دوست داشتی؟
رمان ماتیسا اثر فاطمه احمدی (حلما سادات)

رمان ماتیسا

  • زبان فارسی
  • 69K 👁
  • 141 ❤️
  • 105 💬

خلاصه رمان :

ماتیسا دختر نازپرورده عمارت سماواتی‌ها دل در گرو پسرعمویی دارد که دلش را به تاراج برده ، هر دو شیفته و واله یکدیگرند . اما همیشه آنچه که باید بشود ، نمی‌شود . خورشید به زندگی‌اش می‌تابد ولی تابشش او را می‌سوزاند . ماتیسا را دستی به سایه می‌برد و ناجیش میشود ...

قسمتی از متن رمان ماتیسا

_يه آرزو قبل مردنم دارم، اونم اينه عروسي ماتيسا رو ببينم، بعد رفتني بشم.
شنيدن عروسي ماتيسا در تنم انقلاب به پا مي‌کند.
مخيله‌ام شروع به بنا کردن تصورات مختلفي مي‌کند. تصوير دلنشيني از لباس عروس در کنار ارسلان، در مغزم ساخته مي‌شود.
يک حس خوشايند...
با خود فکر مي‌کنم، وقتي تصورش اين چنين شيرين و دلچسب است، واي به روزي که واقعا عروس ارسلان شوم.
گره نگاهم در نگاه ارسلان چنان محکم مي‌شود، که مجبور مي‌شود براي آرامشم، لبخند نامحسوسي بزند و چشم فرو ببندد.
آصف نگاهي پرحرف ولي نامفهوم، نثارم مي‌کند.
دستان آقاجان را در دستانش به نرمي نوازش مي‌کند.
_سايه‌تون هميشگي باشه آقاجون! ماتيسا هم به وقتش شوهر مي‌کنه.
شما هم شوهر که هيچ، نوه‌اش رو هم تو بغلتون مي‌گيرين.
ارسلان همراه با لبخندي ريز، چشمکي مي‌زند، حرف خانجون که در درگاه آشپزخانه ايستاده، باعث خشک شدن لبخندش مي‌شود.
_وقتش کيه مادر؟ مگه پسر آقاي صبوري چه ايرادي داره؟ برا اين دختر تب مي‌کنه.
ولي ماتيسا اصلا نمي‌ذاره اونا پا پيش بذارن.
در دلم يک "اي واي" بلند مي‌گويم.
رعب و وحشت تمام تار و پودم را فرا مي‌گيرد.
من نمي‌خواستم که آقاجان بفهمد؛ چون تک پسر صبوري به معناي واقعي از هر لحاظي هم‌چون ظاهر، اخلاق و موقعيت اجتماعي، تاييد شده بود.
اگر آقاجان مصلحت را در اين ازدواج ببيند، من چه کنم؟
دلشوره حالم را رو به زوال مي‌برد؛ وقتي چهره مات شده و ترسان ارسلان را مي‌بينم.
هر دو از شنيدن اسم خواستگار، هم واهمه داريم و هم گريزانيم.
نگاهش رنگ دلخوري به خود مي‌گيرد. ولي فعلا نگاه ارسلان را بايد فراموش کنم و تنها عکس‌العمل آقاجان را ببينم.
آقاجان خداي زميني خانواده است.
سر هر سه نفر به سمت من برمي‌گردد، هرکدام، يک جور نگاه‌شان حرف مي‌زند.
ناباور نامش را صدا مي‌زنم.
_خانجون؟
به آرامي کنار آقاجان مي‌نشيند و با اخم نگاهم مي‌کند.
_خانجون چي؟ تا کي مي‌خواي بهونه بياري!؟ آخه دخترم، خواستگار مث علف نيست که هميشگي باشه؛ زمان داره.
از وقتش بگذره، ديگه کسي نمي‌آد.
دروغ مي‌گم اميرجهان؟ تو يه چيزي بهش بگو!
آقاجان پرمهر مي‌خندد.
_نه گوهر بانو... حرفت حقيقت محضه.
چرا اول به پدر و مادرش نگفتي، ولي به اين ورپريده گفتي.
خانجون کمي دستش را دراز مي‌کند.
_يه چاي بده به من مادر، زبونم نمي‌چرخه.
در دلم زمزمه مي‌کنم خوب شد زبانت نمي‌چرخيد! مي‌چرخيد چه مي‌شد.
يک استکان چاي کمرنگ را کنار دستش قرار مي‌دهم.
_من که نگفتم، همون روز که خانمِ، آقاي صبوري اومده بود، ماتيسا اين‌جا بود. تموم حرف‌ها رو شنيده بود، بعدم که ازم خواست نگم.
آقاجان سرش را به طرفين تکان مي‌دهد.
_گوهربانو از شما بعيده، بايد به من يا اردلان مي‌گفتي. ماتيسا رو بذاري به حال خودش، فعلا شوهر بکن نيست.
نگاه دلخورم را به ارسلاني که در فکر و با استکانش درگير است مي‌دوزم.
آصف ميان‌داري مي‌کند.
_خب حتما پسره رو نمي‌خواد، حالا هم که گذشته؛ الان فقط خودخوري و سرزنش مي‌شه.
گوشه ناخن انگشت شست‌ام را مي‌جوم. عادت مزخرفي که وقتي استرسم شدت مي‌گيرد انجام مي‌دهم.
_کَندي اون انگشتت رو، ديگه تموم شده.
الان که ما پا نمي‌شيم بريم بگيم، آقاي صبوري ما بعد از چند ماه فکر کردن به اين نتيجه رسيديم شما تشريف بيارين خواستگاري! ول کن ديگه!
حرف آصف باعث مي‌شود همه نگاه‌شان معطوف من شود. ارسلان هم‌چنان در موضع سکوت پابرجاست.
آصف استکان چاي را نصفه رها کرده و بلند مي‌شود. دست چپ‌اش را به ميان جيب شلوارش مي‌برد و از همراه داشتنِ سوئيچ و کيف پولش که خيالش راحت مي‌شود دست آقاجان را مي‌بوسد.
_خب من ديگه برم! خيلي کارا دارم. قراره چندتا مددجوي جديد بيارن؛ حال يکي‌شون زياد مساعد نيست؛ بايد خودم باشم.
_خب بمون شام رو بخور، بعد راهي شو.
کنارخانجون مي‌رود و پيشاني‌اش را آرام مي‌بوسد.
_قربونت برم تعارف که ندارم! خيلي کار رو سرم ريخته. بايد برم دکتر حق‌جو رو هم با خودم ببرم. عمري اگه بود، جمعه دربست در خدمتم گل سرسبد خونه.
خداحافظي مي‌کند.
هنوز کامل از آشپزخانه خارج نشده، که خانجون نمي‌تواند جلوي حرف دلش را بگيرد.
_آصف ازش خبر داري؟
دلم يک‌باره سقوط را تجربه مي‌کند.
تمام حس‌هاي بد، هم‌زمان به جسمم هجوم مي‌آورند.
صحبت از ممنوعه‌اي است که آقاجان قيدش را براي همگي‌مان زده است.
خانجون مي‌داند اوج حساسيت او را، ولي گاهي دلتنگي چنان به جاي جاي دلت سوزن مي‌زند که براي آرام گرفتنش، فقط يک خبر مي‌خواهي. حتي اگر تلخ باشد.
ارسلان پووف کلافه‌اي مي‌کشد و هم‌زمان آقاجان عصايش را به زمين مي‌کوبد.
نطق به زبان نياورده آصف را خفه مي‌کند.


بیشتر بخوانید
4.6 از 5
★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★
بر اساس 141 رای
5 ★
65%
4 ★
31%
3 ★
4%
2 ★
0%
1 ★
0%
شما چه امتیازی می‌دهید؟

نظرات رمان ماتیسا

  • مونا

    0

    خیلی قشنگ بود منتها این که سالار از قبل هیچ جا اشاره ای به علاقه ش به مانیسا نبود یهویی شروع شد ولی خدا قوت ارزش وقت گذاشتن رو داشت

    ۱ هفته پیش
  • پریسا

    2

    خسته نباشی نویسنده عزیز، رمان زیبایی بود

    ۲ سال پیش
  • صنم

    0

    عالی بود خوشمان امد دست نویسنده عزیز نکنه 💚

    ۲ ماه پیش
  • بهترین رمانی بود که

    0

    خیلی قشنگ بود عالی

    ۲ ماه پیش
  • عسل

    0

    به نظرم زیاد کتاب نبود فقط بعضی از جاهاش کتابی نوشته شده بود اونم به شدتی که بعضی از دوستان شاکی شدن خیلی از قلم نویسنده خوشم اومد نه از کلکهای لوس بازی رمانهای دیگه داشت ونه طنزهای سبک ومسخره شوخیهای دلنشین بین شخصیتهارو دوست داشتم و عاشقانه خیلی قشنگی بود

    ۳ ماه پیش
  • ویولت

    1

    واییییییییییی خیلی قشنگ بود از اونجا ک داستان رو سالار میگه جذاب تر میشه عالی بود واقعا

    ۵ ماه پیش
  • ریحانه

    2

    به نظرم خیلی باحال بود. بعضی جاها فکر می کردی داستان داره حوصله سربر میشه، اما هر بار کمی بعدش غافلگیرت می کرد. صحنه کشیده شدن ماتی به خلاف هم خیلی قشنگ و حساب شده چیده شده بود؛ این که همون اولین اعتمادش به صاحب مسافرخونه، شروع بدبختیش شد.

    ۵ ماه پیش
  • نیلوفر

    3

    وایییییییی خیلی قشنگ بود...اولش از اون راز و اون رابطه که نباید شکل میگرفت عصبی شدم ولی نویسنده خیلی قشنگ عاشقانه ی بهتری وارد داستان کرد

    ۵ ماه پیش
  • فریده

    3

    خیلی خوب بود.لذت بردم ی جاهایی وسطاش حوصله سر بر بود ولی از جایی ک قصه دست سالار میفته جذاب میشه

    ۶ ماه پیش
  • زهرا

    1

    کتابی نوشته شده چند خط اولو خوندم ولی ادامه ندادم اومدم بنویسم اگه توهم مثل من رمانی که کتابی نوشته شده دوس نداری دانلود نکنی بیخودی

    ۶ ماه پیش
  • فافا

    1

    زیبا بود ممنونم

    ۷ ماه پیش
  • بسیار قشنگ بود

    2

    بسیار رمان جذابی بود خوشم اومد

    ۹ ماه پیش
  • نادیا

    2

    خیلی رمان قشنگی بود هم عاشقانه هم معمایی .عاشق رمان های طولانیم تشکر از نویسنده.

    ۱۰ ماه پیش
  • بهار

    0

    حوصله سراورخوشم نیومدناقسمت۸بیشترنخوندم جالب نبودجذاب نبود جذبم نگرداصلا

    ۱۲ ماه پیش
  • فاطی

    3

    رمان زیبایی بود عالی

    ۱ سال پیش
  • Hdias

    2

    عالی بود خسته نباشید😘

    ۲ سال پیش
درخواست حذف رمان

نویسنده این اثر هستید و درخواست حذف دارید؟ از طریق دکمه زیر اقدام کنید.

ثبت درخواست حذف
کپی شد!
آیدی کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️