خلاصه رمان عاشقانه تو عاشق نبودی
افسون در حالیکه همه فکر می کنن قراره -بعد از یکبار بهم خوردن نامزدیش با پسرخالهاش راستین-دوباره با اون ازدواج کنه اما ناگهان مرد دیگه ای رو برای ازدواج انتخاب میکنه.مردی که مسبب مرگ نامزد قبلی راستینه. زندگی افسون با این ازدواج و مزاحمتهای راستین به جهنمی عذاب آور تبدیل میشه...
آخرین پارت های ارسال شده
-
رمان تو عاشق نبودی - پارت 89
تموم این ساعات دارم به این فکر می کنم که چرا دکتر لااقل با دیدن آزمایش های قبلی نظری نداد.داوود داره جلوی موهام رو میبافه و من تو ذهنم دارم موهای یه دختر بچهی کوچولو رو می بافم.گونهام رو که میبوسه به خودم مییام و از تو آینه بهش لبخندی میزنم.صدای بلند بابا به گوش میرسه که داره مارو صدا میز...
بروزرسانی در : ۶۳۴ روز پیش
-
رمان تو عاشق نبودی - پارت 88
*** به اتاق خواب که بر می گردم و داوود رو همونجور ولو غرق در خواب میبینم حرصم در مییاد از اینکه گاهی وقتها ریلکس بودنش اعصاب منو ریز ریز میکنه.لب تخت مینشینم و صداش میزنم:داوود!خوابی که هنوز پاشو باید بریم فرودگاه استقبال بابا. صدای خوابآلودش بیشتر حرصم رودر مییاره -هنوز خیلی مونده از...
بروزرسانی در : ۶۳۵ روز پیش
-
رمان تو عاشق نبودی - پارت 87
به آنی رنگ از رخش می پره -چی می گی تو.من با این غلطا وصله ام نمیچسبه. عصبی میخندم و با نفرت نگاهش می کنم:کاش عیبت فقط زنبارگیت بود.توتا خرخره تو لجن رفتی و من نمیذارم خواهرم باهات غرق بشه.ببین قسم خوردم افشار،کافیه بیای دنبال بچه ها به قران قسم چیزایی که ازت می دونم و تا حالا نگفتم همهرو ...
بروزرسانی در : ۶۳۶ روز پیش
-
رمان تو عاشق نبودی - پارت 86
به خونه که میرسم افسون در حال حرف زدن با گوشی برام دست تکونمی ده.میون حرفهاش که اسم آذر رو مییاره می فهمم داره با جاری جونش حرف میزنه.خداحافظی می کنه و من خسته روی تخت میشینم.عینکم رو که بعد از مدتها از دیروز می زنم روی پاتختی میذارم.کنارم میشینه و من چشمهام رو میمالم.سرم از بس فکر های ج...
بروزرسانی در : ۶۳۷ روز پیش
م
در پارت 891خیلی رمان قشنگی بود،خسته نباشید نویسنده عزیز 🙏💚
۱ سال پیش
سمیه هرمزی | نویسنده رمان
ممنون از همراهیتون
۱ سال پیشصدف
در پارت 891پایان خسته نباشد نویسنده
۱ سال پیش
سمیه هرمزی | نویسنده رمان
ممنون از همراهیتون
۱ سال پیشموسوی
در پارت 890قلمتون ماناوپایدار نویسنده عزیز
۱ سال پیش
سمیه هرمزی | نویسنده رمان
ممنون از همراهیتون
۱ سال پیشم
در پارت 870خوشبختی همین لحظه هاییه که در کنار هم شادیم،تومشکل یکیو حل می کنی یکی دیگه هم تو موقعیتی که به کمک احتیاج داری کمکت می کنه،خانواده همینش خوبه 🙏💚🤍
۱ سال پیش
سمیه هرمزی | نویسنده رمان
بله درست میفرمایید
۱ سال پیشارزو
در پارت 893ممنون از نویسنده عزیز خیلی رمان جالب وخواندنی بودعالی بود
۱ سال پیش
سمیه هرمزی | نویسنده رمان
ممنون که تا پایان بنده رو همزاهی کردین.
۱ سال پیشمریم
در پارت 620عالیه ❤️❤️❤️❤️
۱ سال پیش
سمیه هرمزی | نویسنده رمان
ممنون از همراهیتون
۱ سال پیشمریم
در پارت 630تا اینجا که لذت بردم
۱ سال پیش
سمیه هرمزی | نویسنده رمان
خوشحالم که دوست دارین رمانو
۱ سال پیشمریم
در پارت 610چرا گفتن یه دوست دارم برای بعضیا سخته
۱ سال پیش
سمیه هرمزی | نویسنده رمان
خب برای این دو تا سخته.افسون نشون می ده اما داوود اعتماد کردن براش سخته
۱ سال پیشمریم
در پارت 580داستان داره جالب میشه
۱ سال پیش
سمیه هرمزی | نویسنده رمان
ممنون از همراهیتون
۱ سال پیشمریم
در پارت 540چقدر سرور زن پستی بوده
۱ سال پیش
سمیه هرمزی | نویسنده رمان
بله متاسفانه
۱ سال پیشم
در پارت 880فکر کنم همین الان حامله ست،به نظرم هم کامران هم ناهید دوست دارن بهم برگردن ولی براشون سخته فقط ،بخصوص بااین تغییراتی که کردن،ناهید حال روحی و جسمیش خوب شده وکامران سه ساله کسی وارد زندگیش نکرده
۱ سال پیشزهرا
در پارت 870عالی دست گل نویسنده درد نکنه 😘🙏
۱ سال پیشمریم
در پارت 700چقدر خوبن این دو تا وقتی با هم هستن
۱ سال پیشمریم
در پارت 660وای راستین چقدر بد و خودخواه هست
۱ سال پیش
محمد
0خانم هرمزی نمونه ای از یه بانوی خوش قلبه که باهاشون برخورد داشتم انقد با کمالات و حس خوب به آدم دست میده که بعدش آدم کنجکاو میشه توی فضای مجازی سرچ کنه در موردش تهش متوجه بشه که هنرمنده و قلب یه هنرمند چقدر می تونه بزرگ باشه