پارت دوم :

حالا سوار دیگری هم به او ملحق شده است و هر دو در حال صحبت با محمد هستند اما هم چنان سوار بر اسب گویا زحمت پیاده شدن را به خودشان نداده بودند و یا خودشان را خیلی دست بالا می گرفتند.
هر چه که بود از نگاه بالا به پایینشان هیچ خوشم نیامد، مخصوصا حالا که رنگ ورت محمد به قرمز می زد اما تمام سعی اش را می کرد تا خشمش را بروز ندهد.
-خلیل دروغ میگه، تا همین بوده همین بوده، چون حاضر نشدم
زمین های پدریم رو به اون بفروشم همیشه دنبال تهمت زدن و اذیت کردن منه.
مرد اولی که در ابتدا دیدم حرفی نمی زند اما دومی می گوید:
-به به چشمم روشن حالا به خلیل تهمت می زنی، تویی که خاک آبا و اجدادیتو ول کردی و رفتی به چه حقی با آدم های این روستا این طور حرف میزنی؟
محمد عاجزانه به مردی که هنوز حرفی از دهانش بیرون نیامده است، می گوید:
-من چیکار به خلیل دارم اونه که اومده شکایت منو پیش شما کرده. به خدا که من یک قدمم داخل زمین های اون پا نذاشتم، شاید کس دیگه ای رفته و گندم هاشو دزدیده.
-به هر حال ما حرف هم ولایتی خودمونو بیشتر از حرف تو یه الف بچه شهری قبول داریم، باید تموم محصول امسالت رو بابت جبران بدی به خلیل.
-آخه...
سوار اولی دستش را به معنای سکوت بالا می آورد و محمد در جا ساکت می شود.
نمی دانم چرا محمد این قدر از این دو نفر حساب می برد.
جلوی سوارها می ایستم.
-یعنی چی که ما حرف هم ولایتی خودمون رو قبول داریم! نکنه ولایت شما خاکش مقدسه و آدم هاشو تقدیس می کنه که به غیر از آدمهای ولایت خودتون حرف کس دیگه ای رو قبول ندارین؟
محمد نامم را صدا می زند.
-کانی!!!
-بذار حرفمو بزنم محمد.
حالا توجه دو سوار به من است.
-محصول این زمین میشه درآمد یکسال همسرم و خانواده اش که پدر بالا سرشون نیست.
هشدار می دهم.
-حالا شما حق بچه یتیم رو بگیر بده به اون خلیل، ببینم شما و خلیل آب خوش از گلوتون پایین میره!
بعد هم با جدیت و قاطعیت به کنار محمد می روم.
محمد با نگرانی به سوارها نگاه می کند و بعد نگاه خشمگینش را به من
می دوزد.
-چیه؟ چرا اونجوری نگام می کنی؟ بالاخره یکی باید از حقت دفاع کنه. خودت که انگار زبون نداری و حرفی نمی زنی.
محمد حالا فریاد می زند.
-من زبون نداشتم کانی؟ دختره ی کم عقل اون پسر خان بود، حتی اگه حق با اون نباشه نباید باهاش مخالفت کرد، می دونی چه بلایی میتونه سرمون بیاره!

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۱۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • هلما

    0

    من بیشتر ارباب رعیتی دوست دارم و تا اینجا عالی بوده

    ۹ ماه پیش
  • انیلا

    0

    عالی واقعا محشره

    ۱۱ ماه پیش
  • س

    0

    خیلی عالیه

    ۱۱ ماه پیش
  • شراره

    0

    ب دادستانای ارباب ورعیتی علاقه دادم

    ۱۱ ماه پیش
  • لیلی

    0

    استرس دارم وااااای پسر خان و حالا هم که دختر رو دیده خب احتمالا چشمش دنبال دختره میافته

    ۱۱ ماه پیش
  • رها

    1

    خوب احساس میکنم که این دختر کانی بلایی سرش میاد

    ۱۲ ماه پیش
  • دریا

    0

    رمان قشنگیه و خوشم اومد ❤

    ۱۲ ماه پیش
  • alia Hassani

    0

    رمان بسیار عالی است

    ۱۲ ماه پیش
  • alia Hassani

    0

    رمان بسیار عالی است

    ۱۲ ماه پیش
  • الهام

    0

    بله تایتجا که خوب بود به بعد نمیدانم

    ۱۲ ماه پیش
  • فاطمه

    0

    رمانش عالی عالی

    ۱ سال پیش
  • م

    0

    خیلی رومان خوبیه

    ۱ سال پیش
  • رویا

    0

    تا اینجاش عالی بوده

    ۱ سال پیش
  • آذر

    0

    بله اون قسمت که کانی مخاطب قرار گرفت

    ۱ سال پیش
  • فرزان

    0

    عالیه خیلی دلچسب و زیباست

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️