پارت صد و چهل و هشتم :

بالاخره در یکی از روزها اتفاقی که کاوان از آن می ترسید، پیش آمد.
مردم روستا برای دادخواهی به سمت عمارت آمدند و سردسته شان هم غریبه نبود، محمد و رشید در حالی که مردم را برای آشوب و دعوا ترغیب می کردند وارد حیاط عمارت شدند.
کارو که در حیاط مشغول بازی بود با دیدن جمعیت گوشه ای می ایستد و من نگران گل چمن را صدا می کنم تا افراد داخل عمارت را خبر کند تا همگی به حیاط بروند.
کیوان هم در حیا

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • محرابی

    0

    بازم رشید عوضی خودشو باید فلک کنن موقع ارباب قدیم مردمو بیکاره کرده بود. ممنون زیبا ودلنشین بود

    ۳ ماه پیش
  • پرنیا

    0

    پارت ها خیلی کوتاهن سعیده جان داستانم که جالب خسته نباشی

    ۳ ماه پیش
  • سعیده براز | نویسنده رمان

    پرنیا هرپارت ۶۰۰کلمه است کوتاه نیست چندپارت دبگه بیشترنمونده آخرای رمانه

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه

    0

    واقعا خسته نباشید .خیلی عالی بود.منتظر ادامه داستان قشنگتون هستم 🌻⚘

    ۳ ماه پیش
  • سعیده براز | نویسنده رمان

    ممنون فاطمه داریم پارتهای آخر ومی خونیم

    ۳ ماه پیش
  • Leila

    1

    عالی بود خسته نباشین نویسنده عزیز🙏🌹👏👏

    ۳ ماه پیش
کپی شد!