سرچ کنه در موردش تهش متوجه بشه که هنرمنده و قلب یه هنرمند چقدر می تونه بزرگ باشه
۱ سال پیشم
در پارت 891خیلی رمان قشنگی بود،خسته نباشید نویسنده عزیز 🙏💚
۱ سال پیش
سمیه هرمزی | نویسنده رمان
ممنون از همراهیتون
۱ سال پیشصدف
در پارت 891پایان خسته نباشد نویسنده
۱ سال پیش
سمیه هرمزی | نویسنده رمان
ممنون از همراهیتون
۱ سال پیشموسوی
در پارت 890قلمتون ماناوپایدار نویسنده عزیز
۱ سال پیش
سمیه هرمزی | نویسنده رمان
ممنون از همراهیتون
۱ سال پیشم
در پارت 870خوشبختی همین لحظه هاییه که در کنار هم شادیم،تومشکل یکیو حل می کنی یکی دیگه هم تو موقعیتی که به کمک احتیاج داری کمکت می کنه،خانواده همینش خوبه 🙏💚🤍
۱ سال پیش
سمیه هرمزی | نویسنده رمان
بله درست میفرمایید
۱ سال پیشارزو
در پارت 893ممنون از نویسنده عزیز خیلی رمان جالب وخواندنی بودعالی بود
۱ سال پیش
سمیه هرمزی | نویسنده رمان
ممنون که تا پایان بنده رو همزاهی کردین.
۱ سال پیشمریم
در پارت 620عالیه ❤️❤️❤️❤️
۱ سال پیش
سمیه هرمزی | نویسنده رمان
ممنون از همراهیتون
۱ سال پیش

شادان
در پارت 890خواهر راستینم اسمشو یادم نیست ولی اون اصلا خیلی یهویی بهش اشاره شد و اومد تو داستان و رفت . بعد اون قضیه هما گفتن خالهه به افسون اونم اصلا نفهمیدم هما کی بود و چه تاثیری داشت