پارت صد و چهل و هشتم :

بالاخره در یکی از روزها اتفاقی که کاوان از آن می ترسید، پیش آمد.
مردم روستا برای دادخواهی به سمت عمارت آمدند و سردسته شان هم غریبه نبود، محمد و رشید در حالی که مردم را برای آشوب و دعوا ترغیب می کردند وارد حیاط عمارت شدند.
کارو که در حیاط مشغول بازی بود با دیدن جمعیت گوشه ای می ایستد و من نگران گل چمن را صدا می کنم تا افراد داخل عمارت را خبر کند تا همگی به حیاط بروند.
کیوان هم در حیا

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۴۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • محرابی

    0

    بازم رشید عوضی خودشو باید فلک کنن موقع ارباب قدیم مردمو بیکاره کرده بود. ممنون زیبا ودلنشین بود

    ۵ ماه پیش
  • پرنیا

    0

    پارت ها خیلی کوتاهن سعیده جان داستانم که جالب خسته نباشی

    ۵ ماه پیش
  • سعیده براز | نویسنده رمان

    پرنیا هرپارت ۶۰۰کلمه است کوتاه نیست چندپارت دبگه بیشترنمونده آخرای رمانه

    ۵ ماه پیش
  • فاطمه

    0

    واقعا خسته نباشید .خیلی عالی بود.منتظر ادامه داستان قشنگتون هستم 🌻⚘

    ۵ ماه پیش
  • سعیده براز | نویسنده رمان

    ممنون فاطمه داریم پارتهای آخر ومی خونیم

    ۵ ماه پیش
  • Leila

    1

    عالی بود خسته نباشین نویسنده عزیز🙏🌹👏👏

    ۵ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️