دوست داشتی؟
رمان دانلود رمان عاشقانه تو عاشق نبودی از سمیه هرمزی در دنیای رمان novelonline.ir

رمان تو عاشق نبودی

  • زبان فارسی
  • 114.2K 👁
  • 454 ❤️
  • 564 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان عاشقانه تو عاشق نبودی

افسون در حالیکه همه فکر می کنن قراره -بعد از یکبار بهم خوردن نامزدیش با پسرخاله‌اش راستین-دوباره با اون ازدواج کنه اما ناگهان مرد دیگه ای رو برای ازدواج انتخاب می‌کنه.مردی که مسبب مرگ نامزد قبلی راستینه. زندگی افسون با این ازدواج و مزاحمتهای راستین به جهنمی عذاب آور تبدیل میشه...

پارت اول

کلاس تموم شده و من با اعصابی داغون از بچه هایی که حتی یه ذره درس نخوندن پشت میز اتاقم می نشینم.گلوم از بس فریاد زدم این بار درد می کنه.برگه های امتحانی رو جلوم گذاشتم و در حالیکه سرم رو بین دستهام فشار می دم نگاهم به جوابهای مزخرف برگه ی رویی ثابت مونده.اینها هیچی بلد نیستن.نه آمار،نه ریاضی،نه حسابداری.با خودم‌می گم هیچکدومشون لیاقت قبول شدن ندارن .برگه ی رویی رو‌بر می دارم و برگه ی زیری مال طلا منصوریه.هیچ سوالی رو جواب نداده اما یه طومار بلند بالا از دلایل نخوندنش نوشته.جمله ی آخرش اما حرصم رو در می یاره که نوشته شما به من نمره بده هر کار بگین می کنم.مثلا من قراره چه خواسته ای از این دختر دیوونه داشته باشم.برگه ش رو کنار می ذارم و همون حالت دارم برگه ی سودابه رو می خونم.این خوبه خدا رو شکر ...هنوز نقش پوزخند رو‌لبم نقش نبسته که صدای تق و تق پاشنه ی کفشی تمرکزم رو از روی برگه بهم می زنه.صدا صدای پاشنه های کفش یه خانمه.یه دختر خانم که نمی دونه دانشگاه جای پوشیدن این کفشها نیست.صدا هی نزدیکتر میشه و درست کنار دیوار اتاق من صدا قطع میشه.صدای پایین کشیده شدن دستگیره ی در این بار باعث میشه نگاهم از روی برگه ی سودابه سمت در کشیده بشه.در آروم باز میشه و اندام ظریفش رو که از لای در می بینم شقیقه هام شروع می کنه به نبض زدن.اون اینجا چه کار می کنه و اصلا با این سر و وضع چطور تونسته وارد دانشگاه بشه.در کاملا باز میشه و من با کرختی به پشتی صندلی تکیه می دم.نگاهم روی صورت آرایش کرده اش ثابت مونده.به اون لبخندی که حالا نگین روی دندونهاش رو به نمایش می ذاره.تنش کاملا داخل می یاد ولی دستش هنوز از روی دستگیره کنده نشده.می دونه من انقدر از دیدنش جا خوردم که نمی تونم حرف بزنم .فکر کنم از دیدن این حال ترسیده ی من لذت می بره چون با شعف زیادی بهم سلام می ده.
-سلام جناب داوود نیک سرشت .
عینکم رو‌از روی چشمم بر می دارم،با دو دستم صورتم‌رو‌می پوشم چند ثانیه لازم‌دارم تا کمی به خودم‌مسلط باشم.زیر دستهام نفس عمیقی می کشم و تو یه چشم به هم زدن حالم خوبه.تنم رو جلو می کشم و خونسرد تو چشمهای مشکی وحشیش خیره می شم
_تو اینجا چی کار می کنی،ما قرار بود دیگه همدیگه رو نبینیم.
با ناخنهای بلندش ضرب میگیره روی میز شیشه ای اتاقم.از صدای برخورد ناخنهاش به شیشه اعصابم بهم می ریزه.پلک رو هم فشار می دم و زیر لب می غرم.با کف دست روی میز می کوبم تا دست از اینکار برداره.صدا قطع میشه و چشمهای من باز.لبهای کالباسی رنگش یه وری کج میشه
_اون مال اون موقع ها بود داوود خان.الان همه چی فرق کرده.
دست خودم‌نیست عصبی ام اما خنده ام می گیره
_چیه راستین جونت بهت محل نداده.
لبهاشو غنچه می کنه و یکی از پلکهاش رو‌می بنده.بعد از اون حالت مضحک جدی میشه.به صندلی تکیه می زنه و پا روی پا می ندازه.ای خدا پابند طلایی دور مچ‌پاش رو‌کجای دلم‌بذارم.تو این افکارم که با خونسردی به لاک دستهاش خیره میشه انگار که اولین باره رنگ‌لاک بنفشش رو میبینه
_نه!بهتره اینجوری بگم که من تصمیم گرفتم یه سری چیزها رو اعتراف کنم به راستین و بعد هم به رضا.
دروغ نیست اگر بگم از ترس قالب تهی کردم.آره ترسیدم و باز یادم‌اومد.یعنی تا کمی می یام از افکار هولناک و عذاب وجدانم راحت بشم بالاخره چیزی اون رو به من یادآوری می کنه.اینبارم نوبت اونه که اومده و قرار من رو بهم می ریزه.چشمهام رو با انگشت فشار می دم
_تو این کار رو‌نمی کنی.پای خودتم گیره یادت نره افسون خانوم.
می خنده خیلی آهسته اما انگار به شیشه ی مغز من خط می اندازه،سرم سوت می کشه
_شاید دلم بخواد خودمم بندازم تو‌آتیش اما این راز رو برملا می کنم.
تحملم رو‌از دست می دم.با حرص از روی صندلی بلند می شم و رو به روش می ایستم.یک دستم رو روی میز می ذارم و تو صورتش خم می شم.
_دردت چیه؟اونو به من بگو.حق السکوت می خوای؟بعید می دونم از من پول بخوای چون داری تو‌پول غلت می زنی.
به آشفتگی من می خنده.
_دقیقا ازت حق السکوت می خوام اما پول نمی خوام عزیزم.
کلافه صدام رو کمی بالا می برم.این آدم هم گستاخه و هم می دونم شهامت اعتراف کردن به هر چیز رو داره.اون افسونه همون اندازه که افسونگره غیر قابل پیش بینی هم هست
_پس چی می خوای؟چی بدم پات رو از خرخره ی من برداری
از روی صندلی بلند میشه و من عقب می رم.بهم نزدیک میشه و صاف زل می زنه تو‌چشمهام
_بهت می گم اما اینجا نه.من رو یه جای خوب شام دعوت کن.کلی حرفهای جالب برات دارم .اما بهتره بیای چون من کاملا برای زدن حرفهای دلم آماده ام اینو دارم جدی می گم داوود خان.پس بهتره من رو نپیچونی.البته فکر نمی کنم انقدر اسکول باشی که از خیر یه شام خوردن با من بگذری چون نصیب هر کس نمیشه.
چشمکی به من می زنه و با لبخند دستی به یقه ی سفید پیرهنم می کشه.و دقیقا همونجور که به آنی اومد همونطور هم ناپدید میشه من اما خشک می شم و به نقطه ای خیره.بالاخره اونروزی که ازش می ترسیدم اومد.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

نظرات رمان تو عاشق نبودی
  • محمد

    0

    خانم هرمزی نمونه ای از یه بانوی خوش قلبه که باهاشون برخورد داشتم انقد با کمالات و حس خوب به آدم دست میده که بعدش آدم کنجکاو میشه توی فضای مجازی سرچ کنه در موردش تهش متوجه بشه که هنرمنده و قلب یه هنرمند چقدر می تونه بزرگ باشه

    ۱۱ ماه پیش
  • م

    در پارت 891

    خیلی رمان قشنگی بود،خسته نباشید نویسنده عزیز 🙏💚

    ۱ سال پیش
  • سمیه هرمزی | نویسنده رمان

    ممنون از همراهیتون

    ۱ سال پیش
  • صدف

    در پارت 891

    پایان خسته نباشد نویسنده

    ۱ سال پیش
  • سمیه هرمزی | نویسنده رمان

    ممنون از همراهیتون

    ۱ سال پیش
  • موسوی

    در پارت 890

    قلمتون ماناوپایدار نویسنده عزیز

    ۱ سال پیش
  • سمیه هرمزی | نویسنده رمان

    ممنون از همراهیتون

    ۱ سال پیش
  • م

    در پارت 870

    خوشبختی همین لحظه هاییه که در کنار هم شادیم،تومشکل یکیو حل می کنی یکی دیگه هم تو موقعیتی که به کمک احتیاج داری کمکت می کنه،خانواده همینش خوبه 🙏💚🤍

    ۱ سال پیش
  • سمیه هرمزی | نویسنده رمان

    بله درست می‌فرمایید

    ۱ سال پیش
  • ارزو

    در پارت 893

    ممنون از نویسنده عزیز خیلی رمان جالب وخواندنی بودعالی بود

    ۱ سال پیش
  • سمیه هرمزی | نویسنده رمان

    ممنون که تا پایان بنده رو همزاهی کردین.

    ۱ سال پیش
  • مریم

    در پارت 620

    عالیه ❤️❤️❤️❤️

    ۱ سال پیش
  • سمیه هرمزی | نویسنده رمان

    ممنون از همراهیتون

    ۱ سال پیش
  • مریم

    در پارت 630

    تا اینجا که لذت بردم

    ۱ سال پیش
  • سمیه هرمزی | نویسنده رمان

    خوشحالم که دوست دارین رمانو

    ۱ سال پیش
  • مریم

    در پارت 610

    چرا گفتن یه دوست دارم برای بعضیا سخته

    ۱ سال پیش
  • سمیه هرمزی | نویسنده رمان

    خب برای این دو تا سخته.افسون نشون می ده اما داوود اعتماد کردن براش سخته

    ۱ سال پیش
  • مریم

    در پارت 580

    داستان داره جالب میشه

    ۱ سال پیش
  • سمیه هرمزی | نویسنده رمان

    ممنون از همراهیتون

    ۱ سال پیش
  • مریم

    در پارت 540

    چقدر سرور زن پستی بوده

    ۱ سال پیش
  • سمیه هرمزی | نویسنده رمان

    بله متاسفانه

    ۱ سال پیش
  • م

    در پارت 880

    فکر کنم همین الان حامله ست،به نظرم هم کامران هم ناهید دوست دارن بهم برگردن ولی براشون سخته فقط ،بخصوص بااین تغییراتی که کردن،ناهید حال روحی و جسمیش خوب شده وکامران سه ساله کسی وارد زندگیش نکرده

    ۱ سال پیش
  • زهرا

    در پارت 870

    عالی دست گل نویسنده درد نکنه 😘🙏

    ۱ سال پیش
  • مریم

    در پارت 700

    چقدر خوبن این دو تا وقتی با هم هستن

    ۱ سال پیش
  • مریم

    در پارت 660

    وای راستین چقدر بد و خودخواه هست

    ۱ سال پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟